مگر میشود
چنین آذرخشی
از چشمان نجیبت!
بعد از واقعهٔ آن نگاه، انگار، آتش است که ساعتبهساعت نامم را صدا میزند.
آخر، این دیگر چگونه سوختنی است!
………………………………………
«اذان» نمیخوانم، «از تو» مینویسم
اشهد أن لا إله إلا خودت،
حیّ علی الفلاح چشمانت
حیّ علی الوصال لبهایت
بسمِ چشمانت که جهانم را درخشان کرد
الحمدِ دستانت که جانم را آرام کرد
ای مالک یوم وصال،
إیّاک نَعبُد، معبد لبانت
اهدنا صراط سینهات،
صراط انعمت تنت
………..