ردّ ستاره‌

ردّ ستاره‌ای را گرفتم و از سرزمینِ سادگی تا ساحلِ سرگردانی سفر کردم. 

چه ساعت‌هایی که در میان سبزه‌ها نشستم، 

گاه سینه به سپیدارها چسباندم و زیر سایه‌‌هاشان سرشار از سرود سکوت شدم. 

و چه سحرهایی که سر به سجدهٔ گل سرخی نهادم. 

ولی در آخر دانستم، گرچه با سرمستی در پی هر سوسویی به هر سویی روم، 

باز هم سوزی هست که سیمای سوسن را می‌سوزاند. 

آری، سطرهای این مسیر پیچ در پیچ زندگی سرد است، یخ می‌بندم، ساکن می‌شوم. 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *