6) آخرین روز سفر

روز چهارم مصادف با آخرین روز سفر تحقیقاتی ما جهت تهیه ی نقشه ی ادبی کتاب کلیدر بود. در این روز سبزوار را ترک کردیم و به سمت نیشابور حرکت کردیم تا در این مسیر از بقیه ی مکان ها و روستاها بازدید کنیم.

ابتدا به روستای هاشم آباد رفتیم. در کتاب کلیدر به حضور گل محمد در این روستا اشاره شده است. ما طبق معمول سراغ پیرمردان را گرفتیم و زیر سایه ی یک بید یافتیمشان. سه پیرمرد نازنین هر کدام بخشی از حکایت گل محمد را برایمان روایت کردند.

این استاد به من گفت: ” یک آقایی از دولت آباد همه ی داستان گل محمد را بر روی کاغذ نوشته. بهتر است سراغ آن کاغذها را بگیرید.” منظورش استاد محمود دولت آبادی بود. ایشان اهل دولت آباد است و منزل پدری اش در روستای دولت آباد در نزدیکی سبزوار قرار داشته که متاسفانه چندی پیش این خانه تخریب شده است.

او هم بخشی از خاطرات گل محمد را تعریف کرد.

او هم خاطراتی داشت.

بدون شرح

هاشم آباد را ترک کردیم و از یک جاده خاکی خودمان را به سمت روستای علی آباد کالخونی رساندیم.

در این روستا مهمان پیرمردی شدیم و او هم برایمان داستان هایی از گل محمدا روایت کرد. یک موضوع مهم در زندگی این پیرمردهایی که ما با آنها ملاقات کردیم این بود که بیشترشان 1- در زمان کشته شدن گل محمد بین 8 تا 12 سال سن داشتند (ظاهرا مرگ گل محمد در حدود سال 1323 هجری شمسی صورت گرفته است) و 2- تعداد بچه هایشان بیش از 10 تا بوده که البته فقط 4 یا 5 نفرشان زنده مانده اند.

در خانه ی پیرمردی هستیم که عکس هایش را در دو تصویر قبلی نشان دادم.

علی آباد کالخونی را ترک کردیم و خودمان را به روستای زعفرانی رساندیم. تصویر فوق، نمایی از کاروانسرای روستای زعفرانی را نشان می دهد.

روزگاری مردمان این روستا بهترین آب نوشیدنی را از داخل همین آب انبار تهیه می کردند و حالا یک تابلو به ما می گوید که آب این مکان آلوده است. تصویر این آب انبار را در روستای زعفرانی گرفتم.

قهوه خانه ای که دیگر قهوه خانه نیست بلکه یک بنای مخروبه است.

بدون شرح

باز هم یک پیرمرد دیگر…

پیرمرد ضمن روایت گل محمدا، ما را به قبرستان برد تا هم مزار خان محمد (برادر گل محمد) را به ما نشان دهد و هم مزار کسی که دست اندرکار کشته شدن او بوده.

این فرد در کشته شدن خان محمد دست داشته. خان محمد همان برادر گل محمد است که زنده می ماند و بعدا از علی اکبر اربابی (دست اندرکار کشته شدن گل محمد و یارانش) انتقام می گیرد.

بعد از بازدید از روستای زعفرانی به سمتی رفتیم که نامش در رُمان، قلعه چمن است. اما در نقشه نامش دهنه یا سنگ کلیدر است. این روستا یک رباط منحصر به فرد دارد که فراموش شده و در حال ویرانی است. من تاکنون با این نوع معماری از رباط (کاروانسرا) برخورد نکرده بودم.

نمایی از رباط سنگ کلیدر: توضیح دادن معماری این رباط برایم دشوار است، باید خودتان ببینید.

از این دو پسربچه خواهش کردم که خانه ی پیرترین مردان روستا را به ما نشان دهند. به سه چهار خانه سر زدیم و کسی را نیافتیم تا عاقبت…

… به خانه ی این استاد رسیدیم. بسیار خوب سخن می گفت. ولی ابتدا با ما شرط کرد در رابطه با ارباب حرف نمی زند.

تقریبا تمام داستان را برای ما از ابتدا تا انتها (البته به صورت خلاصه) تعریف کرد. بنابراین ما بارها و بارها روایت گل محمدا را از دهان مردمان روستاهای اطراف سبزوار و نیشابور شنیدیم.

حسین اینجا نشسته تا از لحظه ی خداحافظی ما با میزبانمان (پیرمردی که در تصویر قبل دیدید) فیلم بگیرد.

پیرمرد به ما گفت که نوه ی علی اکبر اربابی در همین روستا (سنگ کلیدر) اقامت دارد. بنابراین ما هم شال و کلاه کردیم و به منزل این استادی رفتیم که در تصویر می بینید. همان طور که گفتم این آقا نوه ی کسی است که در به دام افتادن و کشته شدن گل محمد نقش داشته و عکس او در همان تصویر معروف نمایش جنازه ی گل محمد و یارانش دیده می شود. علی اکبر اربابی (پدر بزرگ میزبان ما) بعدا توسط برادر گل محمد (خان محمد) کشته و سوزانده می شود. بنابراین روایت این آقا با روایت دیگران فرق داشت. تا اینجا همه گل محمد را یک اسطوره می پنداشتند، اما این آقا گفت که گل محمد یک یاغی و دزد بوده. او برایمان گفت که داستان مارال …س شعر است و بقیه ی روایت های رُمان کلیدر نیز. موضوع جالبی که ما در طول سفر با آن برخورد کردیم این بود که هیچ یک از کسانی که ما با آنها حرف زدیم، رمان کلیدر را نخوانده بودند ولی همه آن را روایت می کردند.

ما بر خلاف انتظار از این استاد بدمان نیامد. حتی در منزل او ناهار خوردیم. او از یک منظر دیگر به روایت گل محمدا نگاه می کرد. بالاخره پدربزرگ و برادر پدربزرگ او توسط یکی از گل محمدا کشته و سوزانده شده اند. او اذعان دارد: “اگر پدربزرگ من نبود کسی نمی توانست با گل محمدا دست و پنجه نرم کند و آنها را به دام بیاندازد.”

به همراه او بر سر مزار پدربزرگش (علی اکبر) رفتیم.

چند کیلومتر آنطرف تر از سنگ کلیدر، مکانی هست به نام قلعه غلامون. در نزدیکی قلعهی مخروبه ی غلامون، آب انبار غلامون دیده می شود.

ظاهرا قبل از اتفاق گل محمدا، روزگاری هفت یاغی در این محل با گچ زنده به گور شده اند. آقای اربابی در حال نشان دادن این قبرهاست.

همان توضیح بالا

سنگ کلیدر و نوه ی ارباب علی اکبر را ترک کردیم و به نیشابور رفتیم تا ماموریتمان را با دیدار دختر گل محمد (تنها بازمانده ی گل محمد) به پایان برسانیم. پری دختر گل محمد و لیلاست. این تصویر شناسنامه ی پری است. سال تولدش را 1326 نوشته اند. پری می گوید وقتی شش ماهه بوده، پدرش را کشته اند. با این اطلاعات، کمی تردید به وجود می آید. اگر او 1326 به دنیا آمده و شش ماهه بوده که گل محمد کشته شده، پس قطعا تاریخ مرگ گل محمد 1323 نبوده. یک جای کار می لنگد.

مردم محلی می گویند در زمان قدیم معمولا اگر کسی بچه دار می شده و بچه اش می مرده، شناسنامه این بچه را برای بچه بعدی نگه می داشتند.  شاید این موضوع، علت اختلاف در تاریخ ها باشد. اگر یادتان باشد شب اول سفر در منزل پیرمرد و پیرزنی خوابیدیم. نام پیرزن میزبان ما هم هاجر بود و هم گرجی. درحقیقت نامی که صدایش می زنند گرجی، و نام شناسنامه ای اش هاجر بود. ظاهرا هاجر نام خواهر بزرگتر او بوده که در کودکی مرده و شناسنامه اش را برای گرجی درنظر گرفته بودند.

این هم تصویر پری (دختر گل محمد). ما در بخشی از سفر فکر می کردیم که مارال در رمان کلیدر همان لیلا، مادر پری است. اما پری برایمان گفت که مارال وجود خارجی داشته و از قرار عاشق گل محمد بوده. گل محمد به خاطر اینکه مارال شوهر داشته، عشقش را پس می زند. به همین خاطر مارال بعد از شنیدن جواب “نه” از گل محمد خودش را از دره پرت می کند و می میرد. داستان مارال و گل محمد در کلیدر کلا جور دیگری تعریف شده است.

دختر گل محمد با چهار پسر از شش پسرش نشسته. یک نتیجه ی گل محمد هم در تصویر دیده می شود. ما در این سفر کلا 5 نوه و 3 نتیجه ی گل محمد را ملاقات کردیم.

عکس آخر سفر را هم از عروس نوه ی گل محمد و نتیجه ی او انتخاب کردم.

پی نوشت: این سفرنامه به پایان رسید و من در این لحظه هم از هیجان این سفر لبریزم، هم نمی دانم که آیا با وجود مشکلات فراوانی که سر راهمان قرار دارد می توانیم همایش گردشگری ادبی را (این سفر برای این همایش صورت گرفته) برگزار کنیم یا نه. اوضاع سختی را پشت سر می گذرانم.

دیدگاه ها

  1. سیما سلمان‌زاده

    ۱۰ مرداد
    آخرین روز سفر
    و

    زادروز محمود دولت‌آبادی

    هیچ چیز بی دلیل نیست.
    …………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. عالی هستید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *