مردم از گيلگمش – شاه راضي نيستند:
در همان لوح اول علاوه بر توصيف زورمندي و توانايي گيلگمش كه بسان نرهگاو است، از ستمكاري او سخن به ميان ميآيد. مردم شكايت گيلگمش را به خدايان ميبرند: “او، گيلگمش، پسري را به پدر بازنميگذارد….دختري را به آنكه دوستار اوست بازنميگذارد.” (گيلگمش، برگردان احمد شاملو)
تفسيري كه ميشود از دو جملهي شكايت آميز فوق الذكر كرد اين است:
جملهي اول…”او، گيلگمش، پسري را به پدر بازنميگذارد.” احتمالا به اين معني است كه فرمان گيلگمش از فرمان پدران برتر است و پسران به خدمت او براي سپاهيگري و نگهباني و شباني و … درميآيند. شايد هم منظور اين است كه گيلگمش اهل شاهدبازي است. {در اين مورد در جاي ديگري بيشتر سخن خواهيم گفت.}
جملهي دوم…”دختري را به آنكه دوستار اوست بازنميگذارد.” به احتمال قريب به يقين صحبت از رسم قديمي تصاحب دختر باكره در شب عروسي، توسط شاه و كدخدا (در اين جا گيلگمش) است.
وقتي كه خدايان شكايت مردمان را ميشنوند، براي گيلگمش رقيبي ميآفرينند تا از طريق او، قدرت تهديدكنندهاش را مهار كنند. براي اين منظور، خدا – بانو آرورو Aruru دست به كار ميشود. “دستها بشست. مشتي خاك رس برگرفته به آب دهان تر كرد و انكيدو پهلوان را در پهندشت بيافريد.” (گيلگمش، برگردان احمد شاملو)
در اينجا چند نكته وجود دارد. اول از همه اينكه، خدايان خود براي تنبيه گيلگمش اقدام نميكنند، بلكه قرار است با واسطه اين كار را انجام دهند. بعدتر هم ميبينيم كه خداي «شمش» از گيلگمش ميخواهد كه نگهبان جنگل سدر را نابود كنند. تحليل من از اين واسطهها، اين است كه خدايان براي حكومت بر آدميان و براي تشويق و تهديد آنها، دو روش دارند. روش سياسي و روش مذهبي. واسطههاي سياسي آنان، شاهانند و واسطههاي مذهبياشان، پيامبران. از طريق اين دو گروه است كه خدايان به خواستههايشان ميرسند.
اين دو گروه هميشه با هم در جدالند و مقام واسطهگري را تنها براي خود ميخواهند و نه ديگري. اين تفسير مصداق تاريخي هم دارد، در طول تاريخ سعي شاهان همواره اين بوده كه مقام مذهبي هم داشته باشند و پيامبران و كاهنان و روحانيون هم ميخواهند كه قدرت سياسي به دست بياورند.
نكتهي ديگر آنجاست كه ميبينيم، خدا – بانو انكيدو را ميآفريند نه خدا، و به همان طريقي هم ميآفريند كه در انديشههاي عبري و اسلامي و برخي از اديان و مذاهب ديگر هم ديده ميشود، چرا كه انكيدو از خاك آفريده ميشود.
انكيدو:
“اينك انكيدوست. موي بر همهي اندامش رسته، تنها در ميان دشت ايستاده است… موي سرش چون موي زنان چين بر چين فروريخته است. موي سرش بهسان گندم رسته است. از سرزمينها و از آدميان آگاه نيست و پيكرش از پوست جانوران دشت پوشيده است…انكيدو با غزالان علف مرغزار ميخورد، با جانوران بزرگ از يك آبدان ميآشامد،…” (گيلگمش، برگردان احمد شاملو)
از اين تعريف برميآيد كه انكيدو هر چند انسان است، اما با گيلگمش بسيار فرق دارد. گيلگمش شاه است و در شهر زندگي ميكند و با فرهنگ است. اما انكيدو به حيوانات ميماند و با آنها دمخور است، از فرهنگ و شهرنشيني چيزي نميداند، با آدميان سر و كاري نداشته است.
در يك كلام گيلگمش نماد فرهنگ و انكيدو نماد طبيعت است. در ادامه ميبينيم كه گيلگمش و انكيدو با هم مبارزه ميكنند و بعدش به سازش ميرسند. هم در هنگام مبارزه و هم در هنگام سازش، به ما فهمانده ميشود كه گيلگمش (فرهنگ) از انكيدو (طبيعت) برتر است. بعد از دوستي و همكاري انكيدو با گيلگمش، انكيدو به مرگ محكوم ميشود و گيلگمش هم به جاودانگي نميرسد. همهي اين اتفاقات، جدال ميان فرهنگ و طبيعت را روايت ميكنند. فرهنگ براي غالب شدن، هميشه بخشي از طبيعت را نابود ميكند و خود فرهنگ نيز جاودانه نيست، چرا كه بدون طبيعت، فرهنگ محكوم به فناست.
من عقيده دارم كه سازش ميان گيلگمش و انكيدو را به زبان امروزي ميتوان، تلاشي براي «توسعه پايدار» عنوان كرد (هرچند كه بينتيجه ميماند)، چرا كه توافق ميان اين دو است كه از بين رفتن دشمنان را باعث ميشود. با اينكه مرگ تومار زندگي گيلگمش را در هم ميپيچد، اما در جايي از داستان ميبينيم، انساني هست كه به جاودانگي دست يافته. او همان كسي است كه جان انسانها و جانوران را از بلاي طبيعي توفان نجات داده است. او، در يك كشتي انسانها و حيوانات و گياهان را جاي داده و آنها را به ساحل سلامت رسانده و اين يعني همزيستي انسان و جانور يا به قولي فرهنگ و طبيعت. به عبارت ديگر، طبيعت بر كشتي فرهنگ سوار شده و با هدايت كسي به نقطهي امن ميرسد كه لياقت جاودانگي پيدا ميكند. جاودانگي اين انسان، مفهوم «توسعه پايدار» را تداعي ميكند.
ادامه دارد…
دیدگاهها
واااااااااااای
جایی که صحبت از نماد فرهنگ و طبیعت کرده اید…
واقعاً بعضی اوقات مطمئن می شوم که شما – حقیقتاً – بی نظیریــــد…
salam, khaste nabashin, weblogetono ta hadii khondam, baram jaleb bod,,man be khatere reshteye tahsilim bayad hemaseye gilgamesho mikhondam, amma az tanbali hamishe hey be aghab andakhtam in karo, ama emroz ba khondane weblogeton targhib shodam ke hatman in karo bokonam, thx.
movafagh bashin, bye:)
استاد آرش نورآقائی
بی نهایت سپاسگزارم
شاد باشید
…………………………………………………………………………………………………………………….
جواب: سلام.
درود
از ابتدا شروع کردم به خوندن این حماسه…
تفسیر شما از عاقبت نبرد فرهنگ و طبیعت و جناسی که در تبیین اون به کاربردی شاهکاره
دست مریزاد 🍀
………………………………………………………………………………………………………………………….
جواب: سلام. سپاس.
واقعا دم شما گرم! چه كردين!!
شروع ِ بي نظير و اين تفسير غافلگير كننده و جانانه !
واقعا گاهي زبانم بند مياد از شگفتي نوشته ها و انسجام و تفسيرهاي معركه ي شما 🙇♀️🙏🏻
استاد يادم مياد از پيوند فرهنگ و طبيعت يك بار ديگر در كارتون هايدي و كشور سوئيس هم صحبت كردين . به همين زيبايي بود برام.
……………………………………………………………………………………………….
جواب: سلام. بزرگوارید. بله در داستان هایدی هم نظیر این ارتباط وجود داره.
تفسیر فرهنگ(تمدن) و طبیعت شما بی نظیر بود واقعا دانا هستید حالا متوجه شدم چرا زرتشتیان اینقدر برای عناصر طبیعت ارزش و احترام قایل بودند چرا آلوده نکردن خاک و آتش اصل دینی بوده
…………………………………………………………………………………………………………..
جواب: سلام. سپاس. محبت دارید.