“برای ایمان آوردن به کیشِ کیشْ باید به قشم قسم خورد.”
در دَم میدَرَد این دَرد دُرد دَرِ میکده است درمانش
از آن نگاههای ردیف غافل شدم و از این قافیه بوسهها قافلهام غارت
آنکه از چشمه مینوشد، میداند که چگونه با چشم بنوشاند.
در آن دریای سیاه یک جزیره سفید هست. پاشنهام را ورخواهم کشید، تا بروم. اما لامصب! داستان این پاشنه را همه میدانند. با این وجود! میروم، و میدانم که آشیل وجودم همانجا جانش درخواهد رفت.
به رسم آئین مقدس اعتراض آن بغض که از نردبان سینهام به معراج رفت امشب هبوط کرد و برایم گفت: ایزدان همه شاهکار شاهدانهاند.
وقتی، آسیاب فکر مَردم را دیدم که در جا میزد تا نوبت نشاط آن باغ نادیده بهشتی از راه برسد. تصمیم گرفتم، از اضطراب پل بیمعماری گذر کنم تا بلندای دروغ معبد برج تاجران قصهی هبوط آدم را اندازه بگیرم. برای این منظور، جاده گرم شهوانی فرش را تجربه کردم تا بدانم معنای خنکای غسل …
به اجاق کور ابلیس قسم، به یک ارزن نمیارزد اسم اعظم!
*در اندیشه بودم، که نقطه تلاقی زمان بهار را در راستای مکان بلندای اُلَمپ تا قعر تارتاروس، بیابم. از دوره کلاسیک تا عصر باروک، این ایده در طرح کمدی الهی دانته و نقشه بهشت گمشده میلتون، پیگیری شده و البته هنوز بیجواب است. *باید اقرار کنم، فارغ از افکار مابعدالطبیعی، بهار متخصص انقلاب مخملی است …
در این بهشت آقای خیال خیلی وقت است که خوابیده یک پری روسپی هم همینجا در همین بهشت خوابیده شاید بشود اینطور خیال کرد که خیال با پری خوابیده و احتمالا این نتیجه خیالی بوده از آن زمان که هنوز نخوابیده بود رییس امنیت کشور هم در همین بهشت که اصلا یک کشور دیگر است …
آموختم از توالی سرد شب که هر سوسوی ستاره خوشامدگوی سفر صبح نیست. …………………………………………………… در هر طبقه کتابخانه وجودم، اثر انگشت یک دستبرد هست. از دست خودم، دیگر خاک نشسته بر خالی آن خانه. دستم را باید بُرید! …………………………………………………… پای که ریشه بدواند، دست که شاخه بپراکند، سر به وقتش میوه خواهد داد.
روزگاری پیشتر در صفحه کاغذ، هر پنج انگشت ناظر قلم بودند که چه مینویسد. امروز اما تنها یک انگشت حروف صفحه نمایش را انتخاب میکند و میفشارد. چهار انگشت دیگر آن پشت از بیخبرانند. این است که از انشای هیات تحریریه به دیکته سردبیر رسیدیم.
هر شب به امیدی نگاهی به زاویهای از هیچ و در آخر هیچ! ………………………………… این جلاد که خود، خویش است، که پاره میکند و پراکنده وجود را، و نمیگذارد “همه” باشد، خود قربانی جلاد دیگری است که او نیز خود وجودی دیگری است در آستانه تکثری بی مقدار …………………………………… لب فشردهام تا سخن نگویم، اما …