متنهای کوتاه ادبی زیر برای موزهها (موزههای تهران) نوشته شده است:
⁃ برای کاخ گلستان
در این دنیای نگونسار، من خاک گلستان میشوم، تو همیشه ولی تخت مرمری!
⁃ برای موزهٔ دفینه
هرچند مرگ حق است، اما من فقط دفن میشوم، تو دفینه! من در خاک گم میشوم، تو از خاک کشف.
⁃ برای باغموزهٔ نگارستان
1- گفتم: «جات خالی نگار جان، اومدم باغ نگارستان». راستش را بگویم، پاییزمان بود، جایش سبز نبود!
2- باغی که برای همه نگارستان بود برای من نگارْ سِتان شد.
⁃ برای موزهٔ فرش
گفت: جای مردان سیاست بنشانید درخت که هوا تازه شود! گفتم: دارها را هم بگذارید در موزهٔ فرش که گل روید رویشان.
⁃ برای موزهٔ هنرهای معاصر
1- به جان مردم، نگذاریذ نیش بزنند این همه افعی مارخورده. بگذاریدشان در موزهٔ زهرهای معاصر
2- درد نقش همهٔ هنرمندان، قدیمی است در موزهٔ هنرهای معاصر!
⁃ برای موزهٔ ملی
از دورهٔ پارینه سنگی جای یک شئ خالی است در موزهٔ ملی؛ «حسرت ملی»
⁃ برای موزهٔ رضا عباسی
به امام رضا و حضرت عباس قسم که راضی است دنیایی به هنر عباسی
⁃ برای موزهٔ آبگینه و سفالینه
خاکستر کدام عاشق زار است آن سفال پشت ویترین موزهٔ آبگینه
⁃ برای موزهٔ نقشه
1- همهٔ موزهٔ نقشه را گشتم. دیدم تمام جهان روی یک دیوار جا میشود، اما فاصلهٔ میان من و تو هیچ راهی نداشت.
2- هر چقدر مرز کشورها را در موزهٔ نقشه تماشا کردم، نفهمیدم آدمهای کدام طرف، غریبهاند!
⁃ برای موزهٔ جواهرات ملی
تلألو آفتاب جهانتاب سهم بیشتری به من میدهد نسبت به درخشش زیورآلات. پس، تماشای موزهٔ جواهرات ملی، پیشکش!
⁃ برای موزۀ موسیقی
هیچ سکوتی، غمگینتر از صدای خاموش سازهای پشت ویترین نیست، در موزهٔ موسیقی!
⁃ برای موزهٔ عکسخانهٔ شهر
در موزهٔ عکسخانهٔ شهر، عکاسها نمیگویند: به دوربین نگاه کنید، تکان نخورید. ولی ما خودمان به عکسها نگاه میکنیم و مدتها تکان نمیخوریم.
⁃ برای باغموزهٔ قصر
زندان قصر! چه دروغی! مردم این روزها برای دیدن زندانی میروند که آزاد شده! اما مردم آزادی هنوز جای دیگری زندان میشوند.
⁃ برای موزهٔ صنعت برق ایران
اختراع چراغ برای روشن کردن تاریکی بود! غافل از اینکه، بعضی تاریکیها با روشن شدن دیده میشوند.
⁃ برای موزهٔ سینما
اگر باغ فردوس مکان موزهٔ سینماست، پس بیرون از آن که همه نقش/فیلم بازی میکنند کجاست؟
⁃ برای موزهٔ صلح
از میان تمام اشیایی که در موزهها دیدهام ناشناختهترینشان، «صلح» بود.
⁃ برای موزهٔ زمان
ساعت خودش یک موزهٔ زمان است و هر ثانیهای که میگذرد یکی از اشیائش.
⁃ برای موزهٔ فرش
پر از تار است و پر از گره، زندگی ما، همه هم لگدمان میکنند. ما فرشیم که در خیال، عرشیم!
⁃ برای موزهٔ خودروهای تاریخی
آخرین پارکینگ خودروهای تاریخی، موزه است. آخرین جایگاه تاریخدانان، زیر خاک!
⁃ برای موزهٔ حیات وحش
موزهٔ حیات وحش و باغ وحش همانقدر پارادوکس دارند که زندان قصر!