هر اتاقی یک آدم است و در هر اتاقی، دست آدمی است که با آن دست میدهیم و این آدمها هر کدام یک پنجره دارند برای گریز که پشت پرده مخفی کردهاند…
این پلیس زمان است که با دستبند ساعت مرا میبرد با خود تا زندان گور…
کسی مرد… تحویل شد به خاک. رسید دریافت شد… گیاهی رویید.
سعدی میگفت:” بنیآدم اعضای یک پیکرند” من این را نمیدانم. اما دیدم که آب و ماه اعضای یک پیکرند. به آب سنگ زدم…ماه دردش گرفت… چهرهاش در هم شد…
من با باران اکنون فرو افتادم… تا بر شاخهی کوچک روزگار، مضطرب فروافتادنی دیگر باشم… و با خاک درآمیزم… و عطری در جهان برانگیزم… و صدایی که بگوید: “این منم”
میسازم حبابی با آب دهان… و میدمم با نفسم در آن… این همهی هستی من است… و من کودک این هستی…
گاهی که ذهنم آبستن یک اندیشهی رستم گونه است، در تنهایی، بر صفحهی کاغذی و با جادوی قلمی از پر سیمرغ میزایم… اما سالهاست در انتظارم که اندیشهی رستم من تنها دیوها را بکشد و نه سهراب را…
من خانهام در تهران است دیشب که خوابیدم، روحم رفت به یزد و در آنجا عاشق دختری شد صبح که بیدار شدم دختری از یزد تلفن زد که بداند به خانه رسیدهام یا نه؟!
گدایی که از آدمها تمنا میکند، کف یک دستش را پیش میآورد و آدمی که از خدا خواهش میکند، کف هر دو دستش را آدمها، به خدا، از گدا گداترند…
من ولگردی را دوست دارم… گاهی در قبرستان گاهی در صفحهی کاغذ و گاهی در کوچه پس کوچههای خیال… هان، ای پاسبان روزمرگی… راحتم بگذار…
در اسطورههای باستان خدایان بر قایقهای کوچک سوار میشدند و اما امروز… ناخدایان کشتیهای بزرگ را میرانند…
گاهی همصحبتی با کسی را دوست دارم که بتوانم با او در سکوت بمانم… و پس از ساعتی به او بگویم: “متشکرم”… و او برود…
در بهار، آدمها عاشق برگهای سبز میشوند و در پاییز، برگهای زرد عاشق آدمها برای همین است که در پاییز، برگهای زرد ناگهان سر راه آدمها سبز میشوند…