پیاده‌روی

پیاده‌روی، پیش و پس نمی‌خواهد، فقط پیمودن است. پرسش و پاسخ ندارد، پایی پیش می‌رود، پای دیگر از پشت آن به جلویش می‌رسد و بقیهٔ مسیر، تکرار همین رویداد است. 

عابر پیاده، نه پیرو می‌خواهد نه پیوست است به مقصدی خاص. پیغامشان در سکوت و در هماهنگی با رفتار پاهایشان شکل می‌گیرد.

پیاده که می‌روی، جهان از پشت پنجره پس می‌رود و پیش چشم می‌آید. از پیچ کوچه می‌گذری، به پیرمرد نشسته بر پله سلام می‌دهی، به پرندهٔ نشسته بر پرچین نظر می‌اندازی، صدای پای رهگذری را می‌شنوی و حتی شاید پچ‌پچ‌هایی را بشنوی، همه به جزئی از یک پیوستار تبدیل می‌شوند؛ جهانی که تا وقتی ایستاده بودی، از تو پنهان مانده بود. حرکت، پرده‌ای را کنار می‌زند که سکون بر چشم کشیده است.

پیاده‌روی، تمرین آهستگی در جهانی است که پیوسته ما را به شتاب فرامی‌خواند. ما می‌دویم تا زودتر برسیم. اما قدم‌زدن، زمان را دوباره به ما پس می‌دهد. هر قدم، قطعه‌ای از اکنون است؛ نه وعدهٔ فردا را دارد و نه حسرتِ دیروز را.

شاید به همین دلیل است که بسیاری از فکرهای خوب، در راه پیدا می‌شوند. ذهن، وقتی بدن بی‌هدف اما منظم حرکت می‌کند، فرصتِ پرسه‌زدن می‌یابد. پاها ریتم می‌سازند و اندیشه بر آن ریتم سوار می‌شود. پرسشی که پشت میز پیچیده و گره‌خورده بود، گاهی در پیچِ یک خیابان ساده، آرام باز می‌شود؛ انگار فکر نیز برای روشن‌شدن، به کمی پیاده‌روی احتیاج دارد.

پیاده‌روی، گفت‌وگویی بی‌کلام با شهر است. شهر را نه از روی نقشه، که با کف پا می‌خوانی. جاده، سنگفرش، پله، پل، پارک، پیاده‌رو و مسیرهای راست یا پُرپیچ، جمله‌های این کتابند.

در پیاده‌روی، تن و ذهن دوباره با هم پیمان می‌بندند. بدن پیش می‌رود و ذهن، به‌جای آن‌که همیشه جلوتر یا عقب‌تر از آن باشد، همراهش می‌شود. این همراهی ساده، معنایی عمیق دارد: انسان وقتی کامل‌تر است که فکر و قدمش در یک مسیر باشند.

اما هر پیاده‌روی، لزوماً سفری به بیرون نیست. گاهی آدم برای فرار از خودش قدم می‌زند و در پایان، درست به خودش می‌رسد. خیابان‌ها عوض می‌شوند، پل‌ها پشت سر می‌مانند، پارک‌ها تمام می‌شوند، اما پرسش‌های درون، آرام و پیوسته همراه آدم می‌آیند. از خود گریزی نیست؛ فقط می‌توان فاصله‌ای ساخت تا بتوان خود را بهتر دید.

پیاده‌روی به ما یاد می‌دهد که پیش‌رفتن همیشه به‌معنای دورشدن نیست. ممکن است ده کیلومتر راه بروی و در نهایت به همان نقطه‌ای برسی که آغاز کرده‌ای. بعضی سفرها جغرافیا را عوض نمی‌کنند، نگاه را عوض می‌کنند.

گاهی باید بگذاریم پاها تصمیم بگیرند. بگذاریم خیابان ما را به کوچه‌ای ببرد که پیش‌تر ندیده‌ایم، و کوچه به پارکی برساند ما را که نامش را نمی‌دانیم. در این پرسه، شاید جهان برای چند ثانیه، به اندازهٔ یک قدم، قابل‌فهم شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *