این روزها، شاید دیگر، کمتر، دانه، دام باشد. دام، بیشتر، همان لانهای است که در آنیم.
دل ما از «آستانه»ی «بلخ» تا آن «آخر» که میان «گرگان» و «خوارزم» است، همچون «آزادوار» «نیشابور» «دربند» توست. به «بانگ» بلند «ری» که به «بُرج» «اصفهان» از بیداد «بغداد» میشنوندش، در اندیشهی توایم. از بحر «خزر» تا برّ «باخرز» «خراسان»، نگرانیم به «باران» «مرو»، که مبادا نبارد و «سیرجان» گرسنه بماند. ما به «هنگام» …
بعد از پایان یافتن کتاب #پاریس که امیدواریم بهزودی مرحلهی چاپ و پخش را پشت سر بگذراند و در دسترس علاقمندان قرار گیرد، مشتاقم اعلام کنم که کتاب #ایتالیا نیز به نیمهی راه رسیده است. بعد از کتاب ایتالیا به سراغ #سویٔیس میرویم. از طرفی جلسات آغازین نوشتن کتاب #کاشان را برگزار کردهایم تا دین خود را نسبت به شهرها و استانهای ایران …
ایران، از آغاز «الف» آبرومند استوار قامتش تا پایان «نون» اَبروی خمیدهی صورتش همهی تنش، در گرو رمز ماندگار «میم» مام میهن است.
خداداد ناقصالعقل بود، از آن مجنونهایی که در هر روستا یکیشان پیدا میشود یا هر روستایی حداقل یکیشان را میشناسد. صبحها وسط ده بالا میایستاد و با چشمانی که انگار پلک نمیزدند و دهانی که هرگز بسته نمیشد و بزاقش پیوسته به راه بود، به مردم زل میزد. بچهها طبق روالی که یادشان داده بودند، …
رمضان، دُم نرم و نازک موش را گرفت و از داخل ظرف دیگ شوربا بیرون کشید. موش واقعا مرده بود نه اینکه خودش را به موش مردهگی بزند. حالا دیگر نمیشد از نگاهش فهمید که عاشق بوده و آشپز همین آش. رمضان موش را پرت کرد ده متر آنطرفتر. دیگ لعنتی کارش را کرده بود، …
تاریخ که میخوانم، چنین میفهمم: آنهایی ما را به کِشت در آسمان ترغیب میکنند که در زمین کُشتند.
چه خونی به پا شده! به گمانم، گاهٍ رفتن سرِ قلممویِ خورشید به هوای دلِ بوم آسمان لغزیده.
آخ، فردا که شقایقِ سرخْ بِدَمَد بر پهنهی زردِ زاگرس، نشانی میدهد آن برگهای سبزِ ناکام را که بهارْ تمام نشدهْ، سیاه شدند.
اگر چنان بود به قول سیاوش کسرایی، هستی سوزْ، سامان سازْ، تا صبح همهی قطرات اشکهایمان را بر بالین هر درخت میفشاندیم که بخوابد آتش، که نبینیم گریز حتی یک گراز را. که نبینیم مرگ حتی یک بلوط را. اما حیف، حیف که سیاوش درست نمیگفت، نه این سیاوش، نه آن یکی که از آتش …
برای سفر کردن در بخش تاریک درون، اول باید آرام آرام چند پلهای در وجودمان پایین برویم. این سفر همراه با خفقان و فوبیاست، رایگان نیست و هزینه دارد. هزینهاش بستگی به شجاعت ما در طول مسیر سفر دارد و معمولا این سفر به خاطر هجم و چگالی هراسش، طولانی نیست. ضمنا آن پایین همهی …
امشب با ضد قهرمان خودم در کافهای قرار گذاشتم. در لحظهای که سیگارش را گیراند، دانستم که او هم عاشق توست.
شاید آنچه که امروز در بین بلاهای روزافزون ناامیدی و سهلانگاری میتواند هنوز انگیزه بخش باشد، حضور افرادی است از گونهی در حال انقراضِ او. او را به کیشِ ایران میشناسم. تنها درویشی است که در خویش گیر نکرده و در پیش میتازد. مصلحت اندیش نیست، سلحشور است. هر از گاهی میشنوم که این ارزشمندترین …