جرعهي اميد ننوشيده، در انتظار، خوابم ربود.
بعد از آن قهوهي بيداري نوشيدم. اما جز روزمرگي مورچگان نديدم.
دورترك، كمي دورترك، بلبل تنهايي بر روي فنس نشسته بود. نگاهم كه به او افتاد، آرام زمزمهاي كرد و رفت.
سنگين شدم. قلبم درد گرفت.
دلم ديدار ميخواست. اما گريهام را ديگري ديد.
دیدگاهها
سلامی دوباره
نگاه
آتش
من
سکوت
درد
… .
باآرزوی سلامتی و موفقیت وامید روز افزون
آدم كه عاشق شد ديگه از دست عزراييل هم كاري ساخته نيست !!
این احساس تنهایی، عاشقی و سردرگمی را باید به فال نیک گرفت
به نظر من اینها علامت یک تحول عمیق در زندگی انسان است ، البته تحولی به سمت تکامل …
متن زیبایی نوشتید تشبیه های ظریفی به کاربردید
مفهومی از احساسی عمیق ،طولانی و البته خاموش رو به خواننده القا می کنه .
معنایی که نمی دانم تا چه حد درست است اما ناخودآگاه من را به یاد این شعر حافظ انداخت:
ندای عشق تو دوشم در اندرون دادند فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست
سلام
………………………………………………………………………………………………………………….
جواب: سلام.
سلام
متن بسیار زیبایی نوشتی با اینکه خیلی سال ازش میگذره ولی انگار داری حال امروز را توصیف میکنی
بهروز و بهکام باشی
………………………………………………………………………………………………
جواب: سلام. سپاس که مطالعه کردی.