صندلیام را که پیدا کردم، نشستم. هنوز دقایقی وقت بود تا لحظهٔ آزمون کنکور شروع شود. با فردی که کنار دستم نشسته بود شروع کردیم به صحبت؛ همان گفتگوهای معمولِ مربوط به دغدغههای یک امتحانِ نفسگیر. این اولین آشنایی ما بود.
روز اولی که برای حضور در اولین کلاس دانشگاه روی صندلی نشستم، چشمم به همان فرد افتاد؛ با هم در یک دانشگاه و یک رشته و یک کلاس قبول شده بودیم. از آن روز دیگر یک «فرد» نبود، یک «دوست» بود. یادم هست در کلاس تربیت بدنی با هم کشتی میگرفتیم. لباس کشتیاش را به یادگار به من داد.
بعد از دانشگاه، دیگر «برادر» شده بودیم. در کارمان (سختافزار کامپیوتر و شبکه و…) همکار بودیم. ازدواج کرد. دخترش که به دنیا آمد، گل گرفتم و رفتم بیمارستان. «نگار» بهدنیا آمده بود؛ نگاری که امروز در آغوشم میگریست.
بعد از ۳۳ سال رفاقت، دیشب (۳۰ بهمن)، همه چیز دگرگون شد. دیشب، «هومن»، در خانهاش، در جمع خانوادهٔ کوچکش، دنیا را بهدرود گفت. دنیا روی سرمان خراب شد.
رسم یا شاید عادت است که بعد از درگذشت برادر و دوست و آشنا، خوبیهایش ذکر میشود. ولی من نمیتوانم برای هومن وصف دیگری درنظر بگیرم، جز اینکه بگویم «جوانمرد» بود. همین کافی است برای مزهمزه کردن تمام ابعاد وجود نازنینش در ذهنم.
هر آدمی در زندگیاش خیلیها را از دست میدهد، به سوگهای پرشماری مینشیند. شاید در این شش هفتهٔ اخیر که یک کشور و یک ملت به سوگ فرزندان و مادران و پدران و خواهران و برادران و دوستان و همکاران و عزیزان و… نشستهاند، این سوگ گم بشود یا کمرنگ جلوه کند. اما نمیتوانم ادای دین نکنم به هومن که معنای نامش، «دوست» بود.
سوگنامهٔ هومن، سوگنامهٔ «روزبه» (برادر دوستانم ماندانا و کاملیا، که همین چند روز پیش جانش را از دست داد)، سوگنامهٔ «خاله زهره» (زهره سلجوقی، که در همین بهمن ماه از میان ما رفت) و سوگنامه و سوزنامهٔ همهٔ هموطنانی است که باید برایشان داغدار میبودم و اشک میریختم.
من هم مثل همهٔ مردم، نزدیکانم را چندان که اجل دستش رسیده، از دست دادهام. مثل همه بدجور سوختهام و هیچجور باورم نشده است. ولی این دومین بار است که دوستی را با قدمتِ بالای ۳۰ سال رفاقتِ خیلی صمیمی و احساس خیلی عمیق، از دست میدهم.
یادشان -با دردی در سینه، بغضی در گلو و بسیار حرفهای نگفته- گرامی باد!