خيلی كوتاه، كمی ادبی

شب‌نوشت‌های یک شب

انتهایبازار دراز روزتازهابتدایباغ راز شباست.جایی کهخم دال، سر دل می‌نشیند. …………………………….. من به آن شانه که خاصیت چسبندگی پیدا می‌کند پس از آرایش موهایت، حسادت می‌کنم.سرت را به شانه‌ی من بگذار. …………………………….. خطا را آن خوش‌نشین دل مردمک می‌کند.سرنوشت اشک می‌شود تبعید از گوشهٔ چشم. …………………………….. خرمن شعرش که «گلستان» شد، سعدیکس ندانست که روزگار …

هیاهوی ماهی

شبیه بازار ماهی‌فروشان است ذهنم، امشب. پر از هیاهو. ناخودآگاهم پرسه می‌زند در آن میان و می‌ترسد لیز بخورد بین ماهی‌هایی که مثل آرزوهایم ردیف ردیف مرده‌اند در هر سویی. ماهی‌های کرخت، زل زده‌اند به چشمانم و بوی فردای مبهم از قرمزی آبشش‌هایشان، می‌زند بیرون.