انگار جادهي ذهنم سربالايي است. ميفهمم كه افكارم عرقريزان و نفسزنان كمي راه ميروند و بيشتر ميايستند.
و لحظاتي بعد، ديگر نميفهمم…ايست مطلق…
دستهايم در هوا معلق ميمانند و چشمهايم به پهلو چپ ميشوند و دهانم نيمه باز ميماند و در خودم نيست ميشوم.
همهي وجودم در بُعدي از فضا كه خارج از طول و عرض و ارتفاع و زمان است، پَهن ميشود.
از اين هنگام كه متن هستيام خارج از هر چه «هست» است، تصويري به روشني سراغ ميگيرم.
آن تصوير…
آه…محو شد…محو شد… محو شد…
دیدگاهها
هان سنجيده باش كه نوميدان را معادي مقدر نيست
معشوق در ذره ذره جان توست/كه باور داشته اي
و رستاخيز در چشم انداز هميشه ي تو به كار است…:نازنين احمد شاملو
زیگوراتی… مارپیچی… هزارتویی
گاهی رو به فراز… گاهی رو به فرود…
چنین است
جانِ آدمی
سرگذشت ِآدمی
دردِ آدمی
فرصت ماندن کم شده است
باید که گاه گاهی عزم رفتن بکنم
فرصت دیدن این روزنه ها
فرصت گفتن با شب پره ها کم شده است
باید که حرفی بزنم
باید که جایی بروم
رفتنش را خوب میدانم
بازگشتنش با تو
شاید که جاری بشوم
بازگشتی دیگر نباشد
شاید که هرگز طلوع نشوم در تو
و فرصت همیشه باقیست برای تنها شدنم
*سیمین – فانی *
این مختصر را غنیمت بدان فرزندم باشد که رس ت گا ر شوی
(((دیشب تفریح تازه ای اختراع کردم، و هنگامی که خواستم آغاز کنم یک فرشته و یک شیطان دوان دوان به خانه ام آمدند
بر درِ خانه به هم رسیدند و بر سرِ تفریح تازۀ من با هم جنگیدند،
یکی فریاد میکرد که؛ “این گناه است!”
دیگری می گفت؛ “عین تقوی است!”)))
و من سرگرم تماشای بازی آن ها شدم..
آه… باز همه چیز از اندیشه ام محو شد..
راستی آن بازی چه بود ؟؟!!
یاد ایزاک آسیموف افتادمکه!
……………………………………………………………………………………………………………………………..
جواب: سلام.