روزنوشت چرا… توسط آرش نورآقائی در چهارشنبه, بهمن 23, 1387 چرا گندم میروید. چرا نی مینوازد. چرا ماهی میرقصد. چرا خورشید میتابد. چرا رود میرود. چرا آسمان آبی است. چرا دوست هست. چرا پرنده میخواند. چرا… چرا همهی اینها هست، وقتی که عشق چنین بیرحم است و مرگ چنین ماتمبرانگیز.