ميتوان آنان را كه براي ديدار از “ساتياساي بابا” يا “دالايي لاما” به هند و هيماليا ميروند به ايران فراخواند تا در سكوت كوير به آرامش دست يابند يا در كنار مقبره بايزيد زانوي ادب ببوسند.
ماه: سپتامبر 2008
در اسطورهها آمده كه در مركز بهشت چشمهاي بسان فوارهاي وجود دارد و چهار رودخانه از آن جاري ميشوند.آب اين چشمه بعد از اينكه بهشت را به چهار بخش تقسيم كرد، به فراسوي حصار و ديوار بهشت راه مييابد.
منتظرم تا قايق پر شود. مقصدم جزيره هرمز است و اينجا كه ايستادهام، بندرعباس. فرصت كافي هست تا كمي به اين مردم بينديشم. زناني كه “برقع” بر صورت دارند و چهرهاشان را نميبينم و مرداني كه چهرهاشان آفتاب سوخته است.
از نجواي آب در گوش خاك، از آتش پاك تا آسمان ناب، از سايه سابات تا ناله ی باد، از قيل و قال تا شور و حال، همه را در هاله پيكره شهري ميبينيم كه نامش يزد است. يزد.
اگر يك مرد كرد با لهجه كردي و با افتخار، نام اين شهر را بر زبان جاري سازد، لرزش غريبي را در ته دلت حس خواهي كرد. شهري كوچك با روحي بسيار بزرگ، لطيف و در عين حال پر ابهت. يقين كه دوستش خواهي داشت. نامش مري…وان است.
“ميرچا الياده” معتقد است كه «انسان غير مذهبي وجود ندارد». اين اعتقاد وي از اينجا ريشه ميگيرد كه در درون هر انساني گونهاي از اعتقادات مذهبي را ميتوان مشخص كرد، اعتقاداتي كه يا به صورت آگاهانه است يا ناخودآگاه.
در سال 2005 ميلادي، 89 درصد گردشگراني كه به فرانسه سفر كردند از كشورهاي اروپايي بودند. از اين ميان 19.7 درصد انگليسي، 17.4 درصد آلماني، 15.2 درصد هلندي، 11.8 درصد بلژيكي و لوكزامبورگي و 9.5 درصد ايتاليايي گزارش شدهاند. با كمي دقت متوجه ميشويم كه حدود 70 درصد گردشگراني كه به فرانسه سفر كردند از …
ناف سهراب را با سفر بریده بودند:”من کاشیام. اما در قم متولد شدهام… در قم زیاد نماندهایم. به گلپایگان و خوانسار رفتهایم. بعد به سرزمین پدری.” سهراب در بیوگرافی با قلم خودش در همان چند جمله اول هر آن چه میگوید، بوی سفر دارد.
“يك انگليسي عهد سلطنت اليزابت، يك فرانسوي آشنا به دربار ورساي و يك رومي، خود را در دربار شاهعباس بزرگ غريب احساس نميكردند.” پ.ژ.مناشه
فرياد زدند: “آزادي” همه را كشتند… اجساد در خيابانها انباشته شد… براي سگها غذا به اندازه كافي بود… و اين آنها بودند كه در خيابانها، آزادانه جفتگيري ميكردند…
ميكل آنژ زن نداشت… با كوه عشقبازي ميكرد… داوود پسر او بود…
از سر كوچهي كودكي، ليلي كنان… تا بيرون حصار شهر پيري، عصا زنان… پي چيزي ميگشتم… تا كه قبرستان را ديدم و دانستم… چه كم سلام گفتم به مردم شهر…
آدم عروس زمين است… بعد از مرگ با لباس سفيد به حجلهي گور ميرود… و شبي طولاني را در همآغوشي ميگذراند…