حالا، تازه، بعد از 20 روز، يونان كمي در من تهنشين ميشود.
حالا، تازه، هنگاميكه تاريخ و طبيعت، تنها الويتهاي من نيستند، يونان را ميبينم.
وقتي به اين نميانديشم كه كدام رستوران ارزانتر است، وقتيكه نه بر صندلي كافه، بلكه بر روي جدول كنار پيادهرو نشستهام، وقتيكه به تماشاي فوتبال جوانان و تاببازي بچهها در پارك نگاه ميكنم، وقتي كه در قمار خياباني شركت ميكنم و 20 يورو ميبازم، وقتي به پسركي كه سنتور ميزند پول ميدهم، وقتي كه فروشنده ميانسال با من حرف ميزند و من نميفهمم و فقط سكوت ميكنم و در مردمك چشمان و در زخم چهرهاش راز چرخ گردون را جستجو ميكنم، وقتي كه گربهاي را نوازش ميكنم و سگي را در كنارم ميپذيرم، وقتي كه بوي تند ادرار را در كوچههاي پايينشهر آتن استشمام ميكنم، حالا، تازه، يونان را در نزديكيام احساس ميكنم.
وقتي كه سعي ميكنم بفهمم قصهي هر آدمي چيست، و جواني كه عينك دودي دارد و موي فرفري، به كجا قرار است برود، و دختري كه كفش كتاني به پا كرده و ساك ورزشي بر دوش دارد، چه ورزشي ميكند، جواني كه تيشرت سبز و شلوار پاچهكوتاه پوشيده، با چهار سگ كه كنترلشان سخت به نظر ميرسد، در پيادهرو چه ميخواهد، و ميپرسم از خودم بلالفروش چرا عرقش را خشك نميكند، حالا، تازه، يونان را سعي ميكنم بفهمم.
تازه، حالا، قد مردان و وزن زنان را حدس ميزنم و به دنبال چروك صورت پيرمردان و رنگ موي پيرزنانم.
تازه، حالا، كه از كادر محدود مستطيل دوربينم فاصله گرفتم، يونان را لمس ميكنم. شايد بايد از نوشتن هم دست بردارم.
دیدگاهها
سلام. من یه مطلب توی قسمت سفر به دالاهو و کرمانشاه براتون گذاشتم
استاد در نخستین دقایق روز حافط براتون تفال زدیم با اجازه!
دی پیر می فروش – که ذکرش به خیر باد-
گفتا:شراب نوش و غم دل ببر ز یاد
گفتم:به باد می دهدم باده نام و ننگ
گفتا:قبول کن سخن . هر چه باد باد!
آرش جان
هرچه تو بگويي قبول اما با ارسال عكسهاي زيبا ميتوني ما رو هم در كنار خودت حس كني
کاش تهران و می فهمیدیم. بوی تند ادرار زیر پل سید خندان . هوای دود گرفته یافت آباد . آشغال های ظرف های پلاستیکی سر پالیزی . فوتبال و والیبال بچه ها بغل خانه هنرمندان . بوی چوب سوخته وسط همت قبل آزادگان .پسر بچه منتظر سرویس مدرسه . صف صبحگاهیه نون . پیرزن خمیده ی کوچه های امامزاده یحیا .شعار های روی تابلو برق ها و روی صندلی اتوبوس ها . بی آر تی فشرده . ولیعصر یکطرفه .عشق یکطرفه . منطق یکطرفه . بغض یکطرفه . قرن یکطرفه .
سلام آرش جان و خسته نباشی،آتن خوش میگذره دیگه،جای من رو تو محله پلاکا خالی کن،قدم زدن لابلای اون کافه ها و بازارهای مکاره خیلی حال میده مخصوصا توشب که نورافشانی آکروپلیس کامل میشه،اما حیف که الان نمی تونی بری کنار دریا و شنا کنی چون هوا واسه شنا اصلا نمیچسبه،آرش جات خالیه اینجا،منتظر دیدارت هستم… دلمون واست تنگ شده
آرش جان امیدوارم تا به اینجا سفر خوبی رو تجربه کرده باشی واز این به بعدش مهیج تر و پربار تر بشه.
موفق باشی
آخ آخ این دوربین آروم و قرار آدمو میگیره. حالا اینو بگیرم حالا اون یادم نره. انگار میخوای خوشی اون لحظه رو برای همیشه ثبت کنی، خوشی لمس همون لحظه رو هم از دست میدی
…………………………………………………………………………………………………………………………………………
جواب: سلام. دقیقا.
راستش عجب شانسی آوردم تا حالا دست از نوشتن بر نداشتید…
……………………………………………………………………………………………………………..
جواب: سلام. لطف دارید.