خيلي كوتاه، كمي ادبي

هیاهوی ماهی

شبیه بازار ماهی‌فروشان است ذهنم، امشب. پر از هیاهو. ناخودآگاهم پرسه می‌زند در آن میان و می‌ترسد لیز بخورد بین ماهی‌هایی که مثل آرزوهایم ردیف ردیف مرده‌اند در هر سویی. ماهی‌های کرخت، زل زده‌اند به چشمانم و بوی فردای مبهم از قرمزی آبشش‌هایشان، می‌زند بیرون.

دن کیشوت در سفر

تیرهایِ برقِ جادهْ، در نگاهِ دن کیشوت گونه‌ی من، بسانِ همان برج‌های قلعه‌هایی هستند که از قضا، شهرهایِ خیالیِ پشتِ دیوارهایِ نامرئیِ آن‌ها، کاملا پیدایند. زنبورخوارهایِ (پرندگان) نگهبانْ، بین برج‌ها، روی سیم‌ها که راه میان برج‌هاست، نشسته‌اند و به نوبت پاس می‌دهند.