سفر به چين: شانگهاي 3: لايه‌های زيرين

يك: در خيابان نانجينگ بر روي صندلي يك كافه نشسته‌ام. مسافران براي خريد رفته‌اند و يك ساعتي وقت دارم تا كمي تنها باشم و به چين، به شانگهاي، و به اين همه مردمان در رفت و آمد، بينديشم. هوا آفتابي و بهاري است.
خدمتكار كافه با منو پيش مي‌آيد، چيزي سفارش نمي‌دهم. نمي‌خواهم نوشيدن قهوه، تمركزم را بگيرد. متوجه مي‌شوم كه دختري در نزديكي صندلي‌ام ايستاده، نگاهم به نگاهش مي‌افتد، دستش را بلند مي‌كند و از فاصله پنج متري سلامي مي‌فرستد. يك دقيقه بعد جلو مي‌آيد و مي‌پرسد اهل كجا هستم. جواب مي‌دهم. سعي مي‌كند ارتباط برقرار كند و با انگليسي دست و پا شكسته، حرف‌هايش را ادامه مي‌دهد. اين‌كه چرا اين‌جا در شانگهاي هستم؟ شغلم چيست؟ ازدواج كرده‌ام يا نه؟ نظرم نسبت به چين چيست؟ بعد، از خودش مي‌گويد. دوست دارد مثل من سفر كند، انگليسي ياد بگيرد، از كشورش راضي نيست و …
با خودم فكر مي‌كنم حتما در همين لحظه كه من اين‌جا در شانگهاي نشسته‌ام و با يك چيني حرف مي‌زنم، در يكي از شهرهاي كشورم، يك هموطن من با يك خارجي دقيقا در مورد همين مسائل حرف مي‌زند و عين همين گفتگو ميان آن‌ها برقرار است.
در حين صحبت كردن با اين دختر چيني، متوجه مي‌شوم كه يك نفر ديگر از فاصله 20 متري نگاهم مي‌كند. لبخند مي‌زند، خيلي زود متوجه مي‌شوم كه روسپي است و منتظر اين است كه ببيند نتيجه صحبت‌هايم با اين دختر به كجا مي‌انجامد. فكر مي‌كند اين دختر هم روسپي است، اما نيست.
خدمتكار دوباره مي‌آيد و مي‌پرسد قهوه ميل دارم يا نه؟ جوابم منفي است. به زبان چيني به دختر چيزی مي‌گويد، و من مي‌دانم كه او را از من مي‌راند. دختر كمي شرمنده مي‌شود، اما جواب خدمتكار كافه را مي‌دهد و مي‌ماند و گفتگويش را با من ادامه مي‌دهد. دختر ايستاده است و من نشسته‌ام. با خودم فكر مي‌كنم كه صحبت با يك خارجي براي اين دختر جذاب است و احتمالا در ذهنش به دنبال بهانه‌اي است كه سكوت‌هايي را كه از جانب من تحميل مي‌شود، بشكند. من با خودم فكر مي‌كنم آخر مگر چه چيز جالبي در اين گفتگو و من نهفته است.
از جايم بلند مي‌شود و از او خداحافظي مي‌كنم. آرزو مي‌كنم به آرزوهايش برسد.

دو: شب براي ديدار از آكروبات شانگهاي مي‌رويم. من هميشه ديوانه‌ي فضاي رمانتيك و موسيقي‌هاي عاشقانه‌‌اي هستم كه اتفاقا در اين نمايش‌ها وجود دارد. شايد عجيب باشد، اما نمايش‌هاي آكروباتيك در من بيش از هيجان، گونه‌اي از مهرباني و عشق را متجلي مي‌كند. وقتي نمايش آكروباتيك مي‌بينم، به عنوان يك انسان احساس غرور مي‌كنم، واقعا احساس غرور مي‌كنم. وقتي نمايش آكروباتيك مي‌بينم احساسي در من زنده مي‌شود كه وقتي كوچك بودم با ديدن پري مهربان در كارتون پينوكيو در من بيدار مي‌شد. هنوز آن احساس و آن صدا در گوشم زمزمه مي‌كند. قبل‌تر‌ها وقتي نمايش آكروباتيك مي‌ديدم، آهسته مي‌گريستم. حيف كه حالا كمي بزرگ شده‌ام.
روح همكاري موجود در اجراي نمايش‌هاي چيني، به طرز معجزه‌آسايي شيفته‌‌ام مي‌كند. در هر لحظه، در هر مكث، در هر نگاه، در هر قدم، در هر سكون و در هر سكوت، و در هر هيجان، انگاره‌اي عميق از هستي را نهفته مي‌بينم كه به شدت سعي دارد از خودش رونمايي كند.
هميشه دوستدار تخريب آن‌چه هستم كه از انسان يك موجود معمولي مي‌سازد. با ديدن نمايش آكروباتيك، آدمي از درون دچار يك تخريب لذت‌بخش مي‌شود. گويي چيزي در درون انسان تغيير مي‌كند. اين تغيير و تخريب به صورت سكوت پر از سوال در ذهن، متبلور مي‌شود. ديوانه‌ي اين سوال‌هاي سكوتم.
از آن‌گاه سخن مي‌گويم كه وقتي به پايان مي‌رسد كسي نمي‌فهمد، ميخكوب مي‌نشيند. آن‌گاه كه پايان، نقطه ندارد. آن‌گاه كه انسان جاودانگي را ادامه مي‌دهد.
آري‌، آكروبات، جاودانگي و رستاخيز ذهن است كه شكوفه مي‌كند همچون بهار در رقص تن.

دیدگاه‌ها

  1. شراره

    “با خودم فکر می‌کنم حتما در همین لحظه که من این‌جا در شانگهای نشسته‌ام و با یک چینی حرف می‌زنم، در یکی از شهرهای کشورم، یک هموطن من با یک خارجی دقیقا در مورد همین مسائل حرف می‌زند و عین همین گفتگو میان آن‌ها”—> قشنگ بود، واقعی بود.

    “همشه دوستدار تخریب آن‌چه هستم که از انسان یک موجود معمولی می‌سازد.”—> که از انسان ســـیاهی لشگرهای دنیا را بسازد…

    “دیوانه‌ی این سوال‌های سکوتم.”—> دیوانۀ سوال های سکوتم…

  2. مهران

    سلام آرش جان
    نوروز،يادگار پر ارج نياكان، شراره فروزان فرهنگ ايران زمين بر شما فرهيخته ارجمند گرامي و شاد باد.
    ……………………………………………………………….
    جواب: سپاس. سال نو شما هم مبارك.

  3. Maryam

    بر ما سالی گذشت،
    بر زمین گردشی،
    و بر روزگار حکایتی …
    امید آنکه کهنه رفته باشد به نکویی و نو همی آید به شادمانی.
    استاد محترم سال نوی شما مبارک
    …………………………………………………….
    جواب: سال نو شما هم مبارك

  4. Masi

    چه حس عجيب و جالبي رو توصيف كردين، چقدر برام آشنا بود اين حس.

    تو مسابقات عصر جديد، ازين دست نمايش هاي گروهي زياد اجرا شد( نه آكروباتي كه شما ازش ياد كردين، شايد هم اشتباه مي كنم و اين نمايشي كه شما ازش نوشتين كلا چيز ديگه اييه ) اما با ديدنشون احساس شعف مي كردم، ي جوري كه انگار از تن خودم درميام بيرون ، اصلا نميدونستم اين حس ها براي ديگران هم وجود داره ( نمايش هاي زورخانه ايي و حتي يك نمايش كه در روسيه ديدم هم اين حسي كه شما نوشته بودين بهم ميداد) .

    ازينكه اينقدر قشنگ از حس هاي نادر آدميزاد مي نويسيد واقعا لذت ميبرم، انگار دارم چيزهاي جديد كشف مي كنم.
    ……………………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. محبت دارید همیشه. سپاس که همراه این سایت هستید.

  5. سمیرا

    بخش “دو” بسیار زیاد زیباست. از به تصویر کشیدن متن در ذهنم، لبخند بر لبانم نشست. لبخندی با مهر.
    …………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. سپاس. خوشحالم که دوست داشتید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *