این یک روایت واقعی است

هر غروب

غریب می‌شوم در قلعۀ وجودم

و خشت به خشت

ارتفاع می‌گیرند ترس‌هایم.

دیدگاه‌ها

  1. سیما

    هر شام
    باروی آسمان
    رج به رج
    ستاره‌ می‌نشاند
    به شانهٔ غریبی
    ………………………………………………………………………………………………
    جواب: سلام. سپاس از شما.

  2. Masi

    حستونو، حس می کنم!

    غریبی کم خطر تر هست ، غریبه نشین با وجودتون

    غریبه بشن ترس هاتون …..کم بشه ارتفاعشون

    غریب نه ها، غریبه!
    ……………………………………………………………………………………………..
    جواب: سلام. سپاس از شما.

  3. لیلا

    سلام
    غروب تو در هر کشوری باشه باهات این کار میکنه یا داخل وطن غروبش، غریبه ات می کند…..؟؟؟!!

    من که روزها با طلوع خورشید یک چنین حسی رو دارم که حتی دیگران می فهمند …
    …………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام. از لحاظ روانشناسی هم قابل بررسیه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *