صفای صفاهان

برای رفتن به آن دیار پُرنگار، راه دلخواه من این است:
گذر از پل سی‌وسوم، تکیه به ستون چهلم، گام زدن در باغ چهارم، چمیدن در بهشت هشتم، و در نهایت رسیدن به آن جهانِ پُر نقش.

در پی بوی و به خیال خم اَبروی این کوی، آمده‌ام و حال به جادوی خویَ‌ش، گرفتارم.

بخواهی یا نخواهی، چه پارسا باشی و چه ترسا، اینجا دل به صورت دیوار می‌بندی، که چنین است مناجات در چنان خرابات که مناره‌اش می‌جنبد.

گویی، تا ابد معلق می‌مانم در شُکوهِ معرّق‌، و می‌شکنم در حسرت نستعلیق این رخسار سرشار از هنر و گوهر.

و الحق در شهری که محله‌اش شهشهان است، کبوتر برج دارد و درویش، ایوان.

به همت نقّاش و نقّال و عطّار و عصّار و نجّار و حجّار و ندّاف و لوّاف، آباد باد صفای صفاهان!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *