لحظه به لحظه به سوي آلمان: اروپا 62

به طور خلاصه: روز چهارشنبه، 28 اكتبر به مهدي و نسترن خداحافظ گفتم و به خاطر لطف بي‌دريغي كه در اين چند روز نسبت به من ابراز كرده بودند، ازشان تشكر كردم. از «تري استه» به «ورونا» رفتم و بعد از صرف شام با دوستان ايتاليايي در «ورونا»، شب را در منزل يكي از آن‌ها ماندم و روز پنج‌شنبه، اين شهر را به مقصد KONSTANZ ترك كردم تا براي چند روز از «مونيخ» و «فرايبورگ» بازديد كنم. كلا 17 روز در ايتاليا سفر كردم و از ادامه‌ي برنامه‌ي سفرم اطلاع دقيق‌تري ندارم.


اما…موضوعي كه به نظرم رسيد تا برايتان بگويم اين است كه تجربه‌ي من در دوستي با آدم‌ها در اغلب موارد خوشايند بوده، تا جايي‌كه همواره يكي از بزرگ‌ترين شانس‌هاي من، داشتن دوست‌هاي خيلي خوب است. هميشه اين جمله‌ي مادرم در خاطرم هست كه از بچگي به ما مي‌گفت: “دست، دست ديگر را مي‌شويد و دست ديگر بلند مي‌شود و صورت را مي‌شويد.” منظورش همكاري و كمك به آدم‌هاست كه ناخودآگاه نشر مي‌يابد و ادامه پيدا مي‌كند. اين جمله‌ي مادرم در زندگي من نقش مهمي داشته و من بارها و بارها شيريني اين تجربه را چشيده‌ام.
روزي كه من «جكي» را ديدم و براي نهار دعوتش كردم و بعد به خانه‌امان راهش دادم، هرگز تصور نمي‌كردم كه بعدها او دو مرتبه من را به كشورش دعوت كند و با مهرباني تمام از من پذيرايي كند. ديگر اين‌كه هرگز تصور نمي‌كردم روزي به ايتاليا بياييم و 5 شب را در منزل مهدي فتوحي بگذرانم و الطاف او و همسرش شامل حالم شود. اين در حالي است كه پيشينه‌ي دوستي من و مهدي و نسترن در ايران، تنها به جلسات انجمن «فرآوران» برمي‌گردد و نه بيش‌تر و عميق‌تر. ديگر اين‌كه هميشه به ما گفته‌اند، اروپايي‌ها مثل ما ايرانيان خونگرم نيستند و آن‌چه ما برايشان انجام مي‌دهيم، آن‌ها در شرايط مشابه براي ما انجام نمي‌دهند. من هرگز به اين موضوع اعتقاد نداشتم و در اين سفر ديدم كه اشتباه فكر نمي‌كردم. چراكه در اين سفر وقتي به «ورونا» رسيدم، يكي از دوستان ايتاليايي به ايستگاه راه‌آهن آمد، من را به خانه‌‌اش برد، بعد همه‌اشان براي شام جمع شدند و يك شب به ياد‌ماندني ديگر را با هم گذرانديم. آن‌ها براي خواب، خانه‌اي‌ كه در آن تنها باشم و احساس راحتي بيش‌تري بكنم در اختيارم گذاشتند و صبح هم بعد از صرف صبحانه من را به ايستگاه راه‌آهن رساندند و در نهايت هديه‌اي هم به من دادند. اين‌ها همه براي اين بود كه وقتي به عنوان توريست به ايران آمده بودند، من نگاه صرف اقتصادي به اين آدم‌ها نداشتم و گاهگاهي از جيب خودم و بدون توقع، برايشان ميوه و خوراكي و نوشيدني مي‌خريدم و شب آخر را هم به خانه‌امان دعوتشان كردم.
بنابراين مثل هميشه به اين نتيجه رسيدم كه وقتي قرار است به كسي لطف كنيم، بايد با خوشنودي و اعتقاد به آدميت باشد. شايد فردي كه ما به او لطف مي‌كنيم، هرگز جبران نكند، اما ما در آينده حتما كسي را ملاقات خواهيم كرد كه او به ما كمك مي‌كند و ما نيز شايد هرگز فرصت جبران را به دست نياوريم.
موضوع اين است كه نبايد از همه‌ي دنيا طلبكار باشيم، به همه‌ي دنيا بدهكار هم نيستيم، ما فقط آدميم، آدم‌هايي براي آدم‌وار رفتار كردن، همين.

اكنون كه مي‌نويسم در چه حالي هستم:
در ترن نشسته‌ام و ساعت يك و ربع بعد از ظهر به وقت ايران و ده و چهل پنج دقيقه صبح به وقت ايتالياست. كامپوترم را روشن كرده‌ام و تايپ مي‌كنم و «هماي» مي‌خواند:
“خدا در خويشتن پيداست.”
در صندلي كناري‌ام يك هندي نشسته و با موبايل مشغول حرف زدن است، روبرويم دو جوان ايتاليايي كتاب مي‌خوانند. در رديف ديگر يك پيرمرد خوش‌پوش انگشتر طلايي در دست چپ كرده و منظم، شبيه شاگرد اول‌ها نشسته و روبرويش يك خانم ميانسال، عينك به چشم دارد و يك‌ريز حرف مي‌زند.
ترن به راهش ادامه مي‌دهد و «هماي» مي‌خواند:
“از يار تا ديار افشانده قاصدك عطري ز نوبهار”
به شهر «ميلان» رسيده‌ايم و ترن توقف مي‌كند، اما من قرار نيست كه فعلا از اين شهر ديدار كنم و شايد كلا فراموشش كنم. امروز حدود هفت ساعت و نيم بايد با ترن سفر كنم. پس دل مي‌سپارم به «هماي» و بعدش هم مي‌خواهم فيلمي از «پازوليني» كه «مهدي فتوحي» به من داده و در كامپوترم ذخيره كرده‌ام را ببينم.
«هماي» مي‌خواند:
“به گرد كعبه مي‌گردي پريشان”
…
“خرد گم كرده‌اي شايد، نمي‌داني.”
…
“لبت را چون لبان فرخٌي دوزند، تو را در آتش انديشه‌ات سوزند.”
…

دو ساعت بعد:
هنوز در ترن نشسته‌ام و فيلم را تماشا مي‌كنم. اما مگر مي‌شود سر نچرخاند و نديد اين مناظر بي‌نظير پاييزي را كه با سرعت از چهارچوب پنجره مي‌گريزند. گاهي درياچه‌اي انگار مهربان، پديدار است و پذيراي انعكاس و گاهي كوهي انگار خردمند، پيش مي‌آيد و درمي‌نوردد افكار نيمه‌هشيارم را.
حالا ديگر آدم‌هاي بغل‌دستي و روبرويي‌‌ام جايشان را به ديگري داده‌اند، تغيير كرده‌اند و من هم شايد.

صحنه‌اي ديگر:
پليس با سگ وارد ترن مي‌شود و سگ بو مي‌كشد. به دنبال تروريست هستند يا مواد مخدر، نمي‌دانم. فيلم پازوليني، صحنه‌ي تجاوز را نشان مي‌دهد.

ديرتر:
به سوئيس رسيده‌ام. هوا آفتابي است. ستيغ كوه‌ها برف دارد. كمي‌ آن‌طرف‌تر پاييز بر دامن پرچين كوهستان خود را مي‌آرايد. و اين پايين، نزديك ريل راه‌آهن، گاوي مي‌چرد.
…
بغض كرده‌ام از اين همه زيبايي كه قادر به توصيفش نيستم (عكس هم نمي‌توانم بگيرم).
با اين‌كه تقريبا همه‌ي سوئيس را چندين سال پيش و در يك ماه پيموده‌ام، اما نمي‌توانم جنبش روحم را آرام كنم وقتي‌كه اين مناظر را به خوردش مي‌دهم.
…
مي‌خواهم فرياد بزنم… ببين چگونه طنازي مي‌كند اين خمار رنگين. فقط ببين و حالم را درياب.

اين‌جا «برن» است:
معشوق در پشت شيشه و من مجبورم به عبور. لعنتي، من مقصدي ديگر نمي‌خواهم. اين‌جا توقف كن اي غول دراز بي‌انصاف. من اين‌‌جا كاري دارم، توقف كن.

در آلمان هستم، در KONSTANZ:
رسيدم به اولين شهر آلمان، «كنستانز». «پيتر» اسم دوست آلماني‌ام است كه او را به همراه همسرش در «ورونا» ملاقات كردم. آمده بود به ايستگاه راه‌آهن. حالا با هم آمديم به خانه‌اشان و همه‌ي اين متن را از خانه‌ي او در سايتم مي‌گذارم.

دو عكس از دو شب متوالي:

به همراه دوستان ايتاليايي در «ورونا»

دوستان اتريشي‌الاصل كه در آلمان زندگي مي‌كنند و من مهمانشان هستم: PETER و TRAUDL

دیدگاه‌ها

  1. الهام

    هالوین کجایی؟ گذشته یا در راهه؟ همیشه دوست داشتم کسی هالوین رو برام مستند نگاری کنه فکر می کنی بتونی؟

  2. A

    سلام. اینجا داره بارون میاد. و من صدای باران را به تمام روزهای پاییزی ات تقدیم میکنم …

  3. A

    اوه…راستی آهنگ ” مجنون مه رویان کنار / تو یار بی همتا کنار” از همای فراموشتون نشه همای میخونه” کندوی کامت را بیار / بر کام بیمارم گذار / تا جان فزاید کام تو / بر جان این دل خسته ی بشکسته تار…

  4. سعيد خان احمد

    سلام آرش
    اميدوارم حالت خوب باشه ، از اينكه داري سعي مي كني بيشتر ببيني و بيشتر آشنا بشي خوشحالم
    از اينكه رو لبه تيغ حركت مي كني و از برنامه آينده ات خبر نداري و مثل هميشه كه من يادم هست دستت خاليه ،‌نگرانم
    اميدوارم به سلامت برگردي و دوباره ببينمت ،‌هرچند كه معرفت يه زنگ زدن رو هم نداري
    در هر صورت خوشحالم كه سلامتي

  5. سیما سلمان‌زاده

    چقدر صفت خردمند برای کوه کیف داد.
    ……………………………………………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. سپاس که مطالعه کردید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *