گذر ترِ چشمی بر این خانه، انگشتی را از حادثهٔ نگارش سبز کرد؛ آخر کسی هم باید برای تنهای تفتیدهٔ کویر بنویسد!
اکبر رضوانیان، او که آوارهٔ جُستن راههای نرفته بود، روزگاری در خم کوچههای کاهگلی، عطر باران و غلغلهٔ همسایگان را در خیال، با خاطرهٔ طعم سنگک مزهمزه میکرد که رفیقی او را به وصال رؤیای نقلیاش رساند.
وه که چه لذتی دارد قدم گذاشتن روی پلههایی رو به نور وقتی اغلب، رو به انسداد سقف خیالشان دارند؛ چه طعمی دارد پا گذاشتن در دالان آرزوها، وقتی دستان پرمِهر همراهانت در ایوان به انتظارند و این همه را خورشید و ماه و ستارگان شاهدند.
این منزل همهچیز داشت جز میهمان تا این که یک روز گرم تابستان قیژقیژ لنگهٔ در، ترنّم کلون ناخواندههایی شد که بر خوان این خان نشستند و مهرِ میزبانان بر دلشان جاری شد.
برای آنها که چارهای جز دوختن نگاه به سقف چهاردیواریشان ندارند قابل تصور نیست که پناهت بامی باشد که چشمانت را به درگاه آسمان بدوزد؛ نقلی اما وسعت بامش، به وسعت دل میزبانش بود تا از رؤیا، باور بسازد.
مرواریدِ چشمان رضوانیان با ارادهاش، همهٔ آنهایی را که نبودند و نداشت، دید.
این خانه قصههای پرغصه هم داشت. قصهها اغلب پاییز جان میگیرند؛ اما ظهر گرم تابستانی دیگر، «انجیر خانِ» این خانه خشک شد. غصهاش را بر برگها نوشتند و آنقدر از فراقش خواندند تا ستارهها یکییکی در کنار حوض به دست و بالش افتادند. انجیرخان حرمت باغبان میشناخت، بالاخره دلش به رحم آمد و سرش بلند شد.
نقلی هنوز برای درخشیدن در میان خشت و آجر چیزی کم داشت؛ باید جواهری میان حلقهٔ اتاقها مینشست. «هامون» آمد؛ هامون را خودِ علی عابدینی، دو دستی بر جانِ نقلی نشاند تا یاقوتی شود در قامتِ انار.
رضوانیان برای نقلی، دردانهٔ خانوادهاش، خواهرخواندهای در همسایگی دست و پا کرد غافل از آنکه او مأمنی شد برای تماشای همهٔ پردههای خیالش.
تماشاخانه، سرداب را از مردابِ کهنگی بیرون کشید تا باز زندگی بر آن نقش ببندد.
اکبر رضوانیان برای نقلی، دوستی هم ساخت. خانهٔ دوست از فرش تا عرش با هنر و هنرمند آکنده میشد؛ سالهای نحس پاندمی کرونا این خانه مجالی شد برای تسلی اذهان و دستان هنرمندانی که در شکوه اعجابانگیز بامش طرح میزدند و در انزوای ناگریز روزگار، زیبایی خلق میکردند.
نقلی و خواهرخوانده و خانهٔ دوست، همگی به برکت دیرین عبدالرزاق خان دست به دست به اکبر رضوانیان رسیده و جای تعجب نیست اگر او و رفقای هماندیش او بیشترین سهم را در حفظ و احیای گذرِ خان دارند؛ کاش آهانبار هم باز روی خوش آب را به خود ببیند.
در این گذار، زهره استادی، راوی خلاق از زندگی زیستهای است که نهتنها حق شهروندیاش را بلکه مسئولیت مستندسازی داوطلبانهاش را هم استادانه ادا کردهاست.
کتاب «خانهای در گذر» شرح دلنشین قصههای مجموعهٔ بومگردیفرهنگی «خونه نقلی» کاشان است که بهتازگی با نویسندگی زهره استادی توسط «نشر نوسده» در ۷۱ صفحه و قطع ربعی منتشر شدهاست.
ناشر این کتاب را حاصل مبارزهٔ یکی از اهالی کاشان با کاهلی فرهنگی در خصوص مستندسازی دانسته و امیدوار است که مایهٔ امیدواری برای آبادی شهر کاشان شود.
برای تهیۀ این کتاب به قیمت ۲۲۰ هزار تومان میتوانید به وبسایت «فصلنامهٔ میراث و گردشگری گیلگمش» (https://gilgameshmag.com) مراجعه کنید.
