دی ۰۴

در آیینهٔ تردید، ایستاده‌ایم رو به خویش، 

ما

نه آن‌که بود دیروز، نه آن‌که می‌نماید امروز، 

سیمای ما

درد جهان به دوش و در سینه داریم، چه نحس است اینْ

ترومای ما

هرچند سحر دیر آمد، اما شب از نفس افتاده در 

نمای ما

ریشه‌امان زنده‌ است، بیرون می‌آوردمان از اینْ

کمای ما

پر خواهد گشود از خاک، رو به خورشید، زودْ 

همای ما

آن قهرمان که نجات می‌دهد از دشمن؛ هومنِ منْ،

مای ما

……………………………………………………..

فریاد می‌زدیم: «آ…ی»

چیزی کم بود در میان آن!

پر کردیم نقطه‌چین را

شد «آزادی»!

گفتند بگویید که همین است.

دوباره پر کردیم نقطه‌چین را 

گفتیم «آری»!

اما

در دل آن «آری»،

«دانه» «نه» پنهان بود.

که امروز «ریشه» داده

و نمی‌خواهد «ریش» را!

فریاد می‌زنیم: «آی آری، تو دیگر نه!»

……………………………………………………..

فقط

تکه‌ای نان داغ و کمی آب خنک

می‌خواستیم!

این چه آتشی بود که با باروت روشنش کردید 

و این چه آش سردی بود که با

خبرهای تلخ

اشک‌های شور

پختید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *