ش

شهری می‌شناختم که دو شهروند داشت، یکی شهریار و دیگری شمشاد.
آن دو هر شب که با عبورِ پرشتابِ یک شهابْ شروع می‌شد و شگون می‌بخشید، شمعی شعبده‌باز روشن می‌کردند و شعرهایِ شاد و شیرین و شگفت می‌خواندند. شهریارْ شولای درویشی به تن می‌کرد و شمشال می‌نواخت، و شمشاد به عشق شقایق می‌اندیشید.

روزی شیخِ ابوالپَشمِ شکم‌پرست، به شیپورِ شیطانی‌اش دمید و شیشه‌ی شب را شکست.
از آن پس، شیر شرّ شد و شوق، شیون.

دیدگاه‌ها

  1. یک گردشگر

    هر کسی میتونه این متنو به خودش نسبت بده و برای زندگی خودش تفسیر کنه. لباسی که به هر قامتی اندازست! گذشته از اینها، چرا شهیار با شیخ ابوالپشم نمی جنگه؟؟ چرا اجازه میده شیطان دسیسه کنه؟؟ چرا شهیار اجازه میده که شوق تبدیل به شیون بشه؟؟
    …………………………………………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. بله، میشه هر کسی تفسیر خودش رو داشته باشه. جواب هر سوال هم با خود شخص.

  2. Masi

    من بیمار این نوشته های واج آرایی شده ام ، انگار کلمات و آهنگشون دارن تو مغزم می رقصن. منظم و با ریتم می رقصن!
    فقط چرا تهش تلخ شد؟!

    …………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. تلخی و شیرینی با هم هستند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *