امروز نفري 2 يورو و 60 سنت داديم و با اتوبوس به شهر ديگري به نام Epidaurus از منطقه پلوپونزي رفتيم. 50 دقيقه طول كشيد تا به آنجا برويم، جايي كه سايت تاريخي Asklepieion قرار داشت. اين سايت تاريخي، روزگاري يك شهر مذهبي به شمار ميرفت كه دوران شكوفايي آن از 2600 تا 1600 سال پيش بود. در اين شهر مقدس بسيار جالب، مكاني به عنوان خوابگاه زائران، محلي براي ورزش كردن، محلي براي درمان شدن، معابد خدايان مختلف، حمام، تئاتر و … وجود داشت كه هر كدام قصهي منحصر به فرد خود را داشتند و من سعي ميكنم اطلاعاتي را كه كسب كردم با گزارش تصويري خدمت شما ارائه كنم:
سايت تاريخي «آسكٍلٍپيون»: همهي عكسهاي زير تا آخر عكسهاي مربوط به سالن تئاتر، از همين سايت باستاني هستند.
اين عكس پيست دوميداني سايت باستاني آسكلپيون را نشان ميدهد. جالب اين است كه اين پيست دوميداني در نزديكي معبد «آسكلپيوس» (با آسكلپيون اشتباه نگيريد، و توضيح ميدهم كه او كيست) قرار داشت و بايد ذكر كنم كه ورزش در يونان باستان از اعمال مقدسي به شمار ميرفت كه باعث ميشد قهرمانان مورد توجه خدايان قرار بگيرند.
اين ثصوير نشان ميدهد كه شركتكنندگان در مسابقه دو، چگونه در جايگاه قرار ميگرفتند و داور چگونه اجازهي شروع مسابقه را صادر ميكرد. مسير هر يك از شركتكنندگان به وسيله چوب از مسير ديگران جدا شده بود.
Asklepios خداي سلامتي و در واقع دكتر – خدا بود. كل اين سايت تاريخي Asklepieon كه از نام او گرفته شده، به اين خاطر است كه بيماران براي شفاي دردشان به اين شهر مقدس ميآمدند و تمناي سلامتي داشتند. با اين كه واقعا در اين شهر دوا و درمان ميشدند (چنانكه وسايل پزشكي در اين شهر يافت شده و در موزه نگهداي ميشود) اما تقاضاي سلامتي بيماران از آسكلپيوس، بسيار جالب توجه بود. تصويري كه در بالا ميبينيد، مكاني را نشان ميدهد كه بيماران براي شفا بافتن به آنجا ميآمدند. در نزديكي همين تصوير، معبد ويران شدهي آسكلپيوس قرار دارد. هنگامي كه بيماران به اين بخش ميآمدند، ابتدا خود را آماده شفا يافتن ميكردند، چنانكه از آب مقدسي كه در اينجا وجود داشت خود را تطهير ميكردند و بعد ميخوابيدند. بيماران چندين شب در اين مكان ميخوابيدند و انتظار داشتند كه آسكلپيوس به خوابشان بيايد و آنها را درمان كند. خوابيدن و به خواب زدن بيمار، نمادي از مرگ بدن بيمار بود تا بعد از حلول روح خدا در وجودش، بدون بيماري از خواب برخيزد. من وقتي اين موضوع را فهميدم تا چند لحظه مات و مبهوت ماندم. احساس ميكردم چقدر رويا و شفا در فضاي اين مكان پخش است. و بعد با مكانهاي زيارتي خودمان مقايسه كردم و راز خواب بيماران زائر در امامزادهها را دانستم. خودتان ببينيد كه چقدر داستان و روايت در ايران داريم كه بيماري به مكان مقدسي رفته و در خواب شفا يافته و از اين قبيل…اين اسطورهاي يود كه هرگز در ايران در موردش فكر نكرده بودم و فكر نكنم كسي در ايران دليل و فلسفهي خوابيدن در مكانهاي مقدس را بداند.
تصوير ديگري از اين سايت تاريخي
نام اپيداوروس به زبان يوناني بر روي يكي از سنگها نوشته شده بود.
اين هم مجسمهي آسكلپيوس، خداي سلامتي است كه عصايي در دست دارد و ماري به عصا پيچيده و به سوي بالا ميرود. حالا ميتوانيد حدس بزنيد كه علامتي كه بر روي سردر هر داروخانهاي ميبينيد، چند سال قدمت دارد و ريشهاش از كجاست. از آنجا كه با نمادها آشنا هستم، ميتوانم در مورد اين عصا و اين مار و تركيب اين دو موجود (عصا و مار) كه يكي منعطف و ديگري غير منعطف است و هر دو اگر بر روي زمين ساكن باشند يكجور به نظر ميرسند و اينكه چرا عصا در اسطورهي موسي به مار تبديل ميشود و… كلي برايتان حرف بزنم كه باشد براي وقت ديگر.
اين هم تصويري از سالن تئاتر شگفتانگيز اپيداوروس كه ظرفيت 12000 نفر را داشت و 2400 سال پشت به آفتاب ساخته شده.
ما حدود يك ساعت در اين مكان نشستيم و به بازي ابرها در اين مكان رويايي خيره شديم.
بعد از آن ميتوانستم آسمان را در آغوشم جاي دهم.
بعد از اينكه ديدار از سايت باستاني را تمام كرديم به نافپليو برگشتيم و تصميم گرفتيم كه از فرازي ديگر، نافپليو را بنگريم. پس به سويي رفتيم كه به آسمان ميرفت. راستش در اين چند روز، هر وقت سراغي از خودم گرفتم يا بر آب دريا بودم يا در فراز آسمان. به شرح تصاوير زير، مهمانتان ميكنم:
در نزديكي آسمان اين بچه لاكپشت را هم ديديم. قبلا فيلم «لاكپشتها هم پرواز ميكنند» را ديده بودم، پس تعجب نكردم.
شكار هم ميكنم گاهي
آسمان در بر و ابر در كف و معشوق به كام است.
دوستش دارم اين عكس را. اين دو تا را. بهخدا دارند با هم حرف ميزنند.
جان دارد اين جزيره انگار.
نور را دنبال ميكردم تا به كجا ميبردم.
قلعهي شهر نافپليو: همهي اين عكسها را از داخل قلعه گرفتهام.
اين ميتواند آخرين عكس امشب باشد، اما اگر از آسمان پايين آمديد يك عكس هم از زمين ببينيد.
نه، بهتر است اين يكي را نبينيد…
ميخواهيد ببينيد؟
به قول يونانيها…دَكسي!… يعني “باشد.”
كافي است دستتان را در جاي مشخص شده بگذاريد تا اين دستگاه از سرٌ درون خبر دهد.
























دیدگاهها
از این جاها که می ری فیلمم می گیری؟ دوربین پیدا کردی؟
آنجا که نور را دنبال می کنی تا به کجا می بردت!
آنجا را دوست می دارم و سجده می کنم بر این همه زیبایی و اعجاب خداوندی!
نیازی نیست که موسی عصا را مار کند تا این همه قدرت خداوندی را ایمان آوریم!
اینها خود همه معجزه اند…
یادتان هست؛ ” هر چه که بیند دیده، خدایش آفریده…”
اپیدارووووووووووس، یعنی اگه یک بار دیگه برم یونان به خاطر تئاتر اینجاست!!! میدونی چه طراحی آکوستیک پیشرفتهای داره اینجا؟!!! آن هم ۳۶۰ سال پیش از میلاد!!! ردیف صندلیها در دامنه کوه با چنان دقتی طراحی شده که صدا به همه جای اون میرسه!!! میدونی رو به غرب ساخته شده که از خورشید به عنوان نور صحنه استفاده بشه که از پشت میتابه؟ میدونی چرا این سالن نزدیک دارلشفا ست؟ چون یونانیها معتقد بودن نمایش شفاست. مخصوصا تئاتر موزیکال که آرامشی ببخشه… من نرفتم اینجا :(( نشد نشد وقت نشد
…………………………………………………………………………………………………………………………………………
جواب: سلام. سپاس از اطلاعاتت. واقعا اپیداوروس فوق العاده است.
عجب قدمتی داره گردشگری سلامت!
………………………………………………………………………………………………………………………………………………..
جواب: سلام. چه تحلیلی جالبی.