پانزده سال است که سفر جزیی از زندگی ام است و هشت سال است که بیشینه ذهنم را سفر فراگرفته. در این سالها بسیار سفر کرده ام، فراوان شادمان شده ام و بارها و بارها حس شکوفایی داشته ام. با این حال، این سفر یکی از جذابترین و هیجان انگیزترین سفرهای زندگی ام بوده. می …
وقتی برگردم سفرنامه ای خواهم نوشت با عنوان “جغرافیای مَرد کلیدری“. به عنوان شماره ی صفر این سفرنامه برایتان می گویم که: در این دو روز من و همسفرانمان گویی در بطن رُمان کلیدر زندگی می کنیم. ما لذت ناب گردشگری ادبی را با دل و جانمان درک کرده ایم. ما در پی مکان های …
یکی از خروجیهایی که برای همایش گردشگری ادبی درنظر گرفتهایم، تهیه نقشهی گردشگری کتاب کلیدر است. به همین منظور فردا با همراهی سه تن از دوستان راهی سبزوار هستیم تا از مکانهایی که استاد محمود دولتآبادی در کلیدر از آنها سخن به میان آورده، بازدید کنیم. این طرح با همت و ابتکار دوست عزیزم، نسرین …
در سفر اخیرم، شبی که قرار بود فردایش بر سر مزار سیاوش کسرایی حاضر شوم، برخی اشعار و بیش از همه ابیات منظومهی آرش را مرور میکردم. در آن میان، قطعهای بود که در آن نیمهشب فکرم را بیش از همه مشغول کرده بود. اشارهام به جایی است که کسرایی عبارت “هستیسوزِ سامانساز” را به …
در آن دَم، هر دَم که بوم سیاه خاطرت در میان سرخ خیالم شعله میگیرد، تکههایش را، بازماندههایش را، با اشکهای آبی عاطفه دوباره نقاشی میکنم.
هرچند که می دانم کارهایم و سفرهایم در روزهای پیشِ رو چنان زیاد است که وقت چندانی نخواهم داشت، اما در اولین فرصت سفرنامه اخیر (رویا، سفر، خاطره) را کامل خواهم کرد. عجالتا تمام عکس ها آپلود شده است و می توانید آنها را تماشا کنید.
امروز (۱۹ جولای) ساعت ۸ صبح به خانه رسیدم و یکراست به اتاقم رفتم تا چند ساعت استراحت کنم. ساعت ۷ صبح امروز در فرودگاه امام خمینی با تمام مسافران خداحافظی کردم و می دانم که شاید برخی از آنها را هرگز دیدار نکنم. به هرحال این سفر رویایی هم تمام شد و خاطره و …
یکی از دوستان برایم نوشته بود که برلین شهر سرد و بی روحی است. نمیخواستم باور کنم. با جَکی که قدم میزدیم، از او پرسیدم: “به نظر تو چنین گفتهای در مورد برلین حقیقت دارد؟” گفت: “شهرها مثل آدمها هستند. باید با آنها گفتگو کنی تا بفهمی چه چیزی در دلشان پنهان است.” و ادامه داد: …
دیروز (۱۵ جولای) پراگ زیبا را ترک کردیم و به سمت برلین آمدیم. در مسیرمان برای چند ساعتی در شهر دِرِسدن توقف کردیم. اتفاقی که در این میان برای من مهم است، ابن بود که جکی کارل، دوست سوئیسی ام از ژنو به برلین آمده و قرار است این دو سه روز را با من …
امروز ۱۴ جولای است و از ساعت ۱۰ تا ۱۶:۳۰ پراگ را پیاده و آرام و تنها گشتم. هوا فراتر از انتظار، عالی و روحبخش بود. نه نوشیدم و نه خوردم، فقط در این شهر گُم شدم. به جواهر علاقه ای ندارم تا پراگ را به طلا، الماس، زمرد، یا هر چیز دیگری از این …
می گویند جمعه ای که به سیزدهم ماه بیفتد، نحس است. البته که بنده باور ندارم. به هر حال، امروز جمعه سیزدهم جولای است و من کمی وقت پیدا کردم که برای یکی دو ساعت تنها باشم و اندکی ذهنم را سامان ببخشم. حالا در پراگ هستم. اما آنچه تاکنون (بعد از رویدادهای قبلی که نوشته …
حالا که می نویسم در پراگ هستم و از سفرنامه و خیلی چیزهای دیگر که به کارم در تهران مربوط می شود، عقب هستم. اما همه ی این ها فدای سر پراگ. باید برایتان بنویسم، اما هر وقت که وقتی پیدا کنم.
در این پُست خبری از قال سفرنامه نیست، اما این حال، بخشی از سفرم است. امشب را، با پرسه زدن در هوای کسرایی سر می کنم. بیوگرافی اش را می خوانم. به عکس هایش نگاه می کنم. و به صدایش گوش می سپارم. امروز (وقتی نوشتن این پُست را شروع کردم آخرین دقایق دیشب بود و …