قصۀ شب


در آن شبگردی‌های هر شبِ من

در شهر بی‌خوابِ چشمت، کاخ باشکوهی بود که به تماشایش می‌ایستادم.

کافه‌ای هم بود که در آن می‌نشستم و عشق می‌نوشیدم، در فنجانی لبریز از نگاهت.

شاید یادت نیست، اما

تو هم باران می‌باریدی با حضورم. 

هر شب قصه این بود که من با دست خالی از تو بازمی‌گشتم؛

در حالی که، کوچه‌ها مرا تا انتهای یادت بدرقه می‌کردند

و پنجره‌ها نور چهلچراغ چشمانت را می‌تاباندند، بی‌آنکه باز باشند.

حالا،

تمام شعرهایی که سرانجام نداشتند یا ترانه‌هایی که در سرآغاز ماندند،

همه هدایای همان شب‌هاست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *