فیس بوک و میدان آزادی

اولین روز پاییز، دیر از خانه بیرون آمدم. گذرم به میدان آزادی افتاد. اولین باد پاییز می وزید. پرچم های دور میدان مواج شده بودند. روسری دختری که در حال راه رفتن با موبایلش حرف می زد، از سرش پایین افتاده بود.

درخت های اطراف میدان بی رمق به نظر می رسیدند. نگاهم به کوه های شمال تهران افتاد، انگار ماتم گرفته بودند. به آدم ها نگاه کردم. همه می رفتند. به کجا؟، نمی دانم. موتورسوارها و اتومبیل سوارها، همه، فقط می رفتند. برج آزادی آن وسط از دسته بیل هم بی ارزش تر می نمود. انگار میدان به این بزرگی که از زیبایی هم بی بهره نیست، قادر نیست کمی مکث ایجاد کند.

مفنگی…

این تنها واژه ای بود که می توانستم به شهر و همشهری ها اطلاق کنم.

با خودم فکر کردم الان در فیس بوک چه خبر است؟ حتما حالا چند نفری عکس از خودشان گرفته اند و صفحه اشان را با آن به روز کرده اند. بعضی ها هم شعر نوشته اند. و برخی کمپین راه انداخته اند که اتفاقا این روزها بازارش داغ است.

ناخودگاه این فرار (از میدان آزادی) را به آن قرار (در فیس بوک) ربط دادم. اینجا در میدان آزادی حتی کسی سرعت قدم هایش را شل نمی کند، ولی عوضش همه می روند به فیس بوک برای پرسه گی.

میدان آزادی را نمادی از شهر تهران فرض کردم. همه آن را دور می زنند. شهر را دور می زنند. این است که زیرآب شهر خورده می شود.

در این فکرها بودم که دیدم ماشین پلیس راهنمایی رانندگی با سرعت از جلوی پایم عبور کرد و من در این لحظه روی خط عابر پیاده بودم. فریادی زدم که احتمالا شنید: “جا… می شدی با شرف تر بودی.”

دیدگاه ها

  1. ایران

    فراموش شدگان شهر زیادن…
    بی رحمی هم فراوان،
    مکث برای دیدن میدان که چیزی نیست، هیچ کس دیگر برای پیرزن برنمیخیزد تا جایش را به او بدهد…
    …………………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام. فراموشی! یک واژه قابل بحث.

  2. محمد صادق سبط الشیخ انصاری

    مکث!
    تامل!
    بی خیال زمان میتوان شد و فقط نگاه کرد، نگاه کرد و لذت برد. ببینیم با خود چه کرده ایم، تکنولوژی با ما و پیرامونمان چه کرده است.
    میدان آزادی، اندازه خیلی چیزها دوستش دارم. برداشت من از او یک مادر است، مادری که فرزندانش پی بطالت و علافی رفته اند و او را فراموش کرده اند و تا چند وقت دیگر هم خانه سالمندان.
    خیلی از مرامها در این هیاهو گم شده اند.
    …………………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام. موافقم با “خیلی از مرامها در این هیاهو گم شده اند.”

  3. مريم

    سلام آرش. خب همه چيزمون به همه چيزمون مياد. زندگيمون شده يه ورطه ي خاكستري مايل به سياه. يه گرداب كه خيلي تند ميچرخه

    اما حال ما به مي شود غم خور

    باور دارم كه فردا روز بهتريه اگه منو تو و ما كوتاه نيايم و نااميد نشيم
    ………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. مریم فردا روز بهتری نیست. بهتره خودمون رو گول نزنیم. ولی فکر می کنم این دلیل نمیشه که نجنگیم. همین.

  4. 0000000

    چمدانی نشسته بر دوشت ، زخمهایی به قلب مقلوبت
    پرتگاهی به نام آزادی ، مقصد راه آهنت باشد
    خسته از «انقلاب» و «آزادی»، فندکی درمیاوری… شاید
    هجده «تیر» بی سرانجامی، توی سیگار «بهمنت» باشد
    ………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. سپاس.

  5. lei la

    درودها. آرش عزیز
    نمی دون ام دیگه چه کلماتی باید به کار ببرم و چی بنویس ام که تعریف قلمداد نشه…و باعث آزارتون. شه…
    اما.ما سرگردانیم سرگردان… و این سرگردانی نمی دون ام نقطه ی پایانی داره یا ….این حس من و کشوند سمت این شعرم که روزهای اول سال سروده شده….

    سرگردان ام
    در حال و گذشته ای که حال ام را به هم می زند
    از خیابانی که به نوشتن تن نمی دهد
    باید خودم را پس بگیرم
    و تو را از سکوت انگشت ها
    بر دیوارهای تن ام
    از خاطرت
    آزادی را دور زدیم
    بی آن که کسی بفهمد
    قرارم با خودم
    هرشب تکرار می شود
    کنار عکسی سر به زیز
    که از ساعت بیست
    عبورمان نمی دهد….
    شعر از لیلا کیانی کیا
    ………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. سپاس از شما.

  6. بهار

    سلام.
    رفته بودم ارومیه ماموریت.قبلا نرفته بودم.به شدت آروم،حداقل طی سه روزی که من بودم،کوچه ها ساکت.ترافیک زیاد.اما اون صدای هوهویی که در تهران هست در آنجا نبود.اما…اما رانندگی وحشتناک.برخوردها هم خوب و هم اینکه…ظاهرا ما فارسی رو خیلی با لهچه صحبت میکنیم!!!داشتم فکر میکردم “تهران” شهر نازنینم که ویران شده،مملو از آدمهای شهرهای مختلف شده که در شهر خودشون به دلایل مختلف جاشون نمیشده و حمله کردند سمت تهران.هوهوی صدایی که همه جا هست،رانندگی های وحشتناک،هر روز دو بار تجربه رد شدن از غرب میدان آزادی رو دارم که هر بار یه جوری تصادف مهیب رو حس میکنم و این روی روانم تاثیر مخربش رو گذاشته،متروی شلوغی که جز بی ادبی درش نمیبینم و باید یک ساعت ونیم زودتر بیام سر کار و از خوابم بزنم که حداقل مسیر آمدنم تا آزادی رو بدون توهین بگذرونم،اینکه وقتی مورد آزار شهروند دیگه ای قرار میگیرم یک نفر دیگه بهم لبخندی بزنه و به طور مثال دلجویی ازم بشه،اینکه یه ذره،فقط یه ذره استرسهامون کمتر بشه……استرسهایی که هر روز بابت گرفتن حقمون به دیگران وارد میکنیم…..
    داشتم فکر میکردم خیلی ها به تهران مهاجرت کردند برای زندگی بهتر…بعد از مدتی دیدن اینجا جای زندگی نیست، از اینجا مهاجرت کردند به فلان کشور.یه ذره فکر نکردند این وسط چه اتفاقی افتاد که تهران دیگه جای زندگی نیست؟به جز دلایل سیاسیش که علاقه ای به حرف زدن راجع بهش نیست،ما آدمها چه میکنیم هر روز؟امثال من که نمیخوان شهرشون رو عوض کنند چه کنند؟؟این گرداب رو کی درست کرده؟
    مردم زده شدم بدجور.بد…..
    ………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. راست می گید. واقعا راست می گید.

  7. مريم

    سلام آرش خان
    اميدوارم كه حالتان خوب باشد.يادم مي آيد سالها پيش در راه سرويس به محل كار از خياياني رد ميشدم كه بي خانماني در گوشه مغازه اي متروكه جاي خوابي براي خودش ساخته بود و ما هر روز نظاره گر او بوديم تا جايي كه اگر در آن گوشه نميديدمش به فكر فرو ميرفتم يعني چي شده از يكي از اهالي محل شنيده بودم كه اهل محل برايش غذا ميبرند و هوايش را دارند.
    يك روز با خود انديشيدم ايا او اصلا مي داند كه كسي به فكر او هست يا نه ؟قديم كه با عمويم مسافرت ميرفتم هر كس را در خيابان مي ديد مي گفت بچه ها اين آقا را ببينيد ممكن است ديگر او را نبينيد و ما با تعجب به حرفش گوش ميكرديم و مادر حال حاضر همه بيخيال هم زندگي ميكنيم.!!!!!!!
    ………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. مثال جالبی بود.

  8. م.معظم

    سلام
    خیلی لبریز شده اید ! خدا به خیر کنه
    من هنوزم تو فیس بوک هستم و اصلا هیچ شباهتی بین میدان آزادی و فیس بوک نمیبینم که برج میلاد شاید بیشتر شبیهش باشه !
    فیس بوک برای همه آنطور که فکر میکنید نیست
    موفق و سلامت باشید
    ………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. شما هم موفق و سلامت باشید.

  9. سعیده

    زندگی تو تهران یعنی 16 ساعت در روز “همه مشکلات “بیشتر . یعنی دیوونگی . همه هم ناراضی ان ولی هیچکس برنمیگرده شهرش . چرا ؟!؟!
    ………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. به قول خودت، به خاطر دیوونگی.

  10. مونا گلناز

    ی داستانی رو از عرفان خاور دور شنیدم راجع به بازرس اداره فرهنگ که وارد یک مدرسه میشه و میبینه معلم داره داستان رامایانا رو برای دانش آموزان میخونه و دانش آموزها هم به خاطر فضای مذهبی داستان در حال چرت زدن بودن .
    بازرس از معلم میخواد که برای تست درک بچه ها از فضای داستان ازشون سوالی بپرسه : اینکه کمان شیوا (الهه ی هندوئیسم ) رو کی شکسته ؟
    یهو کلاس ساکت میشه و یکی از بچه ها میگه : آقا باور کنید ما نشکستیم همیشه هر اتفاقی می افته میگن کار ماست .
    بازرس رو به معلم میگه : آقا این چی میگه : من میگم کمان شیوارو کی شکسته و این میگه : آقا ما نشکستیم .
    معلم به بازرس میگه : شما خودتون رو ناراحت نکنید این همه ی کارها زیر سر خودشه من الان پیگیری میکنم کی شکسته .
    بازرس شاکی میشه میره پیش مدیر مدرسه , میگه : این چه مصخره بازی , رفتم سر کلاس میپرسم کمان شیوا رو کی شکسته . دانش آموز میگه آقا ما نشکستیم , معلم هم میگه : من پیگیری میکنم ببینم کی شکسته .
    مدیر میگه : خواهش میکنم شما خودتون رو آروم کنید این مسائل ممکن هرجایی اتفاق بیافته .
    بازرس شاکی میشه و میره پیش رئیس اداره فرهنگ و کل ماجرا رو تعریف میکنه و رئیس اداره بهش میگه : حق با مدیر مدرسه است شما زیادی سخت گرفتین این جزء مسائل یومیه و تکراری جانم .

    بعضی وقتا حکایت کامنتهای سایت شما حکایت (کمان شکسته شده ی شیواست ) پیشاپیش معذورم .
    ………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. شاید اینطور باشه.

  11. فرزاد

    خیلی دوست دارم بویژه زمانهایی که از سفرهای خارجی طولانی یا حتی کوتاه مدت برمیگردم همان احساسی که در مورد شهرها، مکانها، توده ها و فضاها و مهمتر از همه، مردمیکه هر روز رفتار و نگرششان را به زندگی مشاهده و درک و لمس میکردم را در تهران دنبال کنم و به نوعی به دنبال حداقل نشانه هایی باشم برای همزادپنداری و اینکه شاید بتوانم بقبولانم به خودم! که در مواجهه با تأیید استایل زندگی غربی دچار اغراق هستم اما شاید دو روزی نگذرد که از این رویای شیرین هراسان و پریشان بجهم و دلتنگ لحظاتی گردم که علیرغم همه سختیها و دلتنگیها جریان زندگی را (نه فقط گذران زندگی!) شاد و آرام و صدالبته با ریه هایی سرشار از اکسیژن و با تمام وجودم نظاره گر بودم بی آنکه از غم هجران و نگاههای غریب بهراسم.
    آرش عزیز من بازگشته ام به سوئیس و اگر دوست داشتید (بخاطر احساسی که به سوئیس دارید) دوست دارم این دفعه فقط و فقط برای استراحت میزبانتان باشم.
    ………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. زنده باشی فرزاد گرامی. خیلی دلم میخوام برم یه جایی و استراحت کنم، اما انقدر توقع ازم هست که نمیدونم چه کنم. البته بخش بزرگی از مشکل به رودربایستی داشتن خودم با همه برمیگرده.

  12. سحر موسوی - سفری دیگر

    سلام.
    امید که حال و هوایتان بهتر شود.
    برج آزادی که سمبل ایران بود به دست فراموشی است. از کنارش که عبور کنی بَه بَه میگویی دریغ که لحظه ای توقف کنی و ببینی چه بود و چگونه این گونه شد. سالی یکبار شده محل یادآوری یک قیام.
    اگر به اطرافیان بگویی که تاحالا به بازدید این میدان را رفته ای کلی خنده نثارت میشود. اصلا شده یک جوری بی کلاسی… میدان آژادی.!!! وا !! جا قحطه…. اما همین جای قحط داستانها دارد. تشنه است. تشنه گامهای همشهریانش… روزی را به او اختصاص دادم و لذتی عمیق بردم از دیدارش. گزارشش را تقدیم میکنم به دوستان البته با اجازه شما .. و همینطور به شما استاد گرامی ..

    برج آزادی :
    http://safaridigar.blogfa.com/post/149

    مجموعه فرهنگی برج آزادی :
    http://safaridigar.blogfa.com/post/150

    در این هیاهوی شهر اگر فرصتی شد اگر رخصتی داشتید به او هم سری بزنیم…
    مستدام باشید.
    ………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. سپاس.

  13. محمد

    سلام بر ارش.کمپین خط عابر پیاده راه بندازین…شاید کمی درنگ ایجاد کرد.شاید انسان اندکی بیشتر دیده شد
    ……………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام. راستش 1- برای این یکی دیگه حالی برام نمونده و 2- اصولا راه اندازی کمپین رو بیشتر یک ادای روشنفکرانه و سانتی مانتال میدونم تا یک اتفاق اجرایی و کاربردی.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *