متاسفم

دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۹

متاسفم. اما من در چهره‌ی این پسر نه معصویمت می‌بینم و نه درد. فقط یک بدبختی همه‌گیری را تشخیص می‌دهم که بدجوری گریبان‌گیر آدمیانی شده که خود را ایرانی می‌دانند و هر روز با یک ترفند جدید، حس دستمالی شده‌ی ترحم ایرانیان دیگر را انگولک می‌کنند و بدین ترتیب همه جلوی هم معلق‌ می‌زنیم و …

وقتی به طریقه‌ی شکسته شدن صفحه‌ی ترازو و چیدمان پایه‌‌ها دقت کردم و داستان را جویا شدم و جواب شنیدم که “کسی آن را شکسته و رفته و پولش را نداده” متوجه این فریب‌کاری تازه شدم. انگار دیگر نوشتن مشق در کنار این ترازوها جواب نمی‌دهد و حالا این طریقتی نو است. وقتی خواستم از این صحنه عکس بگیرم، پسرک خود را جمع و جور کرد و سعی داشت که دستش را حایل صحنه کند. من قبلا عکسم را گرفته بودم.  

قصه‌ی خیابان ولیعصر تهران و چنارهایش

دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۹

هر چند که تهران پیشینه‌ای تاریخی دارد اما تنها از سال ۱۲۵۹ به این طرف است که به عنوان پایتخت برای ایرانیان معنای دیگری یافته است. تهران از زمانی که پایتخت شده تا زمانی‌که ما در آن زندگی می‌کنیم، حوادث بسیاری را پشت‌سر گذاشته که برخی از این وقایع به تغییراتی در منظر شهری مرتبط است. با همه‌ی دگرگونگی‌های مربوط به ساختار شهری، که در تهران رخ داده و برخی از آن‌ها چنان بوده‌اند که از تهران چهره‌ای کاملا جدید ساخته‌اند، هنوز این تغییرات ادامه دارند و کمتر کسی از چهره‌ی آینده‌ی تهران خبر دارد.
وقتی به تاریخ شهرداری تهران نظر می‌افکنیم متوجه این موضوع می‌شویم که گاهگاهی برای توسعه‌ی این شهر طرح‌هایی وجود داشته که یا اجرا شده‌اند یا در آرزوی اجرا شدن به دیار فراموشی رهسپار گشته‌اند. اما وقت‌هایی هم هست که هیچ برنامه‌ی مدون یا طرح جامعی برای توسعه و از همه مهم‌تر نگاهداشت میراث فرهنگی و میراث طبیعی این شهر درنظر نبوده است.
در این نوشتار قصد داریم دلیل حرمت چنارهای شهر تهران را بازبینی کنیم و طریق حفاظت از این میراث طبیعی پایتخت را مورد ارزیابی قرار دهیم.

ادامه مطلب …

فیلم‌نامه

دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۹

*** گذر از فیلم به کارتون در دنیای تراژدی

به نوای غمناک نی روییده از آخرین قطره‌ی خون دختر زیبای ربوده شده به دست دیو بلا

سوگند،

که من رنج نکشیدن را انتخاب نکردم به جای دوست نداشتن.

…………………………………………………………

*** این فیلم کوتاه را در ذهنتان بسازید:

- من خو کنم به وسعت محدود فلان آدم؟

- هی هی هی… نگو نگو نگو… دوباره می‌خواهی فاجعه‌ی دهان‌ها را به جان بخری؟

………………………………………………………..

پی‌نوشت: می‌دانم که گاهی باید کرم-ذهن را قبل از این‌که هوای پروانه شدن کند، خفه کنم. اما اگر شما به خواب بر بالش ابریشمی عادت نکنید پروانه-ذهن می‌تواند چند روز دیگر زنده و بیدار برقصد. فقط چند روز دیگر. قول می‌دهم.

دوباره باغ ایرانی

یکشنبه ۷ شهریور ۱۳۸۹

امروز وقتی به خانه برگشتم بر روی میزم بسته‌ای بافتم که از کرمان برایم پست شده بود. هدیه‌ای بود از یکی از همسفران سفر اخیر چین.

دکتر عباس مسعودی، کتابش را برایم فرستاده بود. عنوانش این است:  بازشناسی باغ ایرانی - باغ شازده

کتاب توسط «موسسه علمی و فرهنگی فضا» به چاپ رسیده است و تا جایی که در ذهنم مانده قبلا یک کتاب از این انتشارات با عنوان «معماری و موسیقی» مطالعه کرده‌ام.

حالا به این بهانه قصد کردم کتاب‌هایی که در رابطه با «باغ ایرانی» در بازار کتاب ایران یافت می‌شود و بنده از آن‌ها اطلاع دارم در این‌جا معرفی کنم:

- بازشناسی باغ ایرانی - باغ شازده، عباس مسعودی، تهران، نشر فضا، ۱۳۸۸

- باغ ایرانی، نویسندگان مهدی خوانساری، محمدرضا مقتدر، مینوش یاوری؛ ترجمه مهندسین مشاور آران، تهران، سازمان میراث فرهنگی ئ گردشگری، دبیرخانه همایش بین‌المللی باغ ایرانی، ۱۳۸۳

- باغ ایرانی حکمت کهن منظر جدید: این کتاب به مناسبت برگزاری نمایشگاهی به همین نام در موزه هنرهای معاصر تهران در پاییز ۱۳۸۳ منتشر شد. ناشر این کتاب انتشارات موزه هنرهای معاصر تهران، موسسه توسعه هنرهای تجسمی است.

شرح یک خاطره: کتاب باغ ایرانی حکمت کهن منظر جدید اولین کتابی است که من در رابطه با «باغ ایرانی» مطالعه کردم و اتفاقا از نمایشگاه آن نیز بازدید کردم. یادم هست که این کتاب را به قیمت ۲۰۰۰۰ تومان خریدم و از روی آن اولین مطلبم با عنوان «باغ ایرانی» را برای شماره‌ی ۳۳ مجله‌ی «همشهری جوان» در بخش «رازهای سرزمین من» نوشتم. در خاطرم هست که ۵ مرتبه متن را ویرایش کردم تا «رضا مختاری»، دبیر بخش «رازهای سرزمین من» آن را پذیرفت. حق‌التحریری که بابت آن نوشته گرفتم دقیقا ۲۰۰۰۰ تومان بود. بعد از آن در حدود ۴۰ شماره برای «رازهای سرزمین من» مجله‌ی «همشهری جوان» مطلب نوشتم. حالا این مجله چاپ می‌شود ولی بخش «رازهای سرزمین من» ندارد. بعضی از نویسندگانی که برای «رازهای سرزمین من» می‌نوشتند حالا برای مجله‌ی «سرزمین من» به سردبیری «رضا محتاری» مطلب می‌دهند. برخی دیگر از نویسندگان مجله‌ی «سرزمین من» از همکاران بنده در «خبرگزاری میراث فرهنگی» بودند. بنده تا به حال دو مرتبه برای این مجله مطلب نوشتم که چاپ شده و بارها نیز به‌اشان مشاوره دادم. کم‌کاری بنده در این مجله به این علت بود که دبیر تحریریه‌ی مجله‌ی «ایرانا» بودم و … تا بعد ببینیم چه می‌شود.

- باغ ایرانی، حسین سلطان‌زاده (اگر اشتباه نکنم)، دفتر پژو‌هش‌های فرهنگی (از سری کتاب‌های «از ایران چه می‌دانم؟»)

- باغ‌های ایرانی و کوشک‌های آن، دونالد ویلبر، ترجمه‌ی مهین‌دخت صبا، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، ۱۳۴۸

به غیر از این کتاب‌ها، تا جایی که بنده اطلاع دارم مقالات بسیاری درباره‌ی باغ ایرانی منتشر شده است. از جمله:

- شکل‌گیری باغ سلطنتی پاسارگاد و تاثیر آن بر باغ سازی ایران، دیوید استروناخ، فصلنامه علمی، فنی، هنری اثر، ترجمه کامیار عبدی، سازمان میراث فرهنگی کشور، شماره ۲۲ و ۲۳، چاپ تهران.

مراسم چای با نشئگی دیوار

یکشنبه ۷ شهریور ۱۳۸۹

حتما ساعت‌های شنی را دیده‌اید که دوسرشان پهن و میانه‌اشان باریک است. همان‌ها که شن متراکم در بخش بالایی، از آن راه باریک می‌گذرد و در بخش پایینی تجمع می‌کند. با خودم اندیشیدم ذهن نویسنده و قلم نوشتن و متن نوشته‌شده بخش‌های مختلف همین ساعت شنی هستند. ذهن نویسنده پر می‌شود از افکار، بعد از راه باریک قلم، گذر می‌کند و نهایتا در یک متن نوشته شده، تجمع می‌یابد. همه‌اش چیزی نیست جز گذر زمان و نیاز به تخلیه شدن. نوشتن همچون زمین جاذبه دارد. جاذبه‌ی زمین است که شن را مجبور می‌کند از بخش بالایی به پایینی بیاید و جاذبه‌ی نوشتن است که افکار بالای دست را از طریق قلم به نوشته‌ای در زیر دست منتقل می‌کند.

به امید بلوغ

شنبه ۶ شهریور ۱۳۸۹

با احترام، استدعا می‌کنم مطلبی که در آدرس زیر نوشته شده را بازخوانی کنید. در ضمن سیاست جدیدی را برای پذیرش یا عدم پذیرش کامنت‌ها در پیش گرفته‌ام که بعدتر متوجه خواهید شد:

http://nooraghayee.com/?page_id=1648

جمعه‌شبی که با قدم‌زدن نمی‌گذرد

جمعه ۵ شهریور ۱۳۸۹

این درد از دیرباز در دنیا بود که،

یک «او»یی هست و دوستمان نمی‌دارد.

با این حال این درمان هنوز کشف نشده که،

به بی‌دردی متهم نشویم.

…………………………………………..

با رشوه به قانون حافظه

خاطره‌ای را به بستر خواب کشاندم

آه،

یادم نبود که فردا باید روز را استفراغ کنم.

………………………………………..

تازه امروز وقت کردم

عکس‌هایی را که با چشمانم از {…} گرفتم

در تاریک‌خانه‌ی دلم ظاهر کنم

بعد از آن همه مدت…

سنگ مزار قشقایی

جمعه ۵ شهریور ۱۳۸۹

عکس زیر را در مسیر یکی از روستاهای نورآباد استان فارس گرفته‌ام:

 

همان‌طور که می‌توان حدس زد این سنگ قبر متعلق به یک فرد مهم (حاچی خان کراتی؟) از عشایر قشقایی است که به زیبایی و با رنگ‌های قرمز و سبز و سیاه طراحی و اجرا شده است. در این سنگ قبر دو حالت مختلف از متوفی را می‌بینیم که نشان‌دهندی سبک زندگی او در زمان حیاتش بوده است. در بخش بالایی سنگ قبر، متوفی را می‌بینیم که شمشیرش را در دست راست گرفته و در حال تازاندن اسب و در جستجوی شکار است. اما در بخش پایینی او را می‌بینیم که بساط چای و قلیانش به راه است. در نقش‌های این سنگ قبر، حیوانات از نیم‌رخ و مرد تمام رخ نشان داده شده‌اند.

متاسفانه هیچ عکس دیگری از عشایر قشقایی در اختیار ندارم تا بیش‌تر بر روی این طرح‌ها حرف بزنیم. اما بعد از اتمام سفرهایم (اگر همه چیز به خوبی پیش برود) ادامه‌ی سفرهای تحقیقاتی سنگ‌مزارها در ایران را پی خواهم گرفت.

پی‌نوشت: دوست خوبم «پرتو حسنی‌زاده» که در این سفر همراه ما بود اشاره کرد که در مسیر نورآباد ممسنی به پل فهلیان، سه روستا وجود دارد به نام‌های سربیشه جنجان، سروان جنجان و جنجان. بنده این عکس را در قبرستانی که در همین مسیر بود گرفتم.

فرق این دو

پنجشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۹

آرزو، سنگ شهابی

امید، کرم شب‌تابی

بعد

چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸۹

زندگی باید چیزی فراتر از راه رفتن در ظهر تابستان، زیر پل چوبی خیابان انقلاب تهران باشد.

زندگی احتمالا در دودلی حادثه‌ی ۱۱ سپتامبر نهفته است.

   

پی‌نوشت: پی‌نوشت این نوشته را بعدا در پیش‌نوشت یک نوشته‌ی دیگر خواهید یافت.