آرشیو ‘سفر به اروپا’

اروپا ۸۳

یکشنبه ۲۴ آبان ۱۳۸۸

یادی از همسفران:

 

عکاس

فیلم‌بردار

صدابردار

 

اروپا ۸۲

جمعه ۲۲ آبان ۱۳۸۸

تنها چند ساعت دیگر به پروازم باقی است. شاید هم فقط چند ساعت مانده به فرودم.

به کجا می‌بردم این طرح بلند آرزوها، تا به آن لحظه که می‌رسد از راه…

به کجا می‌بردم این طرح بلند آرزوها،

تا به آن لحظه که می‌رسد از راه…

در این سفر:
در آتش عشق هر شهری سوختم و با ترک آن خاموش شدم.
باران را فهمیدم و غروب را جدی گرفتم. جنگل را خواندم و آدم را مطالعه کردم.
کلاغ سیاه دیدم و قوی سفید. برگ زرد پرنده دیدم و رود بی‌رنگ جهنده.
گنبد آبی دیدم و سقف چوبی، تندیس روحمند و نقش سخنگو.
روزی گام برمی‌داشتم و به بالا می‌نگریستم و دهانم باز مانده بود، و روزی دیگر زیر پایم قولنج پاییز را می‌شکستم.

در سرتاسر سفر…
میوه‌ی نسیم هوش‌بَر را بی‌وقفه بوییدم و پیاله‌ی دریای مست را لاجرعه سرکشیدم و روغن شفابخش زمان را پیوسته به تنم مالیدم.
و دانستم که ساز روزها را اگر خوب بنوازیم فصل‌ها جوان‌مرگ نمی‌شوند.

دیگر این‌که…
از گاو میترا تا زخم مسیح، خدا را قال گذاشتم و از قبر «شوپن» تا منزل «بتهوون»، همه بند‌ه ستودم.
از چشم افسون‌گر داوود تا ریش پرپشت موسی، مضامین مزامیر و تورات را حدس زدم.
به قدرت زئوس و عشوه‌ی ونوس پی بردم.
بهشت دانته را در خانه‌ی ژولیت یافتم و جهنم را با قلم‌موی رامبرانت دور راندم.

و…
به درختان مسیر زوریخ تا مونیخ تعظیم کردم. از دماغ دراز پینوکیو آویزان شدم و موی سر تن‌تن را شانه کردم. در چشم سگ‌های پرشمار آتن نگاه کردم و از کنار دوچرخه‌های آمستردام بی‌اعتنا نگذشتم.
دانستم که تریپولی و فرایبورگ هر دو یک معنی دارند و جنگل به دریا سهمی بدهکار نیست.

و…
از طرح بوسه‌ی عشاق بر سر هر پلی، نقشه‌ای حفظ کردم تا در متروی هر شهری به کار گیرم.
با این حال، به گم شدن عادت کردم تا با سِیر طبیعت، سیر شوم.

و اکنون که برمی‌گردم، باز گرسنه‌ام…

اروپا ۸۱

پنجشنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۸

گزارش کوتاه و خلاصه از سفر: 

سفرم از ۲۴ شهریور (۱۵ سپتامبر) شروع شد و تا ۲۳ آبان (۱۴ نوامبر) ادامه یافت (ادامه دارد). در واقع ۶۰ روز در سفر بودم و ۵۸ شب در شهرهای اروپایی اقامت کردم.
در این مدت (با احتساب «واتیکان» به عنوان شهر- کشور) از ۳۴ شهر و ۱۰ کشور بازدید کردم و از این میان، در ۱۷ شهر و ۷ کشور شب یا شب‌هایی را سپری کردم.  
نیمی از سفرم را با «جکی» بودم و تقریبا یک‌چهارم آن را با مهدی فتوحی گذراندم. تنها در سه شهر (سانتورینی، مونیخ و آمستردام) که شب‌هایی را در آن‌ها اقامت کرده‌ام، هیچ دوستی را ملاقات نکردم، در بقیه‌ی موارد تنها نبودم و از لطف دوستانم برخوردار شدم.
کشورهایی که دیدم: سوئیس ۴ شب، فرانسه ۴ شب، یونان ۲۱ شب، ایتالیا ۱۶ شب، آلمان ۱۰ شب، هلند ۲ شب، بلژیک ۱ شب. از اسلوونی، اتریش و واتیکان هم بازدید کرده‌ام.
شهرها و جزیره‌هایی که دیدم (در آن‌ها قدم زدم و عکس گرفتم، نه این‌که فقط عبور کرده باشم): ژنو (اقامت)، پاریس (اقامت)، ورسای، آتن (اقامت)، سونیون، میکونوس (اقامت)، دلوس، سانتورینی (اقامت)، ناف‌پلیو (اقامت)، اپیداوروس، می‌کی‌نس، المپیا، میستراس و اسپارتا (اقامت)، رم (اقامت)، واتیکان، فلورانس (اقامت)، پیزا، ورونا (اقامت)، تری‌استه (اقامت)، ونیز، کوپر، کنستانتز (اقامت)، فرایبورگ، اشتاین راین، برگنز، مونیخ (اقامت)، آخن (اقامت)، کلن، بُن، کرکراده، آمستردام (اقامت)، بروکسل (اقامت)، لوون

در تمام مدت سفر حدود ۲۵ کیلو‌گرم بار داشتم که در دو کوله‌پشتی حمل می‌کردم.
به طور متوسط : روزی دو وعده غذا خوردم، ۷ کیلومتر پیاده‌روی کردم و ۱۰ ساعت بازدید. 
در همه‌ی ۶۰ روز سفر، تاخیری (منظورم تاخیر است نه انتظار) کمتر از ۳۰ دقیقه برای سوار شدن به هواپیما، ترن و اتوبوس داشتم.

در این سفر: حدود ۹۰۰۰ عکس گرفتم، ۶۰ گیگابایت (با دوربین G9) فیلم‌برداری کردم و تعداد سفرنامه‌هایی که روزانه نوشتم را هم خودتان می‌دانید. (از ۵۸ شبی که اقامت داشتم، حدود ۵۰ شب را مرتب سفرنامه نوشتم. در بقیه موارد، اینترنت در دسترس نداشتم.)

هزینه‌های سفر:
قبل از هر چیز: برای حدود یک سوم اقامتم هزینه‌ای پرداخت نکردم. در پاریس و یونان مهمان «جکی»، در تری‌استه مهمان «مهدی فتوحی»، در کنستانتز مهمان «پیتر» و «تراودل» و در آخن مهمان «شهرزاد» بودم. ۸۰ درصد ورودیه‌ها را به خاطر کارت خبرنگاری پراخت نکردم. ۴ مرتبه هواپیما سوار شدم، حدود ۱۰ مرتبه از ترن بین شهری و بین کشوری استفاده کردم و سه مرتبه هم در یونان سوار کشتی‌های بزرگ شدم که از لحاظ قیمت و انتقال مسافر حکم همان ترن‌های بین‌شهری در دیگر کشورهای اروپایی را دارند.

۱- بلیط رفت و برگشت (به ژنو و با هواپیمایی قطر)، بیمه و ویزا: حدود ۸۰۰۰۰۰ تومان.
۲- در ایران، حدود ۵۰۰۰۰ تومان سوغاتی برای کسانی که ممکن است در سفر با آن‌ها برخورد کنم خریدم.

به غیر از هزینه‌ای که برای بلیط و ویزا و بیمه پرداخت کردم، ۳۰۰۰ یورو داشتم که به این سفر آمدم و تمام شد. از این پول:
۳- حدود ۱۲۰ یورو کتاب و ‌سی‌دی خریدم و ۵۰ یورو برای پست به ایران پرداخت کردم.
۴- حدود ۶۰ یورو برای اینترنت خرج کردم.
۵- حدود ۳۰۰ یورو برای خرید دو کوله پشتی (که در سفر پاره شدند)، ساعت (که در این سفر خراب شد) و هارد دیسک (برای ذخیره‌ی عکس‌ها و فیلم‌ها) هزینه کردم.

به غیر از این‌ها مبلغی برای خرید سوغاتی کنار گذاشته بودم که در این هزینه‌ها نمی‌گنجد.

پی‌نوشت: در سه‌شنبه‌ای که از راه می‌رسد در جلسه‌ی «انجمن صنفی راهنمایان گردشگری استان تهران»، از برخی از تجربیات سفر و ایده‌هایی که می‌توان آن‌ها را در ایران عملی کرد، خواهم گفت و اگر مورد پسند دوستان قرار بگیرد در هفته‌های بعد هم ادامه‌اش خواهم داد.

بروکسل: اروپا ۸۰

پنجشنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۸

ادامه از نوشته‌ی قبل:

 

ادامه مطلب …

بروکسل: اروپا ۷۹

پنجشنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۸

باز «جکی» بی‌ترانه، اما با گوهرهای فراوان… امروز (یازدهم نوامبر) با «جکی» در بروکسل و اطراف آن قدم زدیم و مثل همیشه اطلاعات فراوانی را از او دریافت کردم.
۱۱/۱۱، یعنی امروز، برای مردم بلژیک روز مهمی است، چراکه در چنین روزی جنگ جهانی اول به پایان رسید و برای همین، این روز تعطیل رسمی است. بیش‌تر موزه‌ها بسته بودند، اما ما توانستیم از یک موزه و چند کلیسا و منطقه‌ای در نزدیکی بروکسل بازدید کنیم که در گزارش تصویری خواهید دید.

ادامه مطلب …

بلژیک: اروپا ۷۸

پنجشنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۸

هر طوری که بود من توانستم ۴۰ ساعت را با ۵ یورو سرکنم و خودم را به بروکسل، جایی که «جکی» منتظرم بود برسانم. به این ترتیب وارد کشوری شدم که ۳۰۰۰۰ کیلومتر مربع مساحت و حدود ده و نیم میلیون جمعیت دارد و زبان‌های رسمی که در آن صحبت می‌شود عبارتند از: «فلمیش»، «فرانسوی» و آلمانی.
بلژیک به خاطر شکلات، آب‌جو، غذا، محل‌های نبرد جنگ جهانی اول و کارتون‌هایی همچون «تن‌تن» شهرت دارد. در ضمن، پایتخت این کشور، پایتخت اتحادیه اروپا هم هست.

وقتی خودم را در بروکسل پیدا کردم، متوجه شدم که این شهر نسبت به شهرهای دیگر اروپایی که تاکنون دید‌ه‌ام، ساختمان‌های مدرن‌تری دارد. مرکز شهر به دو بخش بالا‌شهر و پایین‌شهر تقسیم شده و مهم‌ترین میدان آن، که یکی از زیباترین‌ها در اروپاست Grand place نام دارد. 

خودم را به هتل، جایی که «جکی» منتظرم بود رساندم و کوله‌هایم را گذاشتم و دو نفری و بدون معطلی به شهری در نزدیکی بروکسل به نام Leuven رفتیم. این‌که چرا قبل از بازدید از بروکسل به این شهر رفتیم، بازدید از نمایشگاه نقاش معروف قرن پانزدهم میلادی (۱۴۰۰-۱۴۶۴)، Rogier Van Der Meyden بود. و الحق که ارزشش را داشت و البته اجازه‌ی عکاسی هم نداشتم.
دیگر این‌که، بعد از بازدید از نمایشگاه، کمی در این شهر قدم زدیم و به بروکسل برگشتیم و برای اولین مرتبه بعد از ترک آخن، یک شام گرم با «جکی» خوردیم. 
قبل از گزارش تصویری بد نیست بدانید که در ۱۸ کیلومتری جنوب بروکسل منطقه‌ای قرار دارد که نامش برایتان آشناست. «واترلو» صحنه‌ی نبردی است که ناپلئون بناپارت در سال ۱۸۱۵ در آن‌جا شکست خورد و تاریخ اروپا جوری رقم خورد که امروز هست.

ادامه مطلب …

آمستردام ۲: اروپا ۷۷

دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸

امروز صبح (دوشنبه ۹ نوامبر) متوجه شدم که بر خلاف تصور من، موزه‌های آمستردام روزهای دوشنبه تعطیل نیستند، بنابراین فرصت داشتم تا جایی که زمان دارم از چند موزه‌ی انتخابی بازدید کنم. سه موزه مد نظرم بود. یکی از آن‌ها به خاطر تعمیرات، تعطیل بود، اما دو موزه‌ی دیگر را دیدم. (البته برای بعد از ظهر موزه‌های دیگری هم دیدم)

موزه‌ای که تعطیل بود نامش Stedelijk Museum است و در آن می‌توانستم آثار نقاشی از Monet- Picasso-Chagall و مجسمه‌هایی از Rodin و Moore و …را ببینم، که نشد. دو موزه‌ی دیگر Rijks Museum و Van Gogh Museum بود که اجازه‌ی عکاسی نداشتم. در موزه‌ی Rijks آثار نقاشی از دوران طلایی (قرن هفدهم میلادی) را تماشا کردم. در این موزه نقاشی‌هایی از افراد مشهوری همچون، Rembrandt-Frans Hals-Jacob Van Ruisdael- Jan Steen را می‌توان از نزدیک دید. در موزه «ون‌گوک» هم نقاشی‌ها، طرح‌ها، دست‌نوشته‌ها، نامه‌ها و عکس‌های خانوادگی این نقاش معروف هلندی مورد بازدید عموم قرار می‌گیرد.

گزارش تصویری:

ادامه مطلب …

آمستردام ۱: اروپا ۷۶

دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸

در مسافرخانه‌ای که اتاق گرفته‌ام، مثل سگ بوی حشیش می‌آید و این یعنی این‌که، من به کشوری آمده‌ام که به آزادی و تساهل معروف است و نامش «هلند» است. در کم ارتفاع‌ترین کشور اروپایی هستم، هم‌مرز با «دریای شمال».

از عصر روزی که وارد «آخن» شدم تا صبح امروز همواره مورد لطف دوست مهربانم «شهرزاد» قرار گرفتم. امروز هم، او همه‌ی انسانیت یک انسان را به نمایش گذاشت و بدرقه‌ام کرد تا به کشوری دیگر و شهری دیگر سفر کنم.

ساعت حدود یک و نیم بعد از ظهر بود که به ایستگاه راه‌آهن «آمستردام» رسیدم. قبل از این‌که از محوطه‌ی ایستگاه بیرون بیایم، بلیط ترن برای «بروکسل» گرفتم و بعد به دنبال دفتر خدمات توریستی در ایستگاه راه‌آهن گشتم. نقشه‌ی شهر و اطلاعات یک مسافرخانه در مرکز شهر را گرفتم و وارد آمستردام شدم.

هوا مه‌آلود بود، همچون عصر لندن فیلم‌های «شرلوک‌ هولمز». وارد یک شهر زنده و شلوغی شدم که خود را برای کریسمس آماده می‌کند و کاملا پیداست که نظم و انظباط شهرهای اروپایی، کمتر در این شهر به چشم می‌خورد.  

با کوله‌‌پشتی‌های سنگینم خودم را به هتل رساندم و خیلی زود به شهر برگشتم تا ببینم این‌جا چه خبر است. و خیلی خبرها بود. خیابان‌ها را نورافشانی کرده بودند و اجناس مغازه‌ها را حراج. مردم بسیاری (از جمله ایرانی‌ها) در خیابان‌ها و میدان‌ها در رفت و آمد و جنب و جوش بودند، خرید می‌کردند، «هات‌داگ» می‌خوردند و «هاینیکن» می‌نوشیدند. 

یک کم حرف:

۱: به احتمال زیاد از امروز تا آخر سفر، برنامه‌ام معلوم است و بدین قرار: دو شب در «آمستردام» می‌مانم و بعد به «بروکسل» می‌روم. در بروکسل «جکی» را ملاقات می‌کنم و یک شب در آن شهر اقامت خواهیم کرد. بعد هر دو به «ژنو» برمی‌گردیم و نهایتا شنبه صبح در وطن خواهم بود و سفری را که ۶۰ روز به طول می‌انجامد را خاتمه خواهم داد.

۲: از آن‌جا که اعتقاد دارم سنت سفرنامه‌نویسی باید در کشور ما رونق پیدا کند، در این سفر سعی کردم که گونه‌ای نو از سفرنامه‌نویسی را رواج دهم. سفرنامه‌ آن‌لاین شیوه‌ای بود که برای این سفر برگزیدم و با هر سختی که بود در حال به انجام رساندنش هستم. نوشتن این سفرنامه برای من هم هزینه داشت و هم گاهی دردسر، اما بیش‌از این‌ها هیجان‌انگیز و شادی‌بخش بود. حالا قصه این است که چون سفرنامه آنلاین بود، همه‌ی دغدغه‌ها، احساسات، اندیشه‌ها و درک‌هایم را، جدا از این‌که خوب یا بد، زشت یا زیبا، سنجیده یا نسنجیده باشد، در زمان خودش، نوشتم. و کاملا می‌دانم که با این کار روی لبه‌ی تیغ راه رفته‌ام و خودم را در معرض نگاه تیز و قضاوت دیگران قرار داده‌ام، اما باکی نیست و شیوه‌ی لبه‌ی تیغ، شیوه‌ی شیرین زندگی من است و اساس این سفر همه‌اش همین بود.

۳: این را که می‌نویسم بگذارید به حساب همان سفرنامه‌ی آنلاین و البته تشکر می‌کنم از کسانی که نگرانی‌های من را همراه بودند همواره: اول این‌که دوربینم حساسیتش را نسبت به نور از دست داده و من دیگر نمی‌توانم (یا حداقل به سختی می‌توانم) عکس‌های خوبی بگیرم. این را هم بگویم که من عکاس نیستم و تعریف من از «عکس خوب» را با تعریف یک عکاس از عکس خوب مقایسه نکنید. دوم این‌که خوانندگان این سفرنامه، نه تنها در همه‌ی دغدغه‌ها و احساسات من در طول سفر همراه بودند بلکه از جیب من هم خبر داشتند. از همان ابتدا که گفتم برای این سفر پول قرض کردم تا همین چند وقت پیش که گفتم پولم در حال تمام شدن است (هزینه‌های سفر را به انتهای سفرنامه پیوست خواهم کرد)، شما را با خودم همراه کردم. و حالا باید بگویم که خودم را به آمستردام رسانده‌ام، پول هتل را برای دو شب داده‌ام، بلیط به بروکسل را گرفته‌ام، بلیط هواپیما از بروکسل به ژنو را «جکی» تهیه کرده و محل اقامت را هم گرفته (قبلا به او پولش را داده‌ام) و بلیط پرواز به تهران را هم که از قبل دارم. حالا تنها می‌ماند هزینه‌های خورد و خوراک و موارد احتمالی پرداخت برای دیدار از موزه و …. راستش فقط ۵ یورو برایم باقی مانده. شاید به نظر وحشتناک باشد، اما همین است دیگر. لبه‌ی تیغ را که گفتم، یادتان هست؟

ادامه مطلب …

آخن، کٍرکٍراده: اروپا ۷۵

شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۸

امروز دوباره با لطف «شهرزاد» به اطراف «آخن» رفتیم و از پارک ملی «آیفل» دیدار کردیم. برای بعد‌از ظهر هم به شهر مرزی «کرکراده» KERKRADE (از شهرهای هلند) رفتیم. برای شام هم مهمان یک هموطن بسیار نازنین به نام «حمیرا» بودیم. شب بسیار خوبی را با حمیرا، همسر آلمانی‌اش (توماس) و پسرهایشان (نیما و میلاد) سپری کردیم.

ادامه مطلب …

کُلن - بُن: اروپا ۷۴

شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۸

امروز « شهرزاد» تومبیل «بی‌ام‌و» خودشان را برداشت و با هم به «کلن» و بعد هم به «بن» رفتیم. کلن را برای این انتخاب کردیم که بزرگترین DOM آلمان (کلیسای جامع) و البته یکی از زیباترین‌ها، در این شهر واقع است. بن را هم به این خاطر انتخاب کردیم که بتوانیم از منزل «لوودویک بتهوون» دیدار کنیم.

ادامه مطلب …

آخن ۲: اروپا ۷۳

جمعه ۱۵ آبان ۱۳۸۸

چند مطلب کوتاه در مورد آخن:

آخن به خاطر استخر آب‌معدنی‌اش معروف است.

دیروز وقتی در شهر قدم می‌زدیم، دیدم خیابانی که فاحشه‌ها در آن هستند در ۵۰ متری کتاب‌فروشی بزرگ آخن و ۱۰۰ متری کلیسای جامع واقع شده. این خیابان از آن خیابان‌هایی است که فاحشه‌ها پشت پنجره می‌نشینند. 

از قول مارتین: بزرگترین مسابقه اسب‌دوانی در دنیا؟ در آخن و در فصل تابستان برگزار می‌شود.

از قول شهرزاد: در آخن بعضی از خانواده‌ها سگ‌هایشان را به مدرسه می‌فرستند و جالب این‌که این سگ‌ها سرویس مدرسه هم دارند.

آخن ۱: اروپا ۷۲

جمعه ۱۵ آبان ۱۳۸۸

پیش‌نوشت: من ۱۳ نوامبر به ایران برمی‌گردم و به دو دلیل به اسپانیا و سوئد نمی‌روم. اول این‌که پول ندارم و دیگر این‌که سفرهای متعدد به من یاد داده که برای سفرهای بیش‌تر در آینده، همیشه باید حسرت دیدار از مکان‌هایی در دلت باقی بماند.

و اما امروز (۵ نوامبر): به همراه «شهرزاد» و دوست آلمانی‌ام «مارتین» در داخل شهر «آخن» قدم زدیم.
اگر یادتان باشد در نوشته‌های قبلی گفته بودم که دریاچه «کنستانتز» (بودنزه) در جنوب آلمان، متعلق به هر سه کشور آلمان و سوئیس و اتریش است، در «آخن» نیز یک جنگل زیبا وجود دارد که متعلق به سه کشور آلمان و هلند و بلژیک است. ما به پیشنهاد «شهرزاد» از این منطقه بازدید کردیم.
بعد مارتین و من به شهری در نزدیکی «آخن« به نام «دورن» Duren رفتیم تا در یکی از روستاهای این شهر شاهد سبک زندگی کسانی باشم که رزق و روزی‌اشان به اسب بستگی دارد.

قصه‌ی DOM و مردم شهر آخن: این قصه‌ای است که شهرزاد قصه‌گو (شهرزاد فتوحی) برایم تعریف کرد:
“وقتی مردم شهر آخن می‌خواستند کلیسای جامع شهر (معروف به DOM) را بسازند، پول کم آوردند. بنابراین از شیطان خواهش کردند تا برای ساخت کلیسا به آن‌ها کمک کند. شیطان خواهش مردم شهر را پذیرفت و شرط کرد که پس از ساخته شدن کلیسا، روح اولین نفری که وارد آن می‌شود متعلق به او شود. مردم شرط را پذیرفتند ولی در هنگام وفای به عهد، حقه‌ای سوار کردند. آن‌ها یک گرگ را به عنوان اولین نفر وارد کلیسا کردند. شیطان از این کار مردم آخن عصبانی شد و بعد از این‌که قلب گرگ را (برای این‌که روحش متعلق به شیطان باشد) در آورد، در کلیسا را محکم بست و لگدی هم به در زد. در این حرکت، انگشت شست شیطان کنده شد و در دستگیره جا ماند و در چوبی کلیسا هم ترک برداشت.
شیطان تنها به همین کار راضی نشد، بلکه تصمیم گرفت شهر آخن را زیر خاک مدفون کند. بنایراین کیسه‌ای را پر از خاک کرد و به سوی شهر رفت. در راه پیرزنی را دید که کفش‌های پاره‌ای به پا داشت. از پیرزن پرسید آیا راه درازی تا آخن باقی مانده، و پیرزن که از سُم پای شیطان او را شناخته بود، جواب داد: بله، راه زیادی باقی مانده. من از آخن می‌آیم و می‌بینی که کفش‌هایم به خاطر طولانی بودن راه پاره شده. شیطان بعد از این جواب، خسته و درمانده به زمین نشست و همه‌ی خاک کیسه را خالی کرد.”
حالا بالاترین نقطه‌ی شهر همان تپه‌ای است که از خاکی که شیطان به همراه داشته، درست شده و شهرزاد ما را به بالای این تپه برد.

این قصه‌ی شهر آخن، من را به شگفتی واداشت و دوباره در این اندیشه افتادم که چقدر داستان‌ها می‌توانند جذابیت توریستی ایجاد کنند (به نحوی که در عکس‌ها خواهید دید).

علاوه بر این، از لحاظ اسطوره شناسی، عناصر بسیار جالبی در این قصه یافت می‌شود. به طور مثال: ۱- این‌که شیطان در ساخت کلیسا که محل عبادت خداست، شریک می‌شود. (آمیختگی خیر و شر) ۲- اثر (انگشت کنده شده و جای لگد) او تا ابد بر کلیسا باقی می‌ماند. (شر هرگز کاملا از بین نمی‌رود و برای همیشه ریشه‌کن نمی‌شود) ۳- شیطان است که به قولش وفا می‌کند و نه اهل کلیسا (اصولا شیطان وفاداتر است، در روایات اسلامی هم شیطان حاضر نمی‌شود به انسان سجده کند و فقط به خدا سجده می‌کند.) ۴- گرگی که نهایتا روحش را به شیطان می‌فروشد اولین نفری است که وارد کلیسا می‌شود. ۵- نهایتا شیطان باعث نجات شهر است، چرا که بلندترین نقطه‌ی شهر توسط او ایجاد می‌شود. و یادمان باشد که «آخن» تپه‌ی بلند دیگری ندارد و از آن‌جا که به هلند نزدیک است و هلند نیز خود پست‌ترین نقطه‌ی اروپاست و همیشه در معرض سیل قرار دارد، بلندی یک موهبت (موهبت شیطانی) تلقی می‌شود.
اصولا مقوله‌ی پستی و بلندی سرزمین‌ها، مساله‌ی مهمی است و به همین لحاظ، افسانه‌پردازی‌ها و قصه‌پروری‌های بسیاری حول و حوش آن در تمام سرزمین‌ها و تمام فرهنگ‌ها به وجود آمده است. اگر قصه‌ی «پترس» یادتان باشد (همان پسری که انگشتش را در سد سوراخ شده کرد و شهر را از خطر سیل نجات داد)، بد نیست بدانید که این قصه متعلق به کشور هلند است.

مارتین:
مارتین دوست آلمانی‌ام است که سه سال پیش به مدت ۱۸ ماه دور دنیا را رکاب زد. من با او وقتی به تهران رسید آشنا شدم. او از طریق سایت Hospitalityclub.org مهمان من شد و تا یک هفته هم در منزل ما اقامت کرد. در آن زمان، من مارتین را به همراه گروهی از مسافران ایرانی برای دیدار از شهر تبریز و روستای کندوان و قلعه‌ی کلیبر و گنبد سلطانیه بردم. مارتین بعد از خداحافظی از من و خانواده‌ام، به راهش ادامه داد و سفرش را به پایان رساند. حالا سه شغل مختلف دارد. راننده اتوبوس است، راهنمای تور برای کشورهای آسیایی است و تربیت کننده اسب. مارتین در یکی از روستاهای شهر «دورن» (میان آخن و کلن) زندگی می‌کند.
موضوع جالب این است که من وقتی به آلمان رسیدم به مارتین ایمیل زدم، ولی او خیلی دیر جواب داد، چرا که به عنوان راهنما در سفر بود و امکان دسترسی به اینترنت نداشت. حالا او فقط برای چند روز به کشورش برگشته (از سه‌شنبه ۳ نوامبر تا شنبه ۷ نوامبر) و قرار است دوباره به سفر چند هفته‌ای برود. من هم ۴ نوامبر به آخن رسیدم.
این یعنی، اگر من یا او، هرکدام چند روز دیرتر یا زودتر به محلی که اکنون هستیم می‌رسیدیم، فرصت دیدار همدیگر را نداشتیم. بنابراین یک اتفاق فوق‌العاده بود. و بد نیست بدانید که قبل از ایمیلی که به او زدم، مدت‌ها بود ما از هم بی‌خبر بودیم. بعد هم وقتی با هم حرف زدیم، هر دو متوجه شدیم زمانی‌که من در زمین آلمان بودم و به مارتین ایمیل می‌زدم، او در پروازی که از دوبی به دوسلدورف می‌رفت، در آسمان ایران به من می‌اندیشید.

ادامه مطلب …

به سوی آخن: اروپا ۷۱

پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۸

دوباره در سالن تئاتر ترن نشسته‌ام و از پرده‌ی شیشه‌ای‌اش به بازی پر از جذبه و دلفریب طبیعت در صحنه‌ی وسیع هستی می‌نگرم. دوباره همان طنازی‌ها. دوباره همان موسیقی رنگ‌ها و دوباره همان احساس‌ها…
امروز صبح (چهارشنبه چهارم نوامبر) «مونیخ» را به مقصد «آخن» ترک کردم. ترنی که بر آن سوار شده‌ام از «مونیخ» به سمت «اشتوتگارت» و «فرانکفورت» و «بُن» و «کُلن» و «دوسلدورف» می‌رود و نهایتا به «دورتموند» می‌رسد. در واقع از جنوب به سمت غرب آلمان در حرکت است و گاهی سرعتش به ۲۷۰ کیلومتر در ساعت می‌رسد. من در «کُلن» از این ترن پیاده می‌شوم و ترن دیگری سوار می‌شوم که به «آخن» می‌رساند مرا.
امروز بر خلاف دیروز حدود شش ساعت باید در ترن، یک‌جا بنشینم و از پیاده‌روی خبری نیست. اما داستان دیروز از این قرار است که ساعت ۹ صبح هتل را ترک کردم و ساعت ۱۰ شب برگشتم. از این ۱۳ ساعتی که بیرون از هتل بودم، فقط دو ساعت آخر را برای کار با اینترنت در کافی‌نت نشستم، بقیه‌ی روز را در حال پیاده‌روی و بازدید بودم. خودم هم باورم نمی‌شود که ۱۱ ساعت، بدون یک لحظه نشستن (واقعا بدون یک لحظه نشستن) طی کردم و این در حالی بود که قبل از ترک هتل، صبحانه خورده بودم و در طول روز فقط یک بطری آّب‌میوه نوشیدم، فقط همین.
موضوع جالب این است که از بس در محیط اطراف غوطه‌ور بودم و با خودم حرف می‌زدم، اصلا متوجه موضوع نبودم و فقط آخر شب بود که در مچ پایم احساس درد می‌کردم.
به هر حال فوق‌العاده بود.

پی‌نوشت: اکنون ساعت نه شب به وقت آلمان و یازده و نیم به وقت ایران است. من به «آخن» رسیدم و اکنون در منزل «شهرزاد فتوحی» و «شهریار» (همسرش) نشسته‌ام و برایتان می‌نویسم و البته که شام خورده‌ام. خلاصه من در این سفر اروپا به هر چه «فتوحی» بود سر زدم. دیگر این‌که، حالا که قرار است تا ۱۰ روز دیگر به ایران برگردم، دوستی از سوئد، دیگری از اسپانیا و یکی دیگر از فرانسه دعوتم می‌کنند. بروم یا برگردم؟