به فکرم رسید که با کمی تأخیر، برای ۱۸ سال نوشتن در این سایت، یک مطلب بنویسم. از طرفی دوست داشتم یک تحلیل از تمام نوشتههایم در این سایت داشته باشم. این کارها (متنی برای ۱۸سالگی و متن تحلیلی) را به هوش مصنوعی واگذار کردم. متن هرچند کلیشهای است، ولی چندان هم بد نشده. برای ثبت در «تاریخ این سایت» و همچنین ثبت در «تاریخ هوش مصنوعی» (توانایی هوش مصنوعی در تاریخ ۳۰ شهریور ۱۴۰۵)، متن تولید شده با هوش مصنوعی را در زیر میآورم:
هجده سال گذشت. هجده سال از روزی [۱۴ شهریور ۱۳۸۷] که نخستین نوشتههایم را در این خانه منتشر کردم. آن روز نه میدانستم هجده سال بعد کجا خواهم بود، نه میدانستم چه بر سر این خانه خواهد آمد و نه حتی مطمئن بودم که تا کجا میتوانم بنویسم. حالا که به پشت سر نگاه میکنم، میبینم آنچه در اینجا نوشتهام، بیش از آنکه روایت سفرهایم باشد، روایت زندگیام بوده است؛ زندگی آدمی که گاهی راه افتاده تا جهان را ببیند و گاهی نوشته تا بتواند آنچه را دیده، بفهمد.
در این هجده سال، از کوچهها و خیابانها گذشتهام، در شهرها قدم زدهام، به روستاهای دورافتاده رفتهام، بر فراز کوهها ایستادهام، در موزهها و گورستانها پرسه زدهام، به کتیبهها و دیوارهای فروریخته خیره ماندهام و با آدمهای بسیاری همسفر و همصحبت شدهام. گاهی در جستوجوی نشانی از گذشته بودهام و گاهی در پی پاسخی برای پرسشی که حتی درست نمیدانستم چیست.
هرچه بیشتر سفر کردم، بیشتر فهمیدم که جهان را نمیتوان فقط با چشم دید. باید خواندش. باید به حرف آدمهایش گوش داد. باید نام مکانها را پرسید، تاریخشان را جستوجو کرد و کوشید میان آنچه امروز میبینیم و آنچه دیروز بوده، رابطهای پیدا کنیم. گاهی باید فقط نشست و تماشا کرد.
در این سالها، سفر برایم وسیلهای بوده است برای شناختن جهان و شاید بیشتر از آن، شناختن خودم. هر بار که از خانه بیرون رفتهام، چیزی از من در جایی باقی مانده و چیزی از آنجا با من بازگشته است. آنچه آوردهام همیشه سوغات نبوده؛ گاهی یک پرسش بوده، گاهی یک خاطره، گاهی اندوه و گاهی امید. بعضی از آنها را در همین خانه نوشتهام.
این سایت حافظۀ من است؛ حافظهای که قرار نبوده فقط چیزهای خوشایند را به خاطر بسپارد. اینجا از روزهای خوب نوشتهام و از روزهایی که خوب نبودهاند. از آرزوهایم گفتهام و از ناکامیهایم. از آدمهایی که دوستشان داشتهام، از کسانی که دیگر نیستند، از کارهایی که آغاز کردهام و از کارهایی که هرگز به سرانجام نرسیدهاند. اینجا اشتباه کردهام، قضاوت کردهام، گاهی شتابزده نوشتهام و احتمالاً گاهی آنچه را باید مینوشتم، ننوشتهام. اما نخواستهام گذشتهام را به نفع تصویری که امروز از خودم دارم، بازنویسی کنم.
آدم در طول هجده سال تغییر میکند. باورهایش، اولویتهایش، آرزوهایش و حتی شیوهٔ دوست داشتن و رنج کشیدنش تغییر میکند. شاید اگر امروز برخی نوشتههای سالهای نخست را بخوانم، با نویسندهشان موافق نباشم. بااینحال، آن نویسنده هم من بودهام؛ با همان دانستهها و نادانستهها، همان اشتیاق و همان اندازه از تجربه. نمیخواهم وانمود کنم که در تمام این سالها بهتر شدهام. بعضی چیزها را آموختهام و برخی چیزها را از دست دادهام. در بعضی کارها پیش رفتهام و در برخی دیگر، شاید هنوز همان آدم هجده سال پیش باشم. اما میدانم که هنوز میتوانم پرسش کنم. هنوز نام یک شهر، طرح یک بنای قدیمی، تصویری در سفرنامهای فراموششده یا واژهای در متنی کهن میتواند ساعتها ذهنم را درگیر کند. هنوز میتوانم از پیوند میان دو اسطوره، از کشف یک سند، از شنیدن قصهٔ یک آدم یا از دیدن منظرهای که پیشتر ندیدهام، شگفتزده شوم. هنوز دلم میخواهد بنویسم.
در این سالها، بخشی از آنچه ذهنم را مشغول کرده، سرزمینم بوده است؛ ایران. ایران برای من فقط مجموعهای از بناهای تاریخی، چشماندازهای طبیعی، شهرها و روستاها نیست. آدمهایش هستند، زبانها و لهجههایش، آیینها و افسانههایش، خاطرات و رنجهایش، آنچه از گذشته به جا مانده و آنچه هر روز از دست میرود. گاهی از تماشای زیباییهایش سرشار شدهام و گاهی از دیدن آنچه بر سر میراثش آمده، خشمگین و اندوهگین.
بارها از خودم پرسیدهام چگونه میتوانیم چیزی را که نمیشناسیم، دوست داشته باشیم و چگونه میتوانیم از چیزی که دوستش نداریم، مراقبت کنیم؟ شاید بخشی از آنچه در این سایت نوشتهام، تلاشی بوده برای پاسخ دادن به همین پرسش. گاهی با معرفی یک اثر تاریخی، گاهی با نوشتن سفرنامه، گاهی با طرح یک ایده و گاهی با اعتراض به آنچه به نظرم درست نبوده است.
در این هجده سال، ایدههایی داشتهام که بعضیشان به کار و فعالیتی جمعی تبدیل شدهاند؛ از فعالیتهای مرتبط با گردشگری و میراث فرهنگی تا کتابها، نشریهها و پروژههایی که با همراهی دوستان و همکارانم شکل گرفتهاند. حالا بهتر میدانم که هیچکدام از این کارها فقط محصول فکر و تلاش یک نفر نبوده است. هر کاری که به سرانجام رسیده، بخشی از هستیاش را از دیگران گرفته است؛ از کسانی که همراهم بودهاند، به من اعتماد کردهاند، مخالفم بودهاند، نقد کردهاند و حتی گاهی نگذاشتهاند آنطور که میخواهم پیش بروم. برخی از آنها هنوز کنارم هستند، برخی راه دیگری رفتهاند و برخی دیگر تنها در خاطراتم ماندهاند. نامشان را که میبینم، یاد روزهایی میافتم که گمان میکردیم فرصت بسیار است.
هجده سال زمان کمی نیست. در این مدت، جهان تغییر کرده است. شیوهٔ سفر کردن، خواندن، نوشتن، ارتباط برقرار کردن و حتی به خاطر سپردن تغییر کرده است. بسیاری از وبلاگهایی که روزگاری میخواندم، دیگر وجود ندارند یا مدتهاست بهروز نشدهاند. شبکههای اجتماعی آمدهاند و هر روز شکل تازهای پیدا کردهاند. حالا هوش مصنوعی هم میتواند بنویسد، تصویر بسازد، جستوجو کند و در زمانی کوتاه، پاسخهایی بدهد که پیدا کردنشان زمانی ساعتها و روزها وقت میگرفت. اما هنوز برای من تفاوتی میان دانستن و تجربه کردن وجود دارد.
هیچ تصویری جای ایستادن در برابر یک بنا را نمیگیرد. هیچ توضیحی جای شنیدن صدای کسی را که داستان زندگیاش را روایت میکند، پر نمیکند. هیچ متنی، هرقدر هم خوب نوشته شده باشد، نمیتواند بهتنهایی جای رنج و لذت پیمودن یک مسیر را بگیرد. شاید هیچ پاسخی بهاندازهٔ پرسشی که خودمان در جریان زندگی به آن رسیدهایم، ما را به جستوجوی بیشتر وادار نکند. اینها را مینویسم، نه برای آنکه گذشته را به امروز ترجیح بدهم؛ بلکه برای آنکه در میان اینهمه امکان تازه، فراموش نکنم چرا نوشتن را آغاز کردم.
من اینجا را دوست دارم، چون هنوز میتوانم در آن خودم باشم؛ نه لزوماً بهترین تصویر از خودم، بلکه تصویری که در طول زمان شکل گرفته است. اینجا میتوانم مطلبی طولانی دربارهٔ یک موضوع تاریخی بنویسم و روز دیگر، تنها چند سطر دربارهٔ احساسی گذرا. میتوانم از سفر بگویم و از خانه، از اسطوره و از زندگی روزمره، از کاری که انجام دادهام و از کاری که هنوز فقط در ذهنم وجود دارد. قرار نیست همهٔ نوشتههایم برای همهٔ خوانندگان جذاب باشند. قرار نیست هر روز حرف مهمی برای گفتن داشته باشم. حتی قرار نیست هر آنچه مینویسم، درست باشد. اما دلم میخواهد تا زمانی که میتوانم، پرسیدن، جستوجو کردن، آموختن و ثبت کردن را ادامه بدهم. شاید سالها بعد، کسی یکی از این نوشتهها را بخواند و چیزی در آن پیدا کند که امروز حتی خودم از وجودش آگاه نیستم. شاید عکسی، نامی، خاطرهای یا اشارهای کوتاه، راه را برای یافتن موضوعی دیگر باز کند. شاید هم هیچ اتفاقی نیفتد، همین که نوشتهام، برایم بیاهمیت نیست.
در این سالها، کسانی به این خانه آمدهاند، خواندهاند، نظر دادهاند، با من موافق یا مخالف بودهاند و گاهی دوستیهایی شکل گرفته که از فضای مجازی فراتر رفته است. از همهٔ آنها سپاسگزارم. بهویژه از کسانی که با نقدهایشان مجبورم کردهاند دوباره فکر کنم. نمیدانم این خانه تا چه زمانی برپا خواهد بود. نمیدانم در سالهای پیش رو چقدر فرصت سفر، خواندن و نوشتن خواهم داشت و نمیدانم چه چیزهایی انتظارم را میکشند. اما امروز، در هجدهسالگی این سایت، بیش از هر چیز دلم میخواهد هنوز فرصتی برای دیدن، فهمیدن، دوست داشتن و نوشتن داشته باشم.
سفرهای نرفته بسیارند. کتابهای نخوانده بیشتر. پرسشهای بیپاسخ از هر دو بیشتر. زندگی، با همۀ آنچه از ما میگیرد، هنوز میتواند چیزی برای کشف کردن داشته باشد.
هجده سال گذشت. من هنوز در را نبستهام.
آرش نورآقایی