روز نوشت

تاوان سنگین، درد بی درمان

این روزها؛ دزدی تاوان چندانی ندارد. بی عرضگی تاوان چندانی ندارد. بی اخلاقی تاوان چندانی ندارد. اما: به درد میهن مبتلا بودن تاوان سنگینی دارد. درستکار بودن تاوان سنگین دارد. این است که: هر روز به جای صبحانه، درد باید نوشید. و آن وقت این درد در تمام روز تو را می‌جود.       …

این روزها

آن چیزی که این روزها به آن می‌اندیشم، بازنگری و بازسازی افکارم است. آن چیزی که این روزها به آن احتیاج دارم، کمی تعلیق و رهایی است که ندارمش. آن چیزی که این روزها به آن عادت می‌کنم، پذیرش بدترین اتفاقات است هم از لحاظ کمی و هم از لحاظ کیفی.    

فقط می‌توان نامت را صدا زد: “مریم”

چهل سال زمان داشتی تا بیایی، رشد کنی، شکوفا شوی، بَر دهی و بروی. در نیمه‌ی این راه چهل ساله، دقیقا وقتی بیست ساله بودی و در آستانه افتخار آفرینی، مرگ را شکست دادی. آن روز انگار ۲۰ سال فرصت گرفتی تا نبوغ را معنا کنی. تا ایران را بشناسانی، تا زن را به دنیا …

مساله آبرو

هر چند با مساله‌ای به نام آبرو، آن‌چنان‌که می‌خواهم درباره‌اش بنویسم ناآشنا نبودم، اما از حدود دو سال پیش به این‌طرف بیشتر و دقیق‌تر به آن فکر کرده‌ام. در فرهنگ ایرانی و آن‌طوری که بیشتر ما به آن طریق آموزش دیده‌ایم، شنیدن عباراتی همچون حفظ آبرو، آبروداری کردن، آبرو نرفتن، آبروریزی نکردن، آبرو نبردن و …

جمعه‌ام درد می‌کند

این روزها آن‌قدر دردهای عجیب و غریب وجود دارد و آن‌قدر همه گوششان پر شده از شنیدن این دردها، که حتی افسون قلم و جادوی تصویر هم نمی‌تواند مرهم باشد. ظاهرا همه‌امان خالق درد و مخلوق آنیم. از طرفی نهایت همدردی، کمی، آن هم سطحی، شنیدن دردهاست. این است که آدمی نمی‌داند با این درون …

به یاد دوست

هرچند کمی دیر شده، ولی باید دین خودم را ادا کنم و به یاد یک دوست و همکار گرامی بنویسم: پرده اول: در اردیبهشت 1389 با دعوت “کیانوش محرابی” برای حضور در مسابقات رفتینگ اندونزی با تیم ایران همراه و همسفر شدم. آنجا بود که  “پیام بنی‌هاشمی” را شناختم. تیم رفتینگ ایران پیام بنی‌هاشمی و …

مساله زمان

زمان برای بشر مساله بزرگی است. زمان را دانشمندان از دریچه علم بسیار نگریسته‌اند اما از لحاظ زندگی روزمره شاید کمتر آن را می‌شناسیم. ذهن ما تا امروز که ابعاد و چگالی لازم برای درک تمام و کامل زمان را نداشته. بشر نمی‌تواند زمان را پیوسته فرض کند. رویدادها گسسته فرض می‌شوند. و این گسستگی، …

هشت سالگی

هرچند دیگر آن رونق قبلی را ندارد، اما همچنان زنده است. این سایت را می‌گویم. 14 شهریور هشت ساله شد. هر سال روز 14 شهریور برایش متن می‌نوشتم. امسال این کار را نکردم. اما امروز بعد از چند روز تاخیر، بالاخره نوشتم که هشت ساله شده. در یک سال و نیم گذشته چندان ننوشتم و …

در آرزوی تلخی یک قهوه تنهایی

فردا بعد از سپری کردن یک سفر 29 روزه به ایران بر‌می‌گردم. برگزاری تور یک ماهه کار ساده‌ای نیست. درواقع، اگر بخواهی هم حقوق مسافران را رعایت کنی، هم دریچه‌ای باز کنی برای دنیای بهتر و آینده روشن‌تر، سفر با همسفران کار ساده‌ای نیست. اما اگر در فکر جیب و سود و ایجاد لحظه‌های سطحی …

پراگ، کافکا، کنیسه

قبلا و در سفرنامه‌های قبلی از پراگ نوشته‌ام. امروز اما بخش مربوط به یهودیان این شهر را به همراه چند نفر از همسفرانم قدم زدیم که در گزارش زیر می‌بینید و می‌خوانید: برای شروع، سوار خط A (خط سبز) مترو شدیم و به ایستگاه Zelivskeho رفتیم تا از قبرستان جدید یهودیان (به یک دلیل خاص) …

ننه قوربون قد و بالات گريه نكن خو. چيزيم ني ننه

در یک کلام، آرزو دارم دستان بانویی را ببوسم که تصویرش را در زیر می‌بینید. اگر لیاقت داشته باشم، به زودی این کار را خواهم کرد. عکس‌ زیر، یک بانوی عشایر را نشان می‌دهد که به صورت کامل قطع نخاع شده و گردن و بسیاری از اندام بدنش شکسته. همین چند شب پیش، این بانوی …