چابهار، بازرگانی است ایستاده بر کنارهٔ دریای عمان. دستار حریرش را بر دوش دارد و باد بر صورتش بوسه میزند. سینهٔ پهن و دستان بازش خوشامدگوی موجهاست و رنگ قهوهای چشمانش، ترکیبی از آبی دریا، زردی خاک و صورتی لیپار، و نفس گرم و مرطوبش با تپش آرام و منظم قلبش، همگام. جامهای سفید بر …
مُرد. خالد را میگویم، یک جوان ۲۲ ساله دانشجو… آمدهام به چابهار برای اینکه ببینیم برای رونق گردشگری منطقه چه کاری میتوان انجام داد. با خیلی موضوعات زشت و زیبا روبرو شدهام. نمیدانم همهاش را میتوانم بنویسم یا نه… اما این چند خط را باید از قاچاق بنویسم. به خاطر خالد هم که شده باید …
به زودی خواهم گفت از این سرزمین: ۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸