آرشیو ‘سفرنامه‌های دیگر’

بولونیا در یک روز

جمعه ۳۰ مهر ۱۳۹۵

شهری که در مرکزش یک کتابخانه بزرگ رونق دارد، حتما می‌تواند ادعا کند که قدیمی‌ترین دانشگاه جهان در آن شکل گرفته.

شانس این را داشتم که با همراهی “مسعود قربانی” (از دوستان راهنمای ایرانی که در بولونیا درس می‌خواند و به صورت اتفاقی از حضور من در این شهر باخبر شده بود) بولونیا را قدم بزنم.

توجه شما خوانندگان محترم را به گزارش تصویری از بولونیا جلب می‌کنم:

ادامه مطلب …

۹ روز سفر بی برنامه با دو مسافر استرالیایی

جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۹۴

از تاریخ ۸ بهمن تا امروز (۱۶ بهمن) به مدت ۹ روز با دو مسافر (نَه گردشگر، به نظرم فرق هست میان گردشگر و مسافر) استرالیایی در استان سیستان و بلوچستان سفر کردم. این مسافران را از قبل می شناختم. سال قبل همین موقع با هم به روستای “اورامان تخت” رفته بودیم برای تماشای مراسم “پیر شالیار”.

چند ویژگی این سفر:

- جرات کردم و مسافران استرالیایی را به اعماق استان سیستان و بلوچستان و تا نزدیکی های مرز (افغانستان و پاکستان) هدایت کردم. قابل ذکر است که سفر به مرزهای شرقی ایران از طرف سایت های معروف و معتبر گردشگری منع شده است.

- هیچ برنامه از قبل تعیین شده ای نداشتیم. مثلا در همان اولین روز سفر قصد داشتیم از کرمان به سمت زاهدان برویم، ولی در میانه راه، مسیر را عوض کردم و خودمان را به اطراف نیک شهر رساندیم. برای بقیه روزها هم همین موضوع بارها تکرار شد.

- هیچ محل اقامت از پیش تعیین شده ای برای هیچ شبی نداشتیم. تمام شب ها را در منزل مردم مهمان نواز این استان خوابیدیم. از وقتی وارد استان سیستان و بلوچستان شدیم در هیچ رستورانی غذا نخوردیم، همه وعده ها را مهمان مردم محلی بودیم. من که سال هاست از مهمان نوازی ایرانیان می گویم، بار دیگر نمونه ای بارز از مهمان نوازی را در این سفر تجربه کردم. ایده ام این است: ما باید مهمان نوازی را به مردم دنیا آموزش بدهیم.

- مسافرانم؛ ۱- کمک مالی (به مبلغ ۱۱۰۰ دلار) برای حفظ سفال روستای “هولون چگان” کردند. ۲- گلیم و سفال و صنایع دستی خریدند. ۳- جایی که لازم بود به خاطر اقامت در خانه های محلی و پذیرایی، هزینه را پرداخت کردند.

اقامت ها: شب اول در کرمان - شب دوم در روستای “شگیم” (نیک شهر) - شب سوم در نیک شهر - شب چهارم و پنجم در روستای اسلام آباد ایرندگان از توابع خاش - شب ششم و هفتم در سراوان - شب هشتم در زابل - شب نهم در زاهدان

بازدیدها: نیک شهر و اطراف - اطراف قصر قند - ایرندگان - سراوان - بم پشت - زاهدان - اطراف زابل

گزارش تصویری:

از کرمان که بیرون آمدیم تا به سمت استان سیستان و بلوچستان برویم، کنار نماد راهنمایان گردشگری توقف کردیم تا به یاد گردهمایی هفتم راهنمایان گردشگری عکس بگیرم. بعد از ترک این محل، تا یکی دو ساعت در فکر آن روزهای به یاد ماندنی دو سال پیش بودم.

شب اول را مهمان این خانواده بودیم در روستای “شگیم” (مسیر ایرانشهر به نیک شهر). از آقای “بلوچی” (مردی که لباس سفید به تن دارد) بسیار آموختم. یکی از مهارت های او پیدا کردن عسل وحشی در کوه ها بود. در این منطقه و منطقه “بم پشت” مردانی هستند که عسل وحشی (بدون دخالت دست انسان) را از دل کوه تهیه می کنند. عسلی که در روستا کیلویی ۱۰۰۰۰۰ تومان و در شهر ۲۰۰۰۰۰ تومان قیمت دارد.

از عسل گفتیم، نام دخترک عسل است و بسیار شیرین. دوست دارم چند سال دیگر به همین روستا بروم و دوباره از او عکس بگیرم.

نمایی از باغات روستای “شگیم”

برخی از اهالی روستا به همراه دو مسافر استرالیایی (خانم “الین” و آقای “آری”) در “مسافر - کاشانه” روستای شگیم

روستای شگیم

روستای شگیم

روستای شگیم

عسل ل ل ل ل ل ل

روستای شگیم

روستای شگیم

روستای شگیم را ترک کردیم تا از اطراف نیک شهر بازدید کنیم. در تصویر محل فروش صنایع دستی محلی را می بینید.

این بازدیدها را مدیون سرکار خانم “امیری” (مدیر اداره میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری نیک شهر) و همسرش (آقای امیری) هستم.

جالب است بدانید که در سال ۸۸ من و دوستانم در سفر سیستان و بلوچستان (به همراه فرشاد تهمورثی و عباس جندقی) در همین مسیر تصادف کردیم و آن دفعه هم خانواده امیری به کمک ما آمدند و ما مهمانشان شدیم. شرح آن سفر و آن تصادف را در آدرس زیر بخوانید که جالب توجه است:

http://nooraghayee.com/1388/10/arash/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%8A-%D9%83%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B1%D8%B3%D9%8A%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86%D9%8A%D8%9B-%D8%A8%D8%B9%D8%AF/

نام گیاهی که در دست آقای “امیری” می بینید را نمی دانم، ولی گفتند برای چربی خون محشر می کند. مقداری خریدم تا شاید درمان شوم.

روسری سوزن دوزی شده (بلوچی دوزی)

اینجا قیمتش ۱۲۰۰۰۰ تومان است، در زاهدان ۱۵۰۰۰۰ تومان، و احتمالا در تهران ۳۰۰۰۰۰ تومان

کفشی به نام “سواس” که از گیاه “داز” درست می شود و بلوچ ها آن را می پوشند.

رابطه جالبی هست میان گیاه داز، خرس سیاه بلوچی و معیشت مردم!

در تصویر ظرفی را می بینید که از گیاه داز درست می شود برای نگهداری خرما.

فروشنده می گفت اگر خرما را خوب در این ظرف بچپانی، حداقل دو سال ماندگاری دارد.

در مسیر نیک شهر به ایرانشهر، کوهی است که نقشه ایران را در خود جای داده!

ناهار روز دوم در استان را در روستای “هیچان” مهمان آقای “ایرانی” بودیم.

در مسیر نیک شهر به قصر قند (قصد داشتیم سفال های روستای “هولون چگان” را ببینیم)، سه اتومبیل به پیشوازمان آمدند و ما را تقریبا قُر زدند و به روستای “بُغ” بردند تا یک مراسم “بله برون” را ببینیم. “آری” (مسافر استرالیایی) در این مراسم رقصید و ویدئوی رقصیدنش در عرض چند دقیقه در تمام استان پخش شد. از آن پس هر جا می رفتیم، می شناختندمان، حتی در سراوان و روستاهای دوردست.

بعد از رقص در مراسم “بله برون”، به روستای “هولون چگان” رفتیم تا هنر دست جند نفر از بانوان این روستا را ببینیم. در این روستا سفال به صورت کاملا بدوی ساخته می شود. دو سال پیش از این روستا بازدید کرده عاشق این سفال ها شده بودم. سال قبل یک قطعه از این سفال ها را به همین مسافران استرالیایی هدیه دادم و این باعث شد که از سال قبل تا امسال در آرزوی این سفر باشند که بالاخره انجام شد.

در تصویر خاکی را که پودر می شود تا سفال از آن درست شود را می بینید.

این سفالی است که در این سفر برای خودم خریدم.

شب دوم را مهمان خانواده امیری بودیم، هم برای شام و هم برای اقامت. لطف زیادی در حقمان کردند.

در خانه ی آقا و خانم “امیری”

خانواده امیری در حیاط خانه اشان، برایمان مراسم عرفانی - درمانی “پیر پتر” را ترتیب دادند. دو سال پیش هم در سفر به استان سیستان و بلوچستان دیدار از این مراسم را با اجرای همین گروه تجربه کرده بودم.

برای اطلاعات بیشتر از این مراسم لطفا به آدرس  http://anthropology.ir/node/9647 مراجعه کنید.

نیمه شب در نیک شهر

بعد از ترک “نیک شهر”، خودمان را رساندیم به منطقه “ایرندگان” و از چند روستای آن بازدید کردیم. برای دو شب نیز در روستای “اسلام آباد” اقامت کردیم.

کودکی که سفره و بشقاب می آورد تا از ما پذیرایی کند.

“الین” محو تماشای پخت نان در “ایرندگان”

ایرندگان

برایمان نواخت.

او هم با همین آلت ساده برایمان نواخت.

کار در مزارع ایرندگان

قلعه ای که در روستای “ده قلعه” وجود دارد.

همان قلعه از نمایی دیگر

سر راهمان در روستای “ده قلعه” (ایرندگان) از یک مدرسه ابتدایی و یک دبیرستان هم بازدید کردیم.

حضور الین و آری در کلاس درس زبان انگلیسی

ایرندگان

تابلوی نقاشی با تصویر خانم “عظیمی” (اگر اسمشان درست یادم مانده باشد) که بهترین سوزن دوز ایرندگان است.

کودک زیبایی از ایرندگان

دخترکی از ایرندگان با لباسی که هیجان و شادی را می افشاند.

نمونه ای از سوزن دوزی در ایرندگان

در “ایرندگان” دو شب مهمان خانواده آقای “ایرندگانی” بودیم.

بعد از ترک “ایرندگان” به دعوت خانم “ملک زاده” (فعال حوزه میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری) به “سراوان” رفتیم. در آنجا با آقای “ملک زاده” آشنا شدیم که در حال ساخت یک مجتمع فرهنگی - گردشگری در سراوان است. ایشان همچنین نسل ششم شاه نعمت الله ولی است. یک وعده ناهار و یک وعده شام مهمان ایشان بودیم.

یکی از کپرهایی که آقای “ملک زاده” درست کرده اند برای اقامت مسافران.

نام این سازه، “دیوانجاه” و طبق رسوم مردم منطقه محل رایزنی، حل اختلاف، شب نشینی، مهمانی و … است.

این هم نمایی از “دیوانجاه” که معمولا باید وسایل نشستن و پذیرایی در آن مهیا بشود.

طلا در فرهنگ مردم بلوچستان بسیار حائز اهمیت است. در “سراوان” هنز و صنعت طلاسازی رونق دارد. این مرد، سرسینه ها را با دست خودش ساخته.

روز بعد برای دیدن دست بافته های بلوچ ها به سمت “بم پشت” و روستای “گِرَوانی” رفتیم. استان سیستان و بلوچستان از نعمت گاز محروم است و مردم اینگونه گاز را به داخل خانه هایشان می رسانند.

در بسیاری از خانه های بلوچ ها، تعداد قابل توجهی رختخواب وجود دارد که نشانی از مهمان نوازی بی ریای آنهاست.

روستای گِرَوانی

روستای گروانی

شستن دست مهمان قبل و بعد از غذا خوردن، از آداب مهمان نوازی است که هنوز در میان بلوچ ها رایج است، هرچند در جاهای دیگر کشورمان هم وجود داشته یا وجود دارد.

روستای “کلپورگان” در نزدیکی “سروان” به سفال هایش معروف است.

نمایی از اجرای موسیقی عرفانی کلپورگان

بعد از ترک سراوان به زابل رفتیم. در مسیر زاهدان به زابل از تپه باستانی شهر سوخته بازدید کردیم.

سایت تاریخی فوق العاده هیجان انگیز  و تاثیرگذار قلعه کهنه چسبیده به روستای قلعه نو (زابل)

نمایی از قلعه کهنه و روستای قلعه نو

نمایی از قلعه کهنه

گویی یکی از دروازه های باقیمانده از قلعه کهنه است.

همان توضیح بالا

نمایی دیگر از قلعه کهنه

نمایی از پشت بام روستای فوق العاده جذاب و شگقتی آفرین “قلعه نو”. از آن روستاهایی است که هنوز معماری اصیل خود را حفظ کرده. دیدن این روستا بر هر ایرانی واجب است.

قلعه نو و بادگیرهایش

نمایی از روستای قلعه نو

نمایی دیگر از “قلعه نو”

در نزدیکی “قلعه نو” از تپه باستانی “دهانه غلامان” هم بازدید کردیم.

دهانه غلامان

آخرین مقصد ما در این سفر، شهر زاهدان بود. در زاهدان از بازار و موزه جنوب شرق کشور بازدید کردیم. عکس این سفال و چند عکس بعد را از این موزه گرفته ام.

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

آخرین عکس

خدا نگهدار

از سنت سفر من تا سفر به سنت تو

دوشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۴

متن این گزارش سفر توسط دوست عزیز و همراه گرامی‌ام، سرکار خانم “مریم قرایی” نوشته شده است. همچنین خوانندگان محترم می‌توانند به گزارش سفر “مریم قرایی” با دانلود فایل زیر، مستقیما دسترسی پیدا کنند:

d8aed8b1d8a7d8b3d8a7d986-d986d8a7d985d9879407301

پس از مدت‌ها برنامه‌ریزی و هم‌فکری و با زحمات و هماهنگی‌های دوست عزیزمان “پیام مهنانی” و به دعوت اداره کل میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردگشری استان خراسان شمالی دوشنبه، ۲۰ مهر با پرواز هفت و ده دقیقه صبح ماهان به سوی سرزمین انگور و ابریشم پرواز کردیم. ساعت نه صبح در فرودگاه بجنورد راهنمایمان (پیام مهنانی) را منتظر و چشم به راه یافتیم.

بعد از ترک فرودگاه، صرف صبحانه و گپ و گفتی با چند تن از مدیران اداره میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری استان خراسان شمالی، خیلی زود رهسپار دیدار اولین جاذبه فرهنگی، “ارگ بلقیس” شدیم.

ادامه مطلب …

گزارش کوتاه از یک سفر

دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۴

اواخر تیرماه سال ۹۴ به همراه “وحید نظری” و پسرخاله‌اش، “شهاب” به استان اردبیل سفر کردیم.

قصد از سفر، تشکیل جلسه با هیات مدیره “انجمن صنفی راهنمایان گردشگری استان اردبیل” و برخی از اعضای آن‌ها، و همچنین کمی استراحت و گردش بود.

شما را دعوت می‌کنم به گزارش تصویری از این سفر کوتاه:

ادامه مطلب …

یک آرزو، یک سفر، یک کوه

جمعه ۱۶ مرداد ۱۳۹۴

همیشه می‌گفتم: “بد است کسی اسمش آرش باشد و به زیارت دماوند نرفته باشد”. حالا دیگر این جمله را نمی‌گویم.

آخرین مرتبه‌ای که کوه پیمایی کردم، ۲۲ سال پیش بود. آن موقع هم فقط تا “کلک چال” رفتم.

همان وقت‌ها زانوی راستم هنگام ورزش آسیب دید و مجبور شدم آن را سه مرتبه به تیغ جراحی بسپارم. این اتفاق و تصادف رانندگی که منجر به یک عمل جراحی بر روی کف دست راستم شد، با هم کاری کردند که فاتحه ورزش کردن به صورت جدی را بخوانم.

این است که برای مدت‌ها اصلا ورزش نکردم و بعدش هم تا امروز فقط گاه‌گاهی به یک نرمش ساده اکتفا کردم.

با این وجود، سال قبل آرزو داشتم به مناسبت ۴۰ سالگی‌ام همنشین دماوند شوم، که نشد. آرزویم هرچند کمرنگ شد، از بین نرفت.

اما روزهای میانی (۱۴-۱۵-۱۶) ماه میانی تابستان ۱۳۹۴ را احتمالا فراموش نکنم.

چندی قبل، از طرف دوستان عزیزم تصمیم گرفته شد که به بهانه رونمایی از کمپین “دعوت از راهنمایان گردشگری دنیا برای سفر به ایران همزمان با کنوانسیون ۲۰۱۷″ قله دماوند توسط راهنمایان گردشگری ایرانی (از استان‌های مختلف) صعود شود.

من هم گفتم، “هستم”. حالا که می‌نویسم ثابت کردم که “بودم”.

بدون هیچ تمرینی، با خستگی‌های ناشی از فشار کار، با کمترین امکانات ورزشی کوهنوردی، بدون هیچ تغذیه یا اطلاعات ویژه کوهنوردی همراه دوستان شدم، و شدم و شد.

اما باید سپاسگزار باشم از:

۱- “سعید ایوبی” که هم پیشنهاد صعود را مطرح کرد و هم وقتی در میانه راه به خاطر خستگی از صعود ناامید شدم، پا به پایم آمد تا صعود کنم.

۲- “پرویز شجاعی پارسا” که سرپرستی برنامه را به عهده گرفت و مدیریت کرد. پرویز تا امروز باعث شده دو تا از آرزوهایم محقق شود.

۳- “نعیم آجیل‌فروشان” که با “کوادکوپتر” به جمع ما پیوست و صحنه‌ها و عکس‌های خوبی برایمان گرفت. به زودی فیلم و کلیپ زیبایی از این صعود را نمایش خواهیم داد. و فکر کنم برای اولین مرتبه است که کسی با کوادکوپتر از دماوند و صعود به این قله، عکس و فیلم هوایی تهیه کرده باشد.

۴- همگی هم‌نوردان گرامی که از الف: استان‌های مختلف با هزینه شخصی به ما پیوستند، ب: وسایل کوهنوردی به من قرض دادند، نوشیدنی و خوردنی برایم تامین کردند و واقعا تشویق کردند.

۵- همه دوستان عزیزی که می‌دانستند، دماوند آرزویم است و با این‌که همنورد نبودند، همدل بودند. سپاسگزارم از امیدها، نگرانی‌ها و خوشحالی‌ این همراهان که کم‌یاب‌ترین و اصیل‌ترین داشته‌هایم در زندگانی هستند.

گودی قله دماوند

این عکس را پس از صعود، و در قرارگاه فدراسیون کوهنوردی پلور گرفتم. شعار کمپین، لوگوی کنوانسیون، لوگوی WFTGA و لوگوی IFTGA در این بنر مشخص است.

ادامه مطلب …

Vernon et Giverny

پنجشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۴

در توری که با عنوان Paris Week 50 به عنوان راهنمای گردشگری از طرف دفتر خدمات مسافرتی “ایوار” به شهر “پاریس” رفتم، یک روز را بدون همراهی مسافران در شهرهای Vernon (ورنون) و Giverny (ژیورنی) گذراندم. این شهرها کنار هم و در ۸۰ کیلومتری پاریس واقع شده‌اند. تصاویر و زیرنویس‌ها مربوط می‌شود به این سفر یک روزه.

قبل از پرداختن به گزارش تصویری باید بگویم که هدف اصلی از این سفر یک‌روزه، بازدید از باغ، محل زندگی و دفن “کلود مونه” بود.

“اُسکار کلود مونه” را بنیانگذار سبک “امپرسیونیسم” می‌دانند. با جستجوی نام او در اینترنت می‌توانید هم در رابطه با زندگی او و هم در رابطه با سبک “امپرسیونیسم” اطلاعات جالب توجهی را کسب کنید.

اما آن‌چه در رابطه با گزارش تصویری زیر از این سفر یک روزه اهمیت دارد، مجموعه نقاشی‌های “نیلوفرهای آبی” است که او آن‌ها را از برکه باغ خانه‌اش الهام گرفته. شما را با شهر، خانه، باغ و برکه این هنرمند فرانسوی آشنا می‌کنم:

ادامه مطلب …

پاریس بیشتر

چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۴

تا کنون مطالب زیادی در رابطه با پاریس نوشته‌ام. همچنین قبلا از ۴ قبرستان پاریس گزارش تهیه کرده‌ام. امروز شما را دعوت می‌کنم به یک گزارش تازه از پاریس و چند عکس از یک قبرستان:

انعکاس یک ساختمان در ساختمان دیگر، منطقه La defense

اتومبیل رنو برقی که از جلو شارژ می‌شود.

اگر با خظ ۶ یا ۹ مترو خودتان را به ایستگاه Trocadero برسانید، ضمن اینکه بهترین منظر را به برج ایفل خواهید دید، دسترسی پیدا خواهید کرد به قبرستان De Passy که نقشه‌اش را در تصویر می‌بینید.

اینجا هم اسامی افراد معروفی که در این قبرستان آرمیده‌اند نوشته شده. البته بسیاری از آنان برای ما ناآشنا هستند.

این قبر متعلق است به “ادوارد مانه”، نقاش فرانسوی قرن نوزدهمی اهل پاریس

نام “ادوارد مانه” بر روی ستون دیده می‌شود.

این هم مجسمه “ادوارد مانه” که بر سر مزارش نصب شده.

این سنگ مزار هم مربوط است به “فریده دیبا” و “لیلا پهلوی”

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

به دنیال این تصویر و این متن، به ایستگاه Gare De Lyon رفتم. قصد داشتم از خانه‌های رنگی که در این خیابان وجود دارند، عکس بگیرم.

اسم خیابان را در تصویر می‌بینید.

و این هم نمایی از خیابان مذکور. راستش آن‌چنان نبود که در عکس نمایش داده شده بود.

همان

همان

پیر شالیار

سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۳

بر حسب قولی که چند ماه پیش تر داده بودم، می بایستی در زمان مراسم “پیر شالیار” در زمستان ۹۳ خودم را به روستای “اورامان تخت” برسانم تا دو دوست و توریست استرالیایی را همراهی کنم. عکس های زیر متعلق به همان سفر است. مطالبی که در اینجا استفاده شده، بخش خیلی کوتاهی از نوشته ها و تحقیقات آقای “مصطفی طاهری” است. ایشان قرار است که مطالب گردآوری کرده خودشان را در قالب کتابی با عنوان “اطلس مردم شناسی روستای اورمان تخت” چاپ کنند. برای ایشان که مردی مهربان و خوش طینت است آرزوی موفقتی می کنم:

…………………………………………………………………

روستای تاریخی اورامان تخت از توابع شهرستان سروآباد در ۶۰ کیلو متری جنوب شهر مریوان میان سلسله کوههای تخت و شاهو و کوسالان و گردنه پیر رستم قرار گرفته است که از جنوب به شهرستان پاوه از شمال به شهر مریوان از غرب به سلسله کوه های تخت و از شرق به شهر سروآباد منتهی می‌شود.

وجه تسمیه‌ی اورامان معناهای متعددی را در بر می گیرد که در ذیل به چند نمونه از آنها بنا بر سند رسمی و غیر رسمی اشاره می شود.

بر اساس سند رسمی:

به گفته مینورسکی،‌ یونانیان در زمان پیش از اسلام بر منطقه اورامان تسلط داشته اند و همین دلیل منشأ اشتراکات لغوی زیادی می‌باشند؛ مثلاً طلا در زبان یونانی به معنای «اوروم» می‌باشد و چون یونانیان در اورامان طلایی زیادی پیدا کرده اند اسم آنرا اورامان گذاشته اند که به معنی طلای زیاد می‌باشد.

از نظر زبان شناسی و معنا شناختی: کلمه اورامان ترکیبی از اور + امان  می‌باشد که اور به معنای آتش و امان به معنی نجات و پناه است و ترکیب آن به معنی آتش پناهم ده می‌باشد که بر اساس معنا شناختی به دوران زرتشت بر می‌گردد. با توجه به معنای لفظ به لفظ لغت هه ورامان در لهجه  محلی کلمه هه ورامان ترکیبی از  هه ور hewr که به معنی برآمدگی و ارتفاع و امان به معنی بالا آمدن می‌باشد که ترکیب آن به معنای جایی بلند که از اطرافش بلند تر است می‌باشد.

وجه تسمیه بر اساس اعتقاد اهالی روستا: از آنجایی که اورامان در قدیم زندان اسکندر بوده است می‌گویند: در آن زمان یک نفر از دیگر مناطق کردستان به این زندان تبعید و منتقل می‌شود گویند آن فرد یعنی فرد تبعید شده اورامی‌ زبان بوده و از شدت رنج و گرسنگی در زندان فریاد می‌کشد اورامان auraman  یعنی گرسنه ایم و از آن زمان تا اکنون نام این روستا اورامان بوده است که به معنای گرسنه ایم می‌باشد.

نظر نگارنده (آقای مصطفی طاهری): در دیوان شعر صیدی که قدمتی ۱۶۰ساله دارد اسم روستا بصورت ئورومون awrwmwn آمده است ئه‌ز ئورومون awrwmwn مکانم بی ولائم سه رو پیری خوای که رده‌ن خه لائم. بطور یقین در قدیم و قبل از صیدی اهالی، روستای خود را به این نام (ئورومون) صدا کرده اند که ۹۹% به کلمه اورامان نزدیک می‌باشد و با این سند معنای درست کلمه اورامان همان آتش پناهم ده می‌باشد که بر اسا معنا شناختی به دوران زرتشت بر می‌گردد.

روستای اورامان تخت در یک تقسیم بندی کلی به دو محله و یا دو قسمت مجزا بنام‌های سه رده‌گا serdega و به ن ده گا bendega تقسیم می‌شود که هر یک از این قسمت‌ها خود به محله های مختلفی تقسیم می‌شود.

کوه های اورامان تخت: سلسله کوههای تخت که در غرب روستا قرار دارند - سلسله کوههای کوسالان که درشرق روستا قرار دارند - کوه پیر رستم که در شمال واقع شده است.

زمان و معرفی سلسله مراسم‌های سنتی اورامان:

در گذشته مراسم پیرشالیار را با حرکت خورشید حساب می‌کردند به طوری که هرگاه خورشید در قسمتی از کوه مشرف به روستای اورامان تخت (کوه تخت) که آنها نشانه کرده بودند؛‌ غروب می‌کرد مراسم جشن «پیرشالیار» اعلام می‌شد این زمان تقریباً برابر با ۱۵ بهمن ماه (چهل و پنجمین روز زمستان) است. در حال حاضر نزدیک ترین جمعه به ۱۵ بهمن ماه در نظر گرفته می‌شود و چهارشنبه قبل از آن روز آغاز مراسم است انتخاب و اعلام این روز آغاز مراسم است. انتخاب و اعلام این روز برعهده متولی پیرشالیار است و بدون مشورت با دیگران این تصمیم گرفته می‌شود.

اولین مراسم: مراسم خبر می‌باشد که یک هفته قبل از شروع مراسم یعنی در روز پنج شنبه،‌ در هفته اول و بهمن ماه (حدود روزهای ۷و ۸ بهمن ماه بطور نوسان) در ساعت ۴ بعد از ظهر همان روز یعنی پنج شنبه شروع می‌شود در این مراسم گردوهای باغ پیرشالیار که توسط متولی پیرشالیار جمع آوری شده اند در آن روز در بین اهالی روستا تقسیم می‌شود این مراسم در حقیقت کارت دعوت برای مراسم می‌باشد.

پنج روز بعد از مراسم خبر یعنی در غروب سه شنبه : کوته کوته kwte kwte انجام می‌شود و فردای آن روز یعنی در سحرگاه چهارشنبه از ساعت ۴ صبح تا ساعت ۷ صبح مراسم کلاروچنی kelaurwcne برگزار می‌شود. بعد از کلاروچنی یعنی در ساعت ۸ همان روز چهارشنبه مراسم اصلی با ذبح و قربانی کردن حیوانات آغاز می‌شود و مراسم اصلی دو روز یعنی در فاصله روز های چهارشنبه و پنج شنبه به طول می‌انجامد.

مراسم شب نیشت: بعد از برگزاری مراسم اصلی در غروب پنج شنبه یا شب جمعه مراسم شب نیشت در فاصله دو شیفت (از ساعت ۵ الی ۹ شب برای مردان و از ۹ تا ۱۱ شب برای زنان ) برگزار می‌شود.

یک هفته بعد از آن یعنی در روز جمعه آخرین مراسم یعنی مراسم تربی terbi برگزار می‌شود.

نمایی از رقص دراویش

همان

همان

همان

بدون شرح

رقص دراویش در میان روستا

همان

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

دف زنی در مکان موسوم به جلوی خانه “پیر شالیار” در میان روستا

بخشی از مراسم رقص دراویش

بدون شرح

نمایی از مقبره “پیر شالیار”

نمایی از روستای “اروامان تخت”

نمایی از مزارع روستا که مثل خود روستا در شیب قرار گرفته

نمایی از رودخانه روستا که در ته دره جریان دارد.

بدون شرح

بدون شرح

“آری” (یکی از توریست های استرالیایی)

“اِلین” (همسر آری)

بدون شرح

نمایی از مسجد روستا و جمعیتی که برای شرکت در مراسم رقص دروایش راهی مکان جمع شدن هستند.

مردم برای دیدن مراسم رقص دراویش جمع شده اند.

نمایی از مراسم نهایی

همان

بدون شرح

مردی که در آن میان و در زمان مراسم رقص، از خودش فیلم می گیرد.

چندین گروه فیلمبرداری در طی مراسم از “آرین” و “الین” فیلم تهیه کردند.

جرعه ای از کویر

یکشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۳

هفته پیش (۲۱ تا ۲۴ دی ماه ۱۳۹۳) فرصتی دست داد تا به کاشان و نائین و جندق و روستای فرحزاد بروم.

چند عکس از این سفر تقدیم می شود:

نمایی از “نارین قلعه” نایین

من هنوز در تهران ندیدم که برف بر روی زمین بنشیند، اما در نایین برف باریده بود.

نایین

قبرستان “جندق” حرف های بسیاری برای گفتن دارد.

اگر دقت کنید در بیشتر قبرستان های ایران، تابلوها در عرض مزار (که مستطیل شکل است) قرار داده می شوند، ولی در این تصویر می بینید که همه تابلوها در طول قبر جاگذاری شده اند. دلیلش این است که دوستان و بستگان متوفی رو به قبله بنشینند و همزمان که تصویر مرحوم یا مرحومه را می بینند، فاتحه بخوانند و یادش را گرامی بدارند.

فضاهایی که در تصویر می بینید از زمین ارتفاع گرفته اند، در وقع محفظه هایی هستند که متوفیان به صورت موقت در آنها به خاک سپرده می شدند تا بعدا به مکان دیگری از قبیل کربلا، مشهد یا شهرهای دیگر انتقال داده شوند.

این هم یکی از همان محفظه های دفن موقت است که به صورت آجری ساخته شده.

در این تصویر مشخص است که متوفی را از مکان موقتش خارج کرده و به مکان ابدی انتقال داده اند.

بر روی سمت چپ سنگ قبر نوشته شده: “مشهد مقدس”

یعنی اینکه آن چه در تصویر می بینید محل دفن موقت متوفی بوده و اکنون در مشهد به عنوان مکان ابدی دفن شده.

برای اینکه آب باران باعث تخریب مزار موقت نشود چیزی شبیه ناودان تعبیه کرده اند.

در این قبری که تازه به نظر می رسد، حالا یک خانم جوان دفن است که حدود یکماه از فوتش می گذرد. ولی قبل از او جسد دو تن از بستگانش در این مکان دفن شده بودند که حالا در مکان های دیگری آرام گرفته اند.

نمایی از کوچه باغ های جندق

نمایی از قلعه باستانی جندق که پیشینه اش به دوره ساسانی می رسد.

حمام قدیمی داخل قلعه جندق

نمایی از قلعه جندق که هنوز مردمان در آن زندگی می کنند. خانه “یغمای جندقی” هم در این قلعه است که امروزه رو به تخریب می رود.

بدون شرح

نمایی از داخل مهمانپذیر سنتی قلعه

نمایی دیگر از داخل مهمانپذیر سنتی قلعه

موزه جندق

موزه جندق

موزه جندق

آقای “طباطبایی” مالک مهمانپذیر و موزه، که برای نگهداری بافت تاریخی جندق زحمت زیادی کشیده را در تصویر می بینید. ایشان از سرکار خانم “حیدری” به عنوان کسی که در همه مراحل همکاری دلسوزانه ای برای حفظ بناها و محوطه های تاریخی قلعه جندق داشته، نام می برد.

کویر اطراف روستای فرحزاد

همان

همان

من

شیراز و اطراف (هنوز کامل نیست)

پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۳

برای سه روز به شیراز سفر کردم. عکس های زیر از این سفر تقدیم می شود:

سفر به گلستانه (هنوز کامل نیست)

یکشنبه ۹ آذر ۱۳۹۳

قبلا هم به منظور دیدار از مکان شعرسرایی های “سهراب سپهری” سفر کرده بودم که گزارش آن را می توانید در آدرس: http://nooraghayee.com/?p=17858 بخوانید.

این دفعه به همراه چند نفر از دوستانم نیز در تاریخ ۶ و ۷ آذرماه سال جاری به کاشان و فضای شعرهای سهراب سفر کردیم. چند عکس از این سفر تقدیم می شود:

کوتاه، بوشهر و اطراف (هنوز کامل نشده)

جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۳

بدون شرح

بندر گناوه

گناوه

گناوه

برای دیدن نادیده ها

شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳

کافی است فقط به اندازه یکی دو شهر با هویت – نه از این شهرهای تازه ساز دروغ ساز- از این پایتخت لعنتی دور شوی تا بفهمی که خیلی از مسائل می تواند بهتر باشد…

این موجود کریه انگار صرع هم دارد که در روزهایی، دیوانگی اش صد برابر می شود. اتفاق می افتد شهروندانی که صبح تا شب برای پر کردن خیک این شهر، سگ دو می زنند، می خواهند چند روز هیکل گشاد و بی مصرف آن را تنها بگذارند، آن وقت است که تهران صرع می گیرد و همه آلوگی و پلیدی اش را استفراغ می کند به روی همین شهروندان.

بگذریم،

برای سه روز از این شهر نکبتی بیرون رفتم…

قصدم دیدار از نادیده هایی بود از شهرهایی در شمال کشور، اما به دلیل ترافیک تهوع آور جاده های منتهی به آن شهرها، مسیر را عوض کردم و این شد که مسیر کاشان – برزک – ورکان – کامو – جوشقان – میمه – وزوان – لوشاب – لای بید – موته – دلیجان – محلات – خورهه – دو دهک را انتخاب کردم.

در این مسیر بود که از روی عادت این گونه سفرهایم، در جاده های خلوت راندم، مهمان خانه ها شدم، قصه ها را شنیدم، ایده هایی از ذهنم گذشت و …

قبل از شروع، باید بگویم که خون دل خوردن همیشه جزو بنیادین این سفرهاست. این خون دل ایران است که نمی دانم تا چند وقت دیگر تحمل پذیرش آن را دارم.

شاید روزی …

بهتر است بقیه اش را نگویم…

بهتر است فعلا خاموش باشم و گزارش تصویری این سفر را تقدیم کنم:

کاشان: از کاشان نه عکسی گرفتم و نه مکان تازه ای را دیدم. فقط دانستم چند روز قبل، بزهکاران به یک گردشگر حمله کرده اند و پول و مدارکش را به یغما برده اند. این موضوعی است که بنده و چند از دوستان قبلا هم تذکر داده ایم. احتمالا و به زودی شاهد این گونه خبرها خواهیم بود، اگر که به هوش نباشیم. متاسفانه به محض اینکه گردشگری رونق پیدا کند، قبل از مسوولین و متولیان، سودجویان و بزهکاران حواسشان جمع خواهد شد، که البته هر دو از یک قماشند.

بَرزُک: از برزک هم عکس نگرفتم. آنجا محل اقامتمان بود. تنها خبر اینکه گردوهای برزک رسیده و برای فروش آماده است.

وَرکان: اسم جالبی دارد این روستا. این بود که به سمتش رفتیم.

در لحظه ی ورود با اتومبیل گشتی در روستا زدیم و …

… و این زوج را دیدیم. اجازه خواستم تا عکس بگیرم. اجازه دادند و گپ زدیم و دوست شدیم و راهنمایامان شدند و مهمانمان کردند به نوشیذنی و خوردنی.

دانستیم که این زوج (مرد ۸۲ ساله و زن ۷۴ ساله) ۶۰ سال است که زندگی مشترک دارند. در صحنه بالا، آنها را می بینید که با هم رفته بودند علف بچینند.

زن همراهمان شد تا قلعه را نشانمان بدهد. قلعه ای که روزگاری پیش از این مکان زندگی پدر و مادرش بوده. از پدرش برایمان گفت و از بچه ها که به امید سکه های (ده شاهی!) پدر دورش جمع می شده اند.

داخل قلعه شدم و از این تخته سنگ عکس گرفتم که احتمال یکی از درهای قلعه بوده.

نمایی از قلعه!

و دانستیم که روستا دو قلعه داشته.

بعد از دیدار قلعه، پذیرای تعارف مهمان شدن در خانه این زوج شدیم.

داخل شدیم، نشستیم و شنیدیم از روزگار این زوج. از بچه هایشان. از دو پسر و یک دخترشان که از بین رفته اند و از مابقی بچه ها که باقی مانده اند. از وجه تسمیه روستا پرسیدیم و دانستیم که به معنای مکانی است که کان (معدن) زیاد دارد.

پیرمرد برایمان چاووشی خواند. از روزگار پر آب قنات و مزارع گل اطراف گفت. از امامزاده ای گفت که تا همین چند سال پیش به نام “جوپار” معروف بوده و اهالی باور داشتند که در آنجا بانویی خفته. و ادامه داد که چند سال پیش مردی از شهری دیگر آمد و گفت اینجا قبر هیچ بانویی نیست، بلکه مردی خفته از اعقاب یکی از امامان. و این شد که امامزاده ای شکل گرفت و حالا هم ظاهرا شفا می دهد.

وقت خداحافظی تعارف بسیار کردند که بمانیم. نماندیم. اما یادم نمی رود که اینجا و اینجور جاها مکانی است برای درنگ کردن.

کامو - جوشقان: نام کامو و جوشقان در نقشه با هم می آید. اما کامو نام یک روستاست و جوشقان نام یک روستای دیگر. در میان این دو روستا، روستای دیگری هم هست به نام “چوگان”. پرسیدم اینجا واقعا محلی بوده برای بازی چوگان؟، جواب تایید گرفتم.

هر سه روستا، باغات دارند. طعم انگورش را ما چشیدیم. جوشقان، پسوند هم دارد. به نام “جوشقان قالی” شهره است. مردمان آنجا قالی را بدون نقشه می بافند. اکبر رضوانیان برایم گفت که دوستدارن قالی درصدد هستند که سنت قالی بافی این روستا را ثبت جهانی کنند.

عکس را در “کامو” گرفتم. بنا خصوصی است. در باز بود و صدای موسیقی با صدای استاد شجریان از آن بیرون می جهید. وارد شدیم. سلام کردیم. مردی پیش آمد. گفتیم زیبایی برج بیرونی ساختمان و صدای استاد و در باز، وادارمان کرد که داخل شویم. مرد پذیرایمان شد.

نمای درونی بنا که قدمتش قاجاری است.

ایشان (صاحب ساختمان) برایمان چای ریخت و انگور تعارفمان کرد و از قدمت بنا گفت و …

به او گفتیم کامو زیباست، گفت کامویی که من دیدم چنان زیبا بود که امروز فقط حسرت می خورم. دیدم او هم حسرت می خورد. دیدم او هم دلش خون است. راستی دل چه کسی خون نیست در ایران و برای ایران؟

ایشان در تهران زندگی می کند و گاهگاهی به “کامو” می رود و پذیرای دوستان و مهمانان خانوادگی اش می شود. در خانه باز بود تا مهمانانش وارد شوند که ما وارد شدیم. چندی که بودیم مهمانان اصلی سر رسیدند و ما مجبور شدیم که خداحافظی کنیم.

این هم تابلویی که بیرون بنا بر روی زمین افتاده بود، تابلویی که از تاریخ و قدمت بنا می گوید.

با خودم فکر کردم این هویت همه ما ایرانیان است که بر خاک افتاده. این روزها هویتمان راست و درست نیست. اما از آنجا که از اسب افتاده ایم نه از اصل، شاید با تلاش و پشتکار و صداقت و جمع اندیشی دوباره سوار شویم، دوباره راست شویم.

میمه - وزوان: در میمه چیز زیادی دستگیرمان نشد، یا اینکه ما حالش را نداشتیم که بگردیم. با این حال رفتیم به سمت باغات تا مقدار آب قنات “مُزد آباد” را ببینیم. این قنات باغات شهر را آبیاری می کند و شکر که هنوز هیچ بی ریشه و بی پدری پیدا نشده تا چاه عمیق بزند و قنات را بمیراند و اینجا را هم دچار خشکسالی کند.

به وزوان هم رفتیم تا قنات معروف آن را ببینیم. نشد. بنابراین برگشتیم.

در تصویر، مقدار آبی که از قنات “مُزد آباد” خارج می شود را می بینید.

یکی از اهدافی که این روزها دنبالش هستم و برایش نقشه هایی هم دارم، جستن راهی است برای بقا در زمان خشکسالی. حالا که ایران و جهان با موضوع خشکسالی روبرو است باید روش های سنتی و باستانی را با علم و تکنولوژی روز پیوند بدهیم و فکر عملی بکنیم. این است که در این سفر سوالاتی را پرسیدم که به جواب برخی از پرسش هایم دست یابم.

در این حال با خودم می گویم، ای گور پدر روزگار ما، که کودکی مان در انقلاب، نوجوانی مان در جنگ، جوانی مان در بی ثباتی، میانسالی مان در خشکسالی گذشت. از بعدش هم خبر نداریم که چه بلایی سرمان بیاید.

لوشاب: در این مناطق (کوهپایه های اطراف کوه کرکس) دو چیز خیلی یافت می شود. معادن سنگ و مزارع گل. لای بید و محلات و خورهه و ورکان و …، هم معادن سنگ دارند و هم مزارع گل. برزک و قمصر و نیاسر هم در همین زمره اند.

خلاصه ترکیب سنگ و گل می تواند موضوع توسعه پایدار این مناطق باشد که امروز البته نه موضوع توسعه است و نه موضوع پایدار. و جالب است آبی (قنات) که از دل همین سنگ ها بیرون می آید، گل ها را سیراب می کند.

عکس این بانو را در لوشاب گرفتم.

پیرمردی را دیدم و با او حرف زدم.

گفت: بیکاری است، جوانان رفته اند، چند نفر پیرمرد مانده ایم و ۳۰ بیوه زن.

لوشاب هم قلعه داشته، ویران شده اما.

آن طرف تر بستر رود خشکی را با مزد بیکاری سنگ می کردند. حتما به بهانه زیباسازی. لعنتی ها. تف بر صورت هر بی صفتی که خاک سرزمین این مردم دهان بسته را به توبره می کشد و می دزدد.

نمایی از ویرانی در روستایی که ۱۰۰ متر آنطرف تر، کمر بر از بین بردن ماهیتش بسته اند.

محلات: محلات را دیدیم. خیابانی دارد پر از چنار. هنوز از جمله شهرهایی است که اندکی از زیبایی گذشته اش باقی مانده. از جمله شهرهایی است که ورودی اش با تعمیرگاه های اتومبیل و تعویض روغنی ها زشت نشده. بلوارش گلکاری است. باغ های گل بسیار دارد. به دیدنش می ارزد.

یکی از مزارع گل کاکتوس واقع در دهکده گل محلات

خورههغار چال نخجیر را ندیدیم. غارها برایم جذابیت ندارند. این شد که از محلات به سمت خورهه رفتیم. در مسیر مکان های توریستی آبگرم های درمانی محلات را دیدیم.

گفته می شود روزگاری که محلات و دلیجان روستایی بیش نبودند و از اهمیت ویژه ای نداشتند، خورهه برای خودش برو بیایی داشته. این را می شود از وجود آثار باستانی و مکان قرارگیری خورهه هم حدس زد.

نمایی از معبد خورهه متعلق به دوره اشکانی

نمایی از سرستون معبد خورهه

دودهک: در نزدیکی خورهه و در کنار جاده سلفچگان به دلیجان، روستایی واقع شده به نام “دو دهک”. به آنجا رفتیم تا کاروانسرایش را ببینیم.

نمایی از کاروانسرای دودهک

اگر بازسازی شود می تواند مکان اقامتی یا پذیرایی خوبی باشد برای کسانی که به این سمت می آیند.