آرشیو ‘سفر 40 روزه’

شاهزاده و گدا

دوشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۳

این پنجره اتاق امشب هم باعث شده که بنویسم.

پنجره است دیگر، خاصیتش همین است.

می گویند “پنجره” استعاره ای است از “پنج رَه” و این خود به پنج حس آدمی اشاره دارد. یعنی همان طور که آدمی با پنج حس وجودش عالم را ادراک می کند، یک اتاق هم از راه پنجره عالم بیرون را ادراک می کند.

به هر حال…

امروز غروب از طریق همین پنجره دو اتفاق متضاد را شاهد بودم:

۱- از پایین صدای بی خانمان هایی را شنیدم که هر شب کنار ساختمان هتل می خوابند. صدای خنده اشان سعی داشت با زحمت بالا بیاید و بخزد درون این اتاق.

۲- از پشت بام هتل صدای تند و بلند موسیقی “پول پارتی” جوانان شهر با شتاب خودش را به پایین پرتاب می کرد و خودش را می چیاند به درون اتاق.

در فکرم که این دو صدا چگونه ترکیب شدند در اتاق وجود من و حاصل این کنش چه خواهد شد؟

اینها همه شاید نتیجه دیدار امروز از “موناکو” باشد. شاید!

آنجا، آنجایم با من نیست!

یکشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۳

در “نیس” هستیم. هرچند که آدم انتظار دارد در “نیس” نباشد تا باشد. منظورم این است که “نیس” به “نیست” نزدیکتر است و بیشتر محتمل است به “نیستن” تا “هستن”. به هر حال، نمی دانم چه شده که ما هستیم. فعلا که هستیم در خدمتتان.

بگذریم.

عرض کنم که احساس می کنم، فقط احساس می کنم مطمئن نیستم، اما انگار نیرویی از درون تشویقم می کند به نوشتن. به جور دیگر نوشتن. شاید این باد خنک خوشایند خرکیف کننده که به خورد وجودم می رود از پهنا و ارتفاع یک متر در یک متری این پنجره ی باز در طبقه دوم هتل، چنین توهمی را به آن بخش از مغزم که کمتر نگران است، فرو کرده. باید فرو کرده باشد. غیر از این نیست. حالا فکر نکنم وقتش باشد که از آن بخش نگران مغزم بگویم که بارها گفته ام، اما می شود از این فرو کرده شدن حرف زد. حرف زد یا نوشت، فرقی ندارد.

از این هم بگذریم.

“نیس” امروز اخلاقش آبی بود. خوشم آمد ازش. چشمک می زد. هرچند که من دنباله چشمکش را نگرفتم تا شاید شربتی بچشم از لب لعلش. اما خوب، تماشا کردنش هم بد نبود.

می دانید، آدم گاهی نمی داند کجای دنیا ایستاده. خیلی وقت ها نمی داند، اما این ندانستن با آن ندانستن فرق دارد که من حتی نمی دانم چگونه بگویم این فرق ها چیست.

در “نیس” اینگونه است. یعنی نمی دانی کجایی؟ می توانی از خودت بپرسی کجای گیتی بودم نه اینکه کجای گیتی هستم. می بینید، باز برگشتیم به هست و نیست. اصلا، انگار فعل مضارع حالش بد می شود. نگرانی می گیرد. این است که با خودم فکر می کنم شاید “نیس” مربوط باشد به عالم “مُثُل”. شاید.

به “کَن” هم رفتیم. همان جایی که آدم ها برای اینکه برای گه زدنشان به عالم بهانه بیاورند از روی فرش قرمز رد می شوند. ولی خوب، فرش قرمز برای بازننماندن رنگ کثافت آدمی، رنگ مناسبی است. برای همین ما آدم ها به “کن” احتیاج داریم. به هر حال دندان سفید قهرمان خوب داستان یک جایی باید بخندد تا دندان زرد اهریمن بد قصه، اصلا به چشم نیاید. عکاس ها می دانند که چگونه از دندان ها تصویر بردارند. از دندان هنری هنرپیشه ها! این ها همه در همان گیتی اتفاق می افتد که ما آخرش نفهمیدیم کجایش هستیم در آن نزدیکی “نیس”تی.

اصلا انگار این مدیترانه یک جوری اش است. می شود برایش از آن متن ها نوشت که شبیه عجایب نامه های دوران قرون وسطی است. لامصب، آنجا که آبی و خاکی به هم می خورند، یا خانه شیطان است یا دام خدا. فکر کنم جای خانه و دام را اشتباه نوشتم. مهم نیست. این هم از همان بلاهای ناشی از بوسه های قفل شونده آبی خاکی است.

از این ها هم بگذریم!

اخلاق “نیس” امروز آبی بود!

“هانری ماتیس” را دیدم که زیر درخت جاودانگی زیتون آرمیده بود.

نمایشگاه “زندگی رازآمیز شاهکارهای هنری قاجاری” در شهر “کَن” برپا بود.

پی نوشت: قبلا در رابطه با “نیس” و “کن” در سفر قبلی نوشته ام. اگر اطلاعاتی در رابطه با این شهرها می خواهید لطفا به آدرس

http://nooraghayee.com/?p=21480 مراجعه کنید.

در راه فرودگاه

جمعه ۲۴ مرداد ۱۳۹۳

ساعت ۱۴:۳۰ منزل “جکی” را ترک کردم که بروم سه خیابان آنطرف تر و سوار اتوبوس به مقصد فرودگاه “ژنو” بشوم.

کوله پشتی بر دوش، چمدانم را بر روی زمین می کشیدم و راه می رفتم. آنجا بود که چند متر جلوتر، به پیاده رو نگاه کردم و دیدم دو جوان و یک پیرزن آنجا ایستاده اند و گفتگو می کنند.

دو جوان نقشه ای در دستشان بود و ظاهرا داشتند از پیرزن آدرس می پرسند. جوان اول کاملا نقشه را بین خودش و پیرزن در هوا پخش کرده بود. با یک دستش نقشه را گرفته بود و پیرزن هم مجبور شده بود با دو دستش سمتی از نقشه را که به طرف او پهن شده بود را بگیرد. جوان دوم با انگشتانش نقشه را به پیرزن نشان می داد و از او سوال می کرد.

خیلی سریع سوء ظن در وجودم ریشه گرفت. آنجا جایی نبود که دو به ظاهر توریست بخواهند دنبال مکانی بگردند که از لحاظ گردشگری جذاب باشد. در این هنگام متوجه شدم که جوان اول آن دستی را که آزاد بوده از زیر نقشه در جیب پیرزن کرده.

چمدانم را رها کردم و به سمتشان دویدم و مچ دست جوان اول را که در جیب پیرزن بود گرفتم. نقشه کنار رفت و پیرزن که شوکه شده بود نگاهی به من کرد. نفهمیده بود چه اتفاقی افتاده. دو جوان خودشان را جمع و جور کردند و من با اشاره به زن فهماندم که آنها قصد دزدی از او را داشته اند.

مویابلم را از جیبم بیرون آوردم و گفتم که الان به پلیس زنگ می زنم. دو جوان می خواستند در بروند و پیرزن هم هنوز در شوک بود. موبایل را به طرف جوان ها گرفتم که مثلا می خواهم از آنها عکس بگیرم که جوان اول کارتی را که از جیب پیرزن دزدیده بود به سمتش دراز کرد و هر دو در رفتند.

پیرزن حالا فهمید که چه بلایی داشته سرش می آمده. به سمت من آمد و به فرانسه چیزهایی گفت. نفهمیدم. فقط شنیدم که گفت: “مقسی بوکو!”

تازه بعدش خودم فهمیدم چه کاری کردم. برای اینکه در کوله ام چند هزار یورو پول داشتم که اگر آنها کمی شجاع تر بودند می توانستند برایم مشکل ساز بشوند.

حالا که می نویسم در فرودگاه “ژنو” نشسته ام و ۴۵ دقیقه دیگر به “نیس” پرواز خواهم کرد.

ژنو به نیس

جمعه ۲۴ مرداد ۱۳۹۳

حدود ۶ ساعت دیگر “ژنو” را به مقصد “نیس” ترک می کنم تا با گروه دوم از همسفرانم برای اجرای تور ۲۹ روزه همراه شوم. گروه اول دیروز صبح زود به ایران برگشته اند.

تقریبا تمام دیروز را (زیر نم نم باران) در کنار دریاچه و در کوچه های شهر “ژنو” قدم زدم. دیشب هم با “جکی” در مورد تعدای از فیلم های مستندی که در رابطه با ایران ساخته شده گپ زدیم و باز هم از او بسیار آموختم.

چند عکس زیر را از لایه های دوم شهر “ژنو” برایتان گرفته ام و تقدمی می کنم.

از آنجا که اسباب بازی حتی برای بچه های سوئیسی گران است، این اتومبیل در روزهایی از هفته تعدادی اسباب بازی برای کودکانی که در محله های شهر زندگی می کنند، می آورد و برای ساعاتی به آن ها می دهد تا بازی کنند.

به نطرم حرکت خیلی جالبی است. کودکان از سنین کم یاد می گیرند که می توانند از وسایلی استفاده کنند و لذت ببرند که صد در صد متعلق به آن ها نیست و جزو اموال عمومی محسوب می شود. بنابراین وقتی این کودکان بزرگ می شوند، می دانند که می توانند از امکانات محیط شهری به نفع خودشان استفاده کنند، بدون اینکه تخریبش کنند یا تنها متعلق به خود فرضشان کنند.

شاید ما هم بتوانیم (به صورت یک حرکت خودجوش مردمی) اسباب بازی یا کتاب بخریم و به روستاهای دور از پایتخت و مراکز استان ها برویم و کودکان را شاد کنیم.

این هم نمونه ای از اسباب بازی هایی که در اختیار بچه ها قرار می گیرد.

کارکرد این جعبه هم جالب است. در هر محله ای یک مکان کوچک تعبیه شده که هر فردی یا خانواده ای برخی از کتاب ها یا وسایلش را را در آنجا قرار می دهد تا بقیه همسایگان هم از آن استفاده کنند. برای اجرایی شدن این ایده هم می توان اقداماتی در برخی از روستاها در ایران انجام داد.

صاحب این اتومبیل خانمی است که همسایه “جکی” و یک عکاس و کوهنورد حرفه ای است. همچنین گاهی فیلم مستند می سازد. به تازگی یک فیلم مستندی در رابطه با فلسطین ساخته. او با این اتومبیل به مکان های مختلف اروپا سفر می کند و با نمایش عکس ها و فیلم های خود در همین اتومبیل، اروپایی ها را  از حال و روز مردمان فلسطین باخبر می کند.

نمی دانستم و اگر هم می دانستم، فراموش کرده بودم که “جیمز موریه” نه تنها کتابی با عنوان “حاجی بابای اصفهانی” نوشته، بلکه کتابی هم دارد با عنوان “حاجی بابای انگلیسی”. “جکی” برایم گفت که “حاجی بابای انگلیسی” همچون “حاجی بابای اصفهانی” کتاب جالب توجهی است.

به همه دوستان سفارش می کنم برای درک بهتر خودمان (ایرانیان) کتاب “حاجی بابای اصفهانی” البته با ترجمه “جمال زاده” (قبلا اشتباه نوشته بودم، نجف دریابندری که اشتباه بود، عذر میخواهم) را گیر بیاورند و بخوانند. برای شناخت شیشه خورده های وجود، بد نیست.

همچون آشفتگی آغازین این گیتی!

چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۳

هوا بارانی است. تا چند ساعت دیگر همسفرانم را تا فرودگاه ژنو همراهی می کنم که به ایران برگردند. خودم در این شهر برای دو شب دیگر باقی خواهم ماند و جمعه به “نیس” پرواز خواهم کرد تا آغازی باشد برای تور ۲۹ روزه زمینی در اروپا.

……………………………………………………………………………………

در فرم نطرسنجی  همین توری که رو به پایان است (تور ۹ روزه سوئیس)، یکی از همسفران برایم نوشته:

… ایشان را دوستی صمیمی و با وجدان کاری بالا و احساس مسوولیت فراوان می دانیم. خداوند به ایشان توفیق روزافزون، سلامتی و تندرستی و خوشبختی عنایت فرماید. ضعف ایشان، ترس از ازدواج و تشکیل خانواده است

……………………………………………………………………………………

این دو روز (بین دو تور) را دوست دارم در خلاء مطلق سپری کنم. می خواهم بنویسم. و علاقمندم در هوای ابری ژنو به مالیخولیای وجودم فرصت اظهار شکایت بدهم.

امیدوارم خبرهای بدی از ایران نرسد که هر وقت از آنجا دور هستم، یا هواپیما سقوط می کند، یا جنگل می سوزد، یا “باستانی پاریزی” فوت می کند، یا مردم در جنبش سبز جانشان را از دست می دهند، یا “لاله” و “لادن” از پیش ما می روند، یا …

ژنو، بیشتر!

چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۳

امروز صبح (۱۲ آگوست) من و “جکی” به همراه دو نفر از همسفران برای درک بیشتر شهر “ژنو” همراه شدیم و بخشی از شهر را از نظر گذراندیم. گزارش تصویری امروز تقدیم به شما:

بر روی دیوار ورودی ساختما اصلی سازمان ملل متحد در “ژنو” یک اثر هنری دیده می شود که متعلق است به Hans Erni. او هم اکنون ۱۰۱ سال سن دارد و هر وقت از او در رابطه با کارهایی که قبلا انجام داده، می پرسند، پاسخش این است که:

“من به گذشته کاری ندارم و به آینده می اندیشم.”

جزییاتی از اثر هنری Hans Erni

جزییاتی از اثر هنری Hans Erni

در نزدیکی محوطه سازمان ملل آثار مذهبی مربوط به کشورهای شرقی دیده می شود.

در بسیاری از مراکز مذهبی ژاپن که مربوط به دین “شینتو” است، از این نمونه سازه که در تصویر می بینید، دیده می شود. بد نیست بدانید که در دین “شینتو”، طبیعت نقش خدا را بازی می کند. ژاپنی ها با به هم زدن کف دو دست خدا را صدا می کنند و با او حرف می زنند. بعد دوباره همان کار را تکرار می کنند و خدا مرخص می شود از حضورشان.

این اثر هم در نزدیکی محوطه سازمان ملل دیده می شود.

نمایی از داخل ساختمان موزه “آریانا” Ariana در نزدکی ساختمان اصلی سازمان ملل و روبروی موزه “صلیب سرخ جهانی”!

“جکی” به من گفت که با توجه به علایقم بهتر است از نمایشگاهی که در این موزه برپا شده دیدن کنم. بعد از اینکه موزه را دیدم بارها از او تشکر کردم.

در این موزه نمایشگاه سرامیک برپا شده بود. این آثار هنری که در تصویر می بینید، توسط زنان بزهکاری که در زندان های سوئیس دوران محکومیت خود را سپری می کنند، درست شده است.

همان

در موزه “آریانا” نمایشگاهی برپا شده بود از آثار سرامیکی جهان اسلام.

در این نمایشگاه آثاری از کشورهای سوریه، ترکیه، مصر، اسپانیا و چین دیده می شد. به ندرت از سوئیس و فرانسه هم آثاری وجود داشت. و البته بیشترین و واقعا زیباترین آثار مربوط بود به ایران. متاسفانه ما برای معرفی این بخش از آثار هنری هم کار شایسته ای انجام نداده ایم.

از ایران

تا به حال نماد خرگوش را در آثار هنری و معماری ایران ندیده بودم. برایم خیلی جالب بود.

بیشترین آثار ایران از نیشابور، کاشان، ساری و تهران بود.

رستم و دیو سفید!

اثر هنری از تهران

از ایران

این نمونه هم خیلی برایم جالب بود. نتوانستم درک کنم که چیست. ۱۰ نفر داخل محوطه ای نشسته اند و گویی که نیایش می کنند. در مرکز هم یک نماد کله قندی دیده می شد.

صد در صد از کاشان

در نمایشگاه، تصویرهای بسیاری از معماری مساجد و مراکز مذهبی شهرهای کاشان، اصفهان، کرمان، شیراز و … را به صورت اسلاید برای بازدیدکنندگان به نمایش گذاشته بودند.

همان

همان

بخش دیگر موزه متعلق بود به آثار هنری از کشورهای دیگر

همان

همان

سعی کردم از بازتاب نوری که از شیشه های رنگی عبور کرده و بر روی میزی در داخل موزه پخش شده، عکس بگیرم. متاسفانه برای چندمین مرتبه لنز دوربینم دچار مشکل اساسی شده و نمی توانم عکس های خوبی که دلم می خواهد را شکار کنم.

در نزدیکی موزه و در نزدیکی ساختمان سازمان ملل “مدرسه هتلداری ژنو” قرار گرفته. موقع ناهار بسیاری از کارمندان سازمان ملل به رستوران نسبتا ارزان و تقریبا باکیفیت این مدرسه می آیند و دستپخت سرآشپزهای آینده را میل می کنند.

عکس خیلی خوبی نشده، ولی معنایی که برایش درنظر داشتم را دوست دارم.

توضیح: بر روی بدنه اتوبوس، هاله ای کمرنگ از خط عابر پیاده به رنگ زرد دیده می شود و عابران در حال عبور هستند. رنگ زرد برای محل عابر پیاده در سوئیس مرسوم است. جایی که وسیله نقلیه می ایستد، عابران حرکت می کنند و در اینجا تصویرشان بر روی اتوبوس نقش بسته.

آب رودخانه Rhone و دریاچه ژنو (دریاچه لمان) بسیار تمیز است. هم در زوریخ و هم در ژنو شنیدیم که آب رودخانه ها و دریاچه ها آنچنان تمیز است که برای ماهی ها مشکل درست شده. درواقع ماهی ها به کمی آب کثیف برای زنده ماندن احتیاج دارند.

مجسمه “ژان ژاک روسو” در جزیره کوچکی در شهر ژنو حد فاصل رودخانه و دریاچه دیده می شود. “روسو” در همین شهر زندگی کرده.

بدون شرح

مجسمه الیزابت (سی سی) از اعضای خاندان “هابسبورگ” که مقر حکومتشان در شهر “وین” بوده، در نزدیکی دریاچه “ژنو” دیده می شود. این ملکه در همین نقطه توسط یک آنارشیست ایتالیایی کشته شد. قبلا از او در سفر “وین” نوشته ام.

نمای نزدیکتر

“دنیس” (سوئیسی) دوست “جکی” است که شوهر ایرانی داشته. این روزها از مادر ۱۰۰ ساله اش که در بیمارستان بستری است مراقبت می کند. رفتارش بسیار دوستانه و از آن آدم هایی است که در عرض چند ساعت مهرش به دلتان می نشیند. بخشی از امروز را با ما بود.

امروز سوار قایق شدیم، عرض دریاچه ژنو را پیمودیم و خودمان را به روستای زیبا و آرام Hermance رساندیم.

“جکی” در میدان کوچک روستای Hermance

یکی از کوچه های روستای Hermance

نمایی از کلیسای روستا

حضور سرو در قبرستان روستا

دیدار میلان و سلام به ژنو

سه شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۳

ما “لوگانو” را ترک کردیم و به سمت “ژنو” حرکت کردیم، اما در مسیر حدود دو ساعت در “میلان” توقف داشتیم.

نمایی از کلیسای جامع شهر “میلان” که در میدان اصلی شهر به نام Piazza del Duomo واقع شده. این کلیسا یکی از بزرگترین ها در جهان است.

در تصویر ورودی گالری “ویتوریو امانوئل دوم” را مشاهده می کنید. این ساختمان هم در میدان اصلی شهر و در نزدیکی کلیسا قرار گرفته.

بخشی از تزیینات در اصلی کلیسا که صحنه هایی از زندگی مسیح را به تصویر کشیده.

همان

نمایی از داخل کلیسا

مریم کلیسا (دومو) را در پناه خود گرفته!

وقتی از “میلان” به “ژنو” بروید می توانید نمای زیبایی از کوه معروف “مونت بلانک” را تماشا کنید. Mont Blanc به معنای “کوه سفید” است.

نمایی دیگر

“مونت بلانک”

به “ژنو” که رسیدیم، “جکی” (بهترین معلم و یکی از بهترین دوستان زندگی ام) در لابی هتل منتظرمان بود. او در تمام مدت اقامتمان در “ژنو” به عنوان راهنما با ما بود.

این روزها بخشی از شهر “ژنو” با این بافتنی ها به عنوان یک اثر هنری تزیین شده بود. در شهر که قدم بزنید خواهید دید که صندلی، دوچرخه، درخت، نرده ها و … با این بافتنی ها پوشش یافته اند.

دریاچه “ژنو” (دریاچه لمان)

در گشت نیم روزه از محل استقرار ساختمان های بین المللی مربوط به سازمان ملل بازدید کردیم.

بدون شرح

“صندلی شکسته” نام اثر هنری است که در محوطه جلوی ساختمان سازمان ملل دیده می شود و نمادی است از معلولیتی که در جنگ ها اتفاق می افتد.

این تابلو در جلوی ورودی موزه “صلیب سرخ” در “ژنو” نصب شده. آدم هایی با چهره های متنوع از مکان های مختلف دنیا در این تابلو دیده می شوند.

این سازه در نزدیکی دریاچه “ژنو” دیده می شود و یادمان (یا به عبارتی مقبره) یک فرد انگلیسی پولدار است که در ژنو زندگی می کرده. درواقع  انگلیسی ها باعث شدند که “سوئیس” به عنوان یک مقصد جذاب گردشگری به دنیا معرفی شود.

بخشی از رهبران جنبش “پروتستان” ژنو

سالخورده ترین و کم سن ترین همسفرانم را در این تصویر می بینید.

مجسمه “ژان پیاژه” در فضای سبز محوطه دانشگاه ژنو دیده می شود.

آخرین جنگ سوئیس در اواسط قرن نوزدهم میلادی بوده که فقط ۶ روز هم به طول انجامیده. در تصویر، یکی از توپ های استفاده شده در جنگ را می بینید.

قبلا ساختمان های شهر ژنو” شبیه آن ساختمان خاکستری رنگ بودند.

نمایی از داخل City Hall شهر ژنو

“زولبیا”

این ساعت یکی از نمادهای شهر”ژنو” است که در محوطه “باغ انگلیسی” و در کنار دریاچه ژنو دیده می شود.

این دو مجسمه (هر دو مونث) نماد همبستگی “ژنو” و کنفدراسیون سوئیس هستند. سمت راستی نماد سوئیس و سمت چپی نماد ژنو است.

نمایی از داخل ساختمان Tourism Information شهر ژنو که بهترین اطلاعات را با ساده ترین روش همراه با لبخند و محبت به گردشگران عرضه می کنند.

با “جکی” به بخشی از شهر رفتیم تا از پروژه Cern که مربوط می شود به دنیای ذرات بنیادی Universe of Particles بازدید کنیم. در داخل این سازه چوبی هر کسی می تواند به صورت رایگان از تاریخ فیزیکی آغاز جهان مطلع شود و بفهمد که روش کار ذرات بنیادی و ذرات “هیگز” چگونه است.

برای اطلاعات بیشتر به این آدرس http://atomicphysics.blogfa.com/post-11.aspx مراجعه کنید.

در شهر ژنو یک مسیر (بخشی مستقیم و بخشی دایره ای به طول ۲۷ کیلومتر) در عمقی از زمین (۱۰۰ متر زیر زمین) طراحی کرده اند که در آن با شتاب دهنده هایی شبیه آنچه که در تصویر می بینید، آزمایشات اتمی انجام می شود.

یکی از سوپرمارکت ها و رستوران های زنجیره ای در کشور “سوئیس”، MANOR نام دارد. به گردشگران توصییه می کنم که غذاهای خوشمزه، تازه و ارزان این فروشگاه را تجربه کنند.

همان

“فراری” یعنی زیبایی، سرعت و طعمی از خودنمایی!

صبح و باران

یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۳

تا نیم ساعت دیگر “لوگانو” را به مقصد “ژنو” ترک می کنیم و در مسیر به مدت چند ساعت از “میلان” بازدید خواهیم کرد.

اما …

دو صبح متوالی است که با صدای باران شدید از خواب بلند می شوم. بدون معطلی می روم دوش می گیرم. بعد همان طوری می آیم به بالکن اتاقم و زیر دوش آسمان چند دقیقه ای می مانم. با دست های باز.

این آرزوی سال های کودکی من بوده است.

لوسرن - لوگانو

شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۳

“زوریخ” را به سمت “لوگانو” ترک کردیم، اما برای حدود سه ساعت در شهر کوچک و زیبای “لوسرن” توقف داشتیم. گزارش تصویری زیر در همین مورد تقدیم می شود:

در این تصویر راننده خوش چهره یونانی امان را می بینید.

نقشه “لوسرن” را در تصویر می بینید. بسیاری از شهرهای سوئیس مشخصه اشان داشتن دریاچه ای است که آبش وارد یک رودخانه می شود.

ساختمانی متعلق به یکی از سازمان های متعدد بیمه در شهر “لوسرن”

شبیه این نشان گاو سوئیسی را در بیشتر شهرها می توان دید.

اینجا محل یادمان کشته شدگان سربازان سوئیسی در جنگی است که در فرانسه اتفاق افتاد. این سربازان به عنوان مزدور به فرانسه رفته بودند و کشته شدند، حالا در کشور خودشان شهید محسوب می شوند و برایشان یادمان ساخته اند.

شیری که مرده و البته از سپر فرانسه و سوئیس حمایت کرده.

نمایی از پل چوبی معروف در شهر “لوسرن”را در تصویر می بینید. بسیاری از گردشگران برای دیدن این پل به این شهر می آیند.

بدون شرح

گل های طبیعی بر روی پل دیده می شوند.

این پل دچار آتش سوزی و دوباره باز سازی شده. در تصویر می بینید که از همان چوب های سوخته شده برای بازسازی پل استفاده کرده اند.

نمایی از City Hall شهر “لوسرن”

هتل زیبایی بر فراز شهر که اگر اشتباه نکنم توسط یک روسی پولدار خریداری شده.

این هم از راهنمای محلی در گشت ۲ ساعته “لوسرن” که عکس های آتش سوزی پل را نشانمان می دهد.

بدون شرح

نمایی از روخانه Reuss و چند ساختمان شهر

سوئیس و گل از هم جدانشدنی هستند.

نمایی از داخل یک کلیسا در نزدیکی رودخانه

یک پل چوبی دیگر هم بر روی رودخانه دیده می شود. جلوی این پل یک “بند” برای تنظیم آب و استفاده برای تولید انرژی وجود دارد.

دختر درگیر موبایل خودش است اما پسر سعی دارد از هر دویشان عکس بگیرد.

نام این میدان، “بازار شراب” است. در “زوریخ” هم میدانی به نام “میدان شراب” وجود دارد.

جای تعجب ندارد که در میدان “بازار شراب” سربازان می رقصند.

نقاشی روی دیوار ساختمان ها در سوئیس، اتریش و آلمان به شکلی که می بینید رواج داشته.

همان توضیح بالا

نمایی از دریاچه “لوسرن”

بعد از توقف سه ساعته در “لوسرن” خودمان را رساندیم به “لوگانو”. ما در این سفر ۹ روزه سوئیس طعم آلمانی “زوریخ”، طعم ایتالیایی “لوگانو” و طعم فرانسوی “ژنو” را خواهیم چشید. در تصویر، ساختمان هتل محل اقامتمان را در نزدیکی دریاچه “لوگانو” می بینید.

پیاده روی زیبا در کنار دریاچه در شهر “لوگانو”

نمایی از “لوگانو”

درختی تنومند در داخل شهر “لوگانو”

مجسمه های جالبی در کنار دریاچه و داخل پارک در شهر “لوگانون” دیده می شوند.

همان

شبیه همان مجسمه های اسبی است که در “لیختن اشتاین” دیدم. احتمالا هنرمندش یک نفر است، البته مطمئن نیستم.

نمایی از شهر “لوگانو”

یک خانه قدیمی بر فراز شهر

مجسمه بخشی از نیمه دوم یک ماهی بزرگ در داخل دریاچه “لوگانو”

نمایی از دریاچه

بدون شرح

به همراه راهنمای محلی به بخشی از شهر رفتیم که منظره خوبی از شهر و دریاچه پیدا بود.

بدون شرح

راهنمای محلی خوش برخورد ما در گشت “لوگانو”

نمای زیبایی از “لوگانو”

بدون شرح

من به ندرت با دیدن شکلات دچار وسوسه می شوم، ولی دیدن این شکلات های دست ساز خیلی هیجان انگیز بود.

لعنت به هر چه مصلحت اندیشی! لعنت به زمانی که نتوانی بگویی “گور پدرت”!

شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۳

امروز (جمعه ۱۷ مرداد) زوریخ را ترک کردیم و با گذر و دیدار از شهر “لوسرن” خودمان را به “لوگانو” رسانده ایم.

این شهر خوش منظره، ترکیب کم نظیری است از انباشت کوهساران سبز و دریاچه ای آبی.

گویی آن برافراشتگان بلند، دو دستی هستند که کاسه شده اند تا آب گوارایی را تقدیم کنند به تشنگانی همچون من.

اکنون باران می بارد و من با اینکه نمی بینم، می دانم که چه هیجان انگیز است برخورد قطرات تند باران بر تن لخت دریاچه ای که در همین چند قدمی با شب نجوا می کند.

……………………………………………………………………………………………………

اما آنکه نخواهد این ها را ببیند، نخواهد دید.

و من به هزار دلیل ناگفته ذره های وجودم را در حال انفجار می بینم.

تمام دهانم پر از فریاد بلند و طولانی است که نه می توانم بیرون بیاندازمش و نه می توانمش فرو برم. تنها می دانم که روزی خفه ام خواهد کرد.

آلیاژ سوئیس

پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳

در سوئیس به چهار زبان صحبت می شود: آلمانی (سوئیس ژرمن)، فرانسوی، ایتالیایی و رومنش (زبان محلی و سنتی که افراد کمی در کوهپایه به آن سخن می گویند)

و من فکر می کنم، سوئیس آلیاژی است از نظم آلمانی، تفکر فرانسوی، هنر ایتالیایی و سنت سوئیسی.

امروز سومین روزی است که در سوئیس هستم. پریروز عصر (همان روزی که به زوریخ رسیدیم) با همسفرانم به دیدار شهر رفتیم. دیروز گشت نیمروزه به همراه راهنمای محلی در شهر زوریخ را تجربه کردیم. و امروز (که روز آزاد گروه بود) به همراه دو نفر از همسفرانم به دیدار مکان هایی رفتیم که در زیر خواهید دید.

این را هم بگویم که در این تور (تور سوئیس) کمترین تعداد مسافران در طول ۱۰ سال گذشته همراهم هستند، تنها ۹ نفر.

گزارش تصویری زیر گزیده ای است از عکس ها و دیدارهای این سه روز:

ادامه مطلب …

آغاز چله گردی

چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۳

امروز (سه شنبه، ۱۴ مرداد) اولین روز سفری است که ۴۰ روز طول خواهد کشید. قرار است دو گروه مختلف از مسافران ایرانی را در دو سفر مجزا همراهی کنم.

حالا در زوریخ هستم و مجبور شده ام به ازای ۲۴ ساعت استفاده از اینترنت، ۷ فرانک (ضرب در ۳۵۰۰ تومان کنید) پرداخت کنم.

چهارمین مرتبه است که به سوئیس سفر می کنم و سومین مرتبه است که زوریخ را می بینم. سوئیس کشوری است که من از مدخل آن اروپا را برای اولین مرتبه شناختم و مطالعه کردم. این کشور همیشه برای من از ارزش خاصی برخوردار خواهد بود. این کشور و مردی از اهالی این کشور که سال ها پیش ملاقاتش کردم، زندگی من را عوض کرد.

هتلمان به مرکز شهر نزدیک نیست و پر است از گردشگران عربی. عرب ها عاشق سوئیس هستند. هرگاه اینجا بودید، گهگاهی نگاهی به مسافران داخل تاکسی بیندازید، احتمالا یک یا چند زن عرب با بچه یا بچه هایشان داخل تاکسی نشسته اند. بقیه گردشگران پول تاکسی برایشان آنقدر گران هست تا مجبور شوند فکرشان را برای استفاده از حمل و نقل عمومی به کار بیاندازند.

اینجا قیمت ها از بسیاری از نقاط اروپا گران تر و البته کیفیت زندگی هم بالاتر است.

در این کشور ثانیه ها، به عنوان بخش مهمی از زمان، بُعد دارند. در کشوری که من از آن می آیم، گاهی روزها هم هیچ بُعدی ندارند.