آكروپليس در ميان حلقهاي تابناك، نه در دوردست، اما كمي بالا، آنجاست. سالهاست كه آنجاست. و امشب يكشنبه شب آتن است. همهي شهر از خانه آمدهاند بيرون. همه. گويي هيچ مرد و زن اهل آتن در خانه نمانده و هيچ صندلي در هيچ رستوران در هيچ كوچه خالي نيست. من در اين انديشهام كه آتن به اندازهي همهي شهروندانش صندلي در كافهها و رستورانهايش دارد. در كوچههاي باريك آتن راه ميروم و انگار به هزاران كندوي زنبور پا نهادهام. صداي گپ زدن اين مردم هرگز خاموش نميشود. بر سر هر ميزي شمعي روشن است و آدميان، آتنيان نشستهاند.
در اين ميان، به دنبال سقراط و ديوژن و اسكندر ميگردم. و ميبينمشان. سقراط مينوشد، ديوژن ميبوسد و اسكندر ميخندد انگار.
دیدگاهها
زمان و مکان تنها در تخیل ما جای گرفته اند آنچنانکه گویند ایندو توهمی بیش نیستند
سقراط اسکندر کوروش مسیح شوپن ………….و همه
انگار همه شان هم اکنون نیز مشغول انجام همانکارهایی هستند که (از نظر ما) قبلا بوده اند
خسته نباشید
آرش چه می کنه؟ منظورم دقیقن خود آرشه نه اون آقاهه که نویسنده و روزنامه نگار و جستجوگر و متفکره …..
salam khste nabashid doste azize man.
omidvaram khosho shad bashid ma hamishe be yade shoma hastim
safrhatooono hamishe donbal mikonam
be omide didar
بی نظیره نگاهت….
……………………………………………………………………………………………………………………………….
جواب: سلام. لطف دارید.
چقدر خوفانگیز و دلنشین…
……………………………………………………………………………………………………………….
جواب: سلام.