خيلی كوتاه، كمی ادبی احساسات آبان توسط آرش نورآقائی در شنبه, آبان 19, 1403 جان را که خدا نداده است! تو میدهی… وقتی اسمت را صدا میزنم و جواب میدهی: «جان!» …………………………………………… گفت ما حالا دیگر با هم نان و نمک خوردهایم! ولی راستش ما فقط همدیگر را بوسیده بودیم. …………………………………………… در کشور تو، دو نفریم. نوشتهی قبلی نوشتهی بعدی نوشتههای مرتبط خيلی كوتاه، كمی ادبی گذشت! خيلی كوتاه، كمی ادبی میروم خيلی كوتاه، كمی ادبی تمام ماجرا
سیما ۱۹ آبان ۱۴۰۳ در ۴:۵۷ ب٫ظ آبانی را دوست دارم که به آذر کشیده شود. ……………………………………………………………………………………… جواب: سلام. سپاس.
دیدگاهها
آبانی را دوست دارم
که به آذر کشیده شود.
………………………………………………………………………………………
جواب: سلام. سپاس.
سلام.
چه قشنگ!
………………………………………………………………………………………
جواب: سلام و سپاس.