روزنوشت

جهاندیده بسیار گوید دروغ

این روزها در فضاهای مجازی و شبکه‌های اجتماعی، سفر رفتن و از سفرها عکس گذاشتن و گاها با کمترین مایه نوشتن، مُد شده. برخی از این افراد هم در واقع چیزی در چنته ندارند و با کمترین درک بیشترین مخاطب را جذب می‌کنند. امروز در فضاهای مجازی، هستند کسانی که گاه با تکیه بر وضع …

خلاصه زندگی من

“خلاصه زندگی من“، عنوان اولین متن درج شده در دسته “خیلی کوتاه و کمی ادبی” این سایت است، که امروز ده ساله شد. ۱۰ سال پیش در ۱۴ شهریور ۱۳۸۷، وبسایت شخصی “آرش نورآقایی” که من باشم، توسط دوستم “پیام سجادیان” طراحی و با درج اولین نوشتاری که در لینک زیر می‌خوانید شروع به کار …

خلاصه‌ای از “الف تا ی” پدیده‌های طبیعی ایران در این روزها

آب که نداریم، تداعی‌اش برایمان فقط همان حرف اول و دوم الفباست. عوضش به جای آتش، آتشفشان داریم، چنان می‌فشاندمان که نگو. تو بخوان: می‌فشاردمان. آسمان هم نداریم، اما آن‌ها آس و پاسمان نگه می‌دارند. باران که هیچ، اما بار چرا، بارها بار. از بُخار بگویم؟ فقط سوزش خار، از بهار فقط مزدوران هار. تابستان …

دریاچه ارومیه تمثیلی از ایران

امروز با خودم فکر می‌کردم که شاید بتوان دریاچه ارومیه را نمادی از ایران دانست و وضعیت آن را با وضعیت ایران مقایسه کرد. گفته می‌شود دریاچه ارومیه از حدود ۷۰۰۰ سال پیش به شکل امروزی درآمده است، تقریبا می‌توان این عدد را با زمان شکل‌گیری تمدن در ایران یکسان فرض کرد. این روزها حال …

معیار چیست؟!

خلیفه مسلمانان بود، نامش ناصرالدین الله. “جوانمرد” بود و در ماه رمضان از دنیا رفت. با این حال به چنگیز نامه نوشت که به ایران حمله کند. نه خلیفه بودن، نه مسلمانی، نه به اسم خدا متبرک شدن، نه در سلک جوانمردان بودن و نه در ماه مغفرت از دنیا رفتن، معیاری برای شرافت داشتن …

تردید

تردید وظیفه‌اش این است که ایمان و امیدت را بگیرد و بلاتکلیفت کند و معلق نگه داردت. تردید شروع افسردگی است. نه می‌گذاردت که شروع نکنی و نه می‌نهدت که به پایان برسانی. وسواس می‌آفریند و دلشوره. تردید آن کلاف سردرگم است که کلافه می‌کند و اندیشه را گم می‌کند و دری نشان نمی‌دهد. آدم …

ورزش ایرانی

قبل از رفتن به فرنگ ورزش می‌کرد. از آن بارفیکس نصب شده در چهارچوب آستانه اتاقش بارها خودش را آویزان کرده بود. از فرنگ که برگشت یک کراوات با خودش آورد. به کراوات فکر کرد که گلویش را می‌فشارد، به چهارچوب که انگار جلویش را می‌گیرد، به بازگشت که افسرده‌اش کرده بود، و به این‌که …

بازی مرگ زندگی

ای زندگی؛ از همان ثانیه‌های اول که من را نشاندی پای این صفحه شطرنج لعنتی سیاه و سفیدت، می‌دانستی، و به من هم فهماندی که آخر داستان، این منم که مات می‌شوم نه تو. سوالم این است حالا که چنان می‌شود که می‌دانی، چرا دُم جنباندن‌های موش گونه‌ام را در برابر چشمان پیروز بَرّاق گربه …

برای ما که ندانستیم کی کاووس پرواز کرد؟

قرار بود نَفْس را بُکشیم نه نَفَس را. قرار بود روز روشن باشد نه چنین آلوده. قرار بود شب آرام باشد نه بغض‌آلود. قرار بود سردار میهن باشیم، نه سَرِ دار. قرار بود “هومن” دوست باشد نه دشمن بپندارندش. قرار بود بنده خالق باشیم نه “خالقی” را دربند کنیم. قرار بود ظاهر بین نباشیم، نه …