می‌روم

در دامنهٔ البرز، جایی که باد آهسته از میان سنگ‌ها می‌گذرد،

ایستاده‌ام.

مرا ببوس، پیش از آنکه نور صبح از پشت کوه بالا بیاید.

ببوس، که این آخرین بوسه است

و بعد از آن، لب‌هایم با هیچ‌کس سخن نخواهند گفت.

روزهای بهاری گذشته است؛ مثل آب رودهابی که مرزها را در دل خود جای داده بودند.

من باید بروم،

تا آتش درونم را در بلندترین نقطه روشن کنم.

نه برای آنکه راهی پیدا کنم،

بلکه تا تاریکی بداند

که چیزی در حال عبور است.

تیر را رها می‌کنم.

نه از روی خشم،

بلکه مثل کسی که آخرین حرفش را با جهان می‌گوید.

تیر می‌رود، و من با آن می‌روم.

از این پس، من نه در این‌جا خواهم بود، نه آن‌جا.

من در جایی خواهم بود که تیر فرود می‌آید،

در کنار جیحون؛ جایی که مرز آغاز می‌شود

و من پایان می‌یابم.

و اما تو،

اگر روزی نسیمی از کوه پایین آمد و بر گونه‌ات نشست،

بدان که منم.

اگر عطری در دل شب،

از میان گل‌ها به مشامت رسید،

بدان که منم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *