فرياد زدند: “آزادي” همه را كشتند… اجساد در خيابانها انباشته شد… براي سگها غذا به اندازه كافي بود… و اين آنها بودند كه در خيابانها، آزادانه جفتگيري ميكردند…
ميكل آنژ زن نداشت… با كوه عشقبازي ميكرد… داوود پسر او بود…
از سر كوچهي كودكي، ليلي كنان… تا بيرون حصار شهر پيري، عصا زنان… پي چيزي ميگشتم… تا كه قبرستان را ديدم و دانستم… چه كم سلام گفتم به مردم شهر…
آدم عروس زمين است… بعد از مرگ با لباس سفيد به حجلهي گور ميرود… و شبي طولاني را در همآغوشي ميگذراند…
روزي شايد هنوز در من ميل به زندگي باشد و بميرم… و مرده شور ناراضي از زندگي، تنم را بشويد… در حاليكه تن من ديگر هرگز خسته نميشود… تن او خسته از تن من خواهد بود…
نماد چين ديوار چين است يا مائو، سربازان سفالي است يا پاندا، ابريشم است يا آكروبات. نميتوان به سادگي به اين پرسش پاسخ گفت. چين كشوري است كه قبل از مرگ بايد آن را ديد.
اينجا جزيرهاي است به كوچكي يك شهر و به بزرگي يك كشور. سنگاپور را ميگويم. سنگاپور يا آنچنان كه آوازهخوانان محلي ميگويند، “سينگاپورا”، به معني شهرشير است و سمبل آن يك شيرماهي با سر شير و دم ماهي است.
از طلسم حك شده بر كوهها تا مويههاي سوگواريها، از سلحشوري اين مردمان تا شيرهاي سنگي ايستاده بر قبرهاشان، زماني بسيار ميخواهد تا بتواني دركشان كني.
دو سال پيش بود كه براي اولين مرتبه عكسهايي را از قبرستان “خالد نبي” ديدم. شش ماه بعد به شهرستان كلاله از استان گلستان سفر كردم تا از اين قبرستان بازديد كنم. سوال اين بود: چرا سنگهاي اين قبرستان به اينگونه افراشته بودند؟ بعدتر متوجه شدم كه در شهر تبريز و روستاي انار (با ضمهي …
در آن شهري كه روسپي قصهي دروغ ميبافد… و گدا انشاء نيرنگ مينويسد… و مردم خدا را ميفروشند و فلسفه نميخرند… من شدهام سقراط… اما ميدانم كه در بازار دسيسه جام شوكران برپاست.
برآمدگي شكم زني كه آبستن است چقدر شبيه به برآمدگي زميني است كه كسي در آن دفن شده … زندگي بين دو تاول شكل ميگيرد…
هر اتاقی یک آدم است و در هر اتاقی، دست آدمی است که با آن دست میدهیم و این آدمها هر کدام یک پنجره دارند برای گریز که پشت پرده مخفی کردهاند…
اين پليس زمان است كه با دستبند ساعت مرا ميبرد با خود تا زندان گور…