آرشیو ‘تحقیق - مقاله - نوشتار’

داوود

پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۹۵

چهار داوود از چهار هنرمند مجسمه ساز نظرم را جلب کرد تا در موردشان کنکاش ساده‌ای انجام دهم:

مجسمه‌ها در طول ۱۸۰ سال توسط هنرمندان نابغه ۱- دوناتلو (اهل فلورانس - ۱۴۴۰ میلادی)، ۲- وروکیو (اهل فلورانس - ۱۴۷۳ میلادی)، ۳- میکل آنژ (اهل کاپرزه در نزدیکی فلورانس - ۱۵۰۱ میلادی)، ۴- برنینی (اهل ناپل - ۱۶۲۳ میلادی) ساخته شده‌اند.

دو مجسمه برنزی و دو مجسمه از سنگ مرمر هستند. داوودهای برنزی‌ شمشیر در دست دارند و داوودهای مرمرین، فلاخن.

داوودهای هنرمندان فلورانسی انگار خیلی در قید و بند خشم نیستند و کارزار را ساده‌ پنداشته بودند، اما داوود هنرمند ناپلی کاملا حالت تهاجمی و جنگی دارد.

داوودهای فلورانسی ظاهرا بیشتر در اندیشه نمایش بدن خود و در انتظار تماشاچیان برای اجرای یک Fashion Show هستند.

دو مجسمه کاملا عریان هستند و دو مجسمه، پوشیده تر هستند.

دو مجسمه شمشیر به دست، سر دشمن را در اختیار دارند.

آیا هر یک از چهار هنرمند درک متفاوتی از آناتومی، خشم، مذهب، نمادگرایی، هنر و زیبایی داشتند؟

اثر دوناتلو

اثر وروکیو

اثر میکل آنژ

اثر برنینی

وضعیت میراث جهانی در سال ۲۰۱۶

چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۵

به بهانه ثبت کویر لوت و برخی از قنات‌های ایران در فهرست میراث جهانی یونسکو، در تاریخ ۳ آگوست ۲۰۱۶ تمامی آثار ثبت شده در فهرست میراث جهانی یونسکو را بررسی کردم و به نتایج زیر رسیدم.

تا این تاریخ، ایران ۲۱ میراث جهانی را به ثبت رسانده که تنها ۱ مورد آن میراث طبیعی محسوب می‌شود. ایران از لحاظ تعداد میراث جهانی ثبت شده در رده ۱۱ جهانی قرار دارد. در سال ۲۰۱۵ با ۱۹ اثر ثبتی نیز در ره ۱۱ جهان قرار داشته‌ایم.

- قابل ذکر است که قبلا هم یک دفعه در تاریخ ۳ ژولای ۲۰۱۴، یک دفعه در ۱ ژوئن سال ۲۰۱۰، و یک دفعه هم در ۱۱ ژولای ۲۰۱۵، شبیه این بررسی را انجام داده‌ام که در پی‌نوشت، آدرس آن بررسی‌ها تقدیم می‌شود.

*** تاکنون ۱۱۰۷ میراث شامل همه آثار Cultural, Natural, In Danger, Mix از ۱۶۵ کشور و مجموعه عضو “کنوانسیون میراث جهانی” به ثبت رسیده.

- بد نیست بدانید که در سال ۲۰۰۰ بیشترین آثار به فهرست یونسکو اضافه شدند. در این سال ۶۷ اثر ثبت شدند. دیگر هرگز از سال ۱۹۷۸ تاکنون این اتفاق تکرار نشده است. در سال ۲۰۱۵، ۲۴ اثر و در سال ۲۰۱۶، ۲۱ اثر به فهرست میراث جهانی اضافه شده‌اند.

*** اما از ۱۱۰۷ اثری که تاکنون ثبت شده، ۵۵ میراث در خطر، ۸۱۴ میراث فرهنگی و ۲۰۳ میراث طبیعی و ۳۵ میراث مختلط (Mix) دیده می‌شود. این بدان معنی است که:

- به طور متوسط هر عضو کنوانسیون میراث جهانی، دارای ۶/۷ اثر است. با توجه به پیوستن کشورهای بیشتر و تعداد آثار ثبتی بیشتر، این عدد از سال‌های قبل افزایش یافته است.

- تعداد میراث فرهنگی جهانی نسبت به میراث طبیعی جهانی ۴ برابر است. این ضریب چندین سال است که تغییر نکرده.

- از هر ۲۰ اثر، یکی در معرض خطر است.

- به طور کلی در چند سال گذشته تعداد “میراث در خطر” روند نزولی داشته و شاهد وضعیت بهتری هستیم.

- ایران در چند سال گذشته همیشه وضعیت خود را ارتقا داده. می‌توان گفت که “یک پنجاه و سوم” میراث جهانی دنیا در ایران ثبت شده است.

*** امسال به غیر از ایران، کشورهای چین و هند نیز دو میراث جهانی در فهرست یونسکو ثبت کردند.

جدول رتبه کشورها بر اساس تعداد میراث جهانی ثبت شده در یونسکو

برای بزرگنمایی بر روی جدول کلیک کنید.


http://nooraghayee.com/1394/04/arash/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%AB%D8%A8%D8%AA%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AB-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%B3%DA%A9%D9%88/


http://nooraghayee.com/1393/04/arash/%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AB-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86/


http://nooraghayee.com/1389/03/arash/%D9%86%D8%B8%D8%B1%D9%8A-%D8%A7%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%84%D9%8A-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%8A%D8%B1%D8%A7%D8%AB-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%8A-%D9%8A%D9%88%D9%86%D8%B3%D9%83/

تحلیل ثبتی‌های میراث جهانی یونسکو

شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۴

به بهانه ثبت شوش و میمند در فهرست میراث جهانی یونسکو، در تاریخ ۱۱ ژولای ۲۰۱۵ تمامی آثار ثبت شده در فهرست میراث جهانی یونسکو را بررسی کردم و به نتایج زیر رسیدم.

- قابل ذکر است که قبلا هم یک دفعه در تاریخ ۳ ژولای ۲۰۱۴، و یک دفعه در ۱ ژوئن سال ۲۰۱۰ شبیه این بررسی را انجام داده‌ام که در پی‌نوشت، آدرس آن بررسی‌ها تقدیم می‌شود.

*** تاکنون ۱۰۳۱ میراث شامل همه آثار Cultural, Natural, In Danger, Mix  از ۱۶۳ کشور و مجموعه عضو “کنوانسیون میراث جهانی” به ثبت رسیده.

- در طول ۵ سال گذشته، ۱۵ عضو به کنوانسیون اضافه شده‌اند (به طور متوسط هر سال ۳ عضو) و همچنین ۱۴۱ اثر به ثبت رسیده (به طور متوسط هر سال ۲۸ اثر)

- بد نیست بدانید که در سال ۲۰۰۰ بیشترین آثار به فهرست یونسکو اضافه شدند. در این سال ۶۷ اثر ثبت شدند. دیگر هرگز از سال ۱۹۷۸ تاکنون این اتفاق تکرار نشده است.

*** اما از ۱۰۳۱ اثری که تاکنون ثبت شده، ۴۸ میراث در خطر، ۸۰۲ میراث فرهنگی و ۱۹۷ میراث طبیعی و ۳۲ میراث مختلط (Mix) دیده می‌شود. این بدان معنی است که:

- به طور متوسط هر عضو کنوانسیون دارای ۶ اثر است. این مورد با سال ۲۰۱۰ هیچ تفاوتی نکرده است.

- تعداد میراث فرهنگی جهانی نسبت به میراث طبیعی جهانی ۴ برابر است. این مورد هم با ۲۰۱۰ هیچ تفاوتی نکرده.

- از هر ۲۱ اثر، یکی در معرض خطر است. به طور متوسط از هر ۵ کشور، ۱ کشور میراث یا میراث‌های در خطر دارد (این مورد هم با ۵ سال پیش تفاوتی نکرده). تعداد “میراث فرهنگی در خطر” تقریبا یک و نیم برابر “میراث طبیعی در خطر” است.

*** کشورهای دارای “میراث در خطر” عبارتند از: افغانستان، بلیز، بولیوی، جمهوری آفریقای مرکزی، شیلی، ساحل عاج، کنگو، مصر، اتیوپی، گرجستان، گینه، هندوراس، اندونزی، عراق، اورشلیم، ماداگاسکار، مالی، نیجر، فلسطین، پاناما، پرو، سنگال، صربستان، جزایر سلیمان، سوریه (۶ میراث در خطر)، تانزانیا، اوگاندا، بریتانیا و ایرلند شمالی، آمریکا، ونزوئلا و یمن. این فهرست نسبت به سال قبل تفاوت چندانی نکرده و فقط کلمبیا از این فهرست حذف شده است.

- همان‌طور که مشاهده می‌کنید از کشورهای توسعه یافته فقط آمریکا و انگلیس “میراث در خطر” دارند. بقیه میراث‌های در خطر متعلق به کشورهای فقیر و جهان سوم است.

- سوریه قبلا “میراث در خطر” نداشت، اما هم اکنون به خاطر جنگ هر ۶ میراث جهانی‌اش در خطر هستند.

- در سال ۲۰۱۰ (که بررسی انجام داده بودم) “کنگو” ۵ “میراث طبیعی در خطر” داشت که هنوز هم به همان وضعیت است و هیچ روند مثبتی برای این کشور روی نداده است.

- به طور کلی از ۵ سال پیش تاکنون تعداد “میراث در خطر” روند نزولی داشته و شاهد وضعیت بهتری هستیم.

*** ایران هم اکنون دارای ۱۹ میراث جهانی است و از لحاظ تعداد ثبتی‌ها در رده ۱۱ جهان ایستاده. استرالیا، برزیل و ژاپن هم مثل ایران ۱۹ میراث جهانی ثبت کرده‌اند. ایتالیا با ۵۱، چین با ۴۸ و اسپانیا با ۴۴ اثر در رده‌های اول تا سوم قرار گرفته‌اند. همچنین کشورهای فرانسه، آلمان، مکزیک، هند، انگلستان، روسیه و آمریکا در رده‌های چهارم تا دهم قرار گرفته‌اند.

- ایران در چند سال گذشته همیشه وضعیت خود را ارتقا داده. تا سال قبل و به صورت تقریبی، ایران یک شصتم میراث جهانی را در خود جای داده بود، اما با آمار امسال یک پنجاه و چهارم میراث جهانی در ایران واقع شده‌اند.

*** امسال به غیر از ایران، کشورهای دانمارک و ترکیه نیز دو میراث جهانی در فهرست یونسکو ثبت کردند. بقیه کشورها فقط یک اثر به فهرست اضافه کردند.

*** کشورهای استرالیا با ۱۲ اثر، آمریکا با ۱۱ اثر، روسیه و چین هر کدام با ۱۰ اثر، کانادا با ۹ اثر، برزیل و هند هر کدام با ۷ اثر، و آژانتین با ۴ اثر بیشترین میراث طبیعی جهانی را ثبت کرده‌اند. مساله جالب توجه این است که دقیقا همین ۸ کشور، پهناورترین کشورهای جهان هم هستند. بنابراین همان‌طور که در گزارش سال ۲۰۱۰ هم ذکر کرده‌ام، رابطه‌ای میان وسعت کشورها با میراث طبیعی جهانی برقرار است.

پی‌نوشت: لطفا در صورت تمایل متن بررسی‌های قبلی مربوط به سال ۲۰۱۰ و ۲۰۱۴ را در آدرس‌های زیر ببینید.

http://nooraghayee.com/%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AB-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86/


http://nooraghayee.com/%D9%86%D8%B8%D8%B1%D9%8A-%D8%A7%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%84%D9%8A-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%8A%D8%B1%D8%A7%D8%AB-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%8A-%D9%8A%D9%88%D9%86%D8%B3%D9%83/

سفر در اندیشه “آلبر کامو”

سه شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۴

آن‌چه به سفر ارزش می‌دهد ترس است. واقعیت این است، در یک لحظه خاص، زمانی که ما از کشورمان خیلی دور هستیم … توسط یک ترس مبهم احاطه می‌شویم، و میل غریزی ما را به حفاظت از عادات قدیمی سوق می‌دهد. این واضح‌ترین سود سفر است. در آن لحظه ما تب‌دار و در عین حال نفوذپذیر هستیم، بنابراین با کوچکترین تهدیدی عمق وجودمان به لرزه می‌افتد. به همین دلیل نباید بگوییم که ما برای لذت بردن سفر می‌کنیم. هیچ لذتی در سفر نیست، من از آن به عنوان یک آزمون معنوی یاد می‌کنم… لذت ما را از خودمان دور می‌کند همان‌طورکه حواس‌پرتی، به روش استفاده “پاسکال” از واژه، ما را از خدا دور می‌کند. سفر، به مثابه یک علم متعالی‌تر و مهم‌تر، ما را به خودمان بازمی‌گرداند.

آلبر کامو، ۱۹۶۳

ترجمه: آرش نورآقایی
پی‌نوشت: البته توجه داشته باشید که این سخن مربوط به ۵ دهه پیش است. شاید امروز بخش‌هایی از این گفته، خیلی هم درست نباشد.

پا روی دُم میراث

دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۳

از آنجا که نقدکردن (نه غر زدن) هرگز جزو میراث ما نبوده، شاید نقد میراث هم برایمان خوشایند نباشد. این است که شاید دو جمله ای که در ادامه می نویسم، دلپسندتان نباشد، با این حال می گویم:

توجه به تخت جمشید (اگر ناراحت می شوید بخوانید: آکروپولیس) آخر آخرش بازتولید یک هبوط است. همچنین همه ویرانه هایی که داریم (شما بخوانید: دارند) نمایش صریحی است از زوال یک دوره تاریخی.

پی نوشت: این دو جمله حقیقت دارد اما طبیعی است، ناراحت نشوید. این فقط تمرین کوچکی است برای جور دیگر دیدن. همین.

میراث جهانی در ایران و جهان

پنجشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۳

به بهانه ثبت جهانی شهر سوخته مطلب کوتاه زیر تقدیم می شود:

میراث فرهنگی جهانی ایران / ۱۷ اثر:

چغازنبیل در شوش خوزستان (۱۹۷۹) ـ میدان نقش جهان در شهر اصفهان (۱۹۷۹) ـ تخت جمشید در استان فارس (۱۹۷۹) ـ تخت سلیمان در تکاب آذربایجان غربی (۲۰۰۳) ـ بم و چشم‌انداز تاریخی آن در کرمان (۲۰۰۷/ ۲۰۰۴) ـ پاسارگاد در فارس (۲۰۰۴) ـ گنبد سلطانیه در استان زنجان (۲۰۰۵) ـ بیستون در کرمانشاه (۲۰۰۶) ـ مجموعه کلیساهای ارامنه در استان های  آذربایجان شرقی و غربی (۲۰۰۸) ـ سازه‌های تاریخی و آبی شوشتر در خوزستان (۲۰۰۹) ـ بازار تبریز (۲۰۱۰) ـ بقعه شیخ صفی‌الدین اردبیلی در اردبیل (۲۰۱۱) ـ باغ های ایرانی شامل: اکبریه در بیرجند، فین در کاشان، شازده در ماهان، ارم در شیراز، عباس‌آباد در بهشهر، چهلستون در اصفهان، دولت‌آباد در یزد، پاسارگاد در استان فراس، پهلوان‌پور در شهر مهریز از استان یزد (۲۰۱۱) ـ گنبد قابوس در استان گلستان (۲۰۱۲) ـ مسجد جامع اصفهان (۲۰۱۲)ـ کاخ گلستان در استان تهران (۲۰۱۳) - شهر سوخته در استان سیستان و بلوچستان (۲۰۱۴)

میراث ناملموس (میراث معنوی) / ۱۰ اثر:

نوروز (۱۳۸۸) ـ ردیف‌های موسیقی ایرانی (۱۳۸۸) ـ موسیقی بخشی‌های خراسان (۱۳۸۹) ـ هنر نمایشی آیین تعزیه (۱۳۸۹) ـ آیین پهلوانی و زورخانه‌ای (۱۳۸۹) ـ مهارت فرش‌بافی کاشان (۱۳۸۹) ـ مهارت فرش‌بافی فارس (۱۳۸۹) ـ نقالی؛ قصه‌گویی اجرایی ایرانی (۱۳۹۰) ـ دانش سنتی لنج‌سازی و دریانوردی در خلیج فارس (۱۳۹۰) ـ قالیشویی مشهد اردهال (۱۳۹۱)

حافظه جهانی / ۷ اثر:

شاهنامه بایسنقری (۱۳۸۶) ـ وقف‌نامه ربع رشیدی (۱۳۸۶) ـ مجموعه اسناد اداری دوره صفویه آستان قدس رضوی (۱۳۸۸) ـ التفهیم بیرونی (۱۳۹۰) ـ خمسه نظامی (۱۳۹۰) ـ نقشه‌های دوره قاجار ایران در مرکز اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه (۱۳۹۲) ـ ذخیره خوارزمشاهی (۱۳۹۲)

ذخیره‌گاه‌های زیست‌‌کره ثبت شده در شبکه ذخیره‌‌گاه‌‌های زیست‌‌کره یونسکو

ذخیره‌گاه زیست‌کره دنا در محدوده استان‌های کهگیلویه و بویراحمد و اصفهان (۲۰۱۰) ـ ارژن و پریشان (۱۹۷۶) ـ میانکاله (۱۹۷۶) ـ حرّا (۱۹۷۶) ـ گنو (۱۹۷۶) ـ گلستان (۱۹۷۶) ـ ارسباران (۱۹۷۶) ـ دریاچه ارومیه (۱۹۷۶) ـ کویر (۱۹۷۶) ـ توران (۱۹۷۶)

در ادامه:

تا زمان ارائه این گزارش در تاریخ ۳ جولای ۲۰۱۴، تعداد ۱۰۰۷ «میراث جهانی» در فهرست یونسکو به ثبت رسیده که در آن میان، ۷۷۹ «میراث فرهنگی»، ۱۹۷ «میراث طبیعی» و ۳۱ «میراث مخلوط» (فرهنگی – طبیعی) دیده می‌شوند.
در ضمن علاوه بر آمار بالا، ۴۶ «میراث در خطر» نیز در فهرست یونسکو دیده می‌شود که ۲۷ مورد مربوط به «میراث طبیعی» و ۱۹ مورد مربوط به «میراث فرهنگی» است.
قابل ذکر است که این آثار در بین ۱۶۱ کشور و مجموعه عضو «کنوانسیون میراث جهانی» پراکنده‌اند.

با احتساب همه‌ی میراث جهانی فرهنگی و طبیعی در مجموعه های عضو، می‌توان چندین نتیجه گرفت:

۱- ایران تقریبا یک شصتم میراث جهانی دنیا (منظور میراث فرهنگی و طبیعی) را در خود جای داده است.
۱- به طور متوسط، هر کشور دنیا را می‌توان دارای ۶ میراث جهانی فرض کرد. (این آمار با آماری که در سال ۲۰۱۰ در آدرس  http://nooraghayee.com/?p=7790 ارائه کردم، فرقی نکرده)
۲- تقریبا به ازای هر ۴ «میراث فرهنگی»، ۱ «میراث طبیعی» به ثبت رسیده است. و این بدان معنی است که تعداد «میراث فرهنگی» در دنیا ۴ برابر «میراث طبیعی» است. (این آمار هم با آمار سال ۲۰۱۰ فرقی نکرده)
۳- تقریبا ۱ کشور از هر ۵ کشور‌، دارای «میراث در خطر» است و تخریب «میراث طبیعی» یک و نیم برابر «میراث فرهنگی» بوده.

«میراث فرهنگی در خطر» متعلق به کشورهای زیر است:

افغانستان، بلیز، بولیوی، جمهوری آفریقای مرکزی، شیلی، کلمبیا، ساحل عاج، کنگو، مصر، اتیوپی، گرجستان، گینه، هندوراس، اندونزی، عراق، اورشلیم، ماداگاسکار، مالی، نیجر، فلسطین، پاناما، پرو، سنگال، صربستان، جزیره سلیمان، سوریه (۶ میراث در خطر)، تانزانیا، اوگاندا، بریتانیا، آمریکا، ونزوئلا و یمن (این فهرست با فهرست سال ۲۰۱۰ تفاوت کرده)

از آگاممنون تا داریوش

شنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۳

به نظر شما چه ارتباطی می تواند بین تصاویر ۱ و ۲ وجود داشته باشد؟

۱

۲

نقش اول در کشور یونان (شبه جزایر پلوپونزی) و در جایی که تمدن “میسنی”شکل گرفت، قرار دارد. بالای در ورودی نقش دو شیر دیده می شود که بخشی از قلعه “تیرینس” متعلق به حدود ۳۳۰۰ سال قبل و به عبارتی قدیمی ترین نقش کشور یونان به شمار می رود.

این منطقه زادگاه پادشاه افسانه ای، “آگاممنون” (رهبر یونانیان در جنگ تروی) بوده است.

بد نیست بدانید که یونانیان باستان “پارس”ها را از فرزندان “پرسس” می دانستند. “پرسس” اولین شخصی بود که در شهر “تیرینس” حکومت کرد و خود پسر “پرسئوس” و “آندورمدا”ست. “پرسئوس” نیز فرزند “زئوس” به شمار می رود.

بنابراین به عقیده یونانیان، “پارس” ها از نسل “زئوس” هستند.

در عالم خیال می توان اینگونه تصور کرد اگر “آگاممنون” توانسته در تمدن “میسنی” به پادشاهی برسد (بنا به روایت “هومر”) احتمالا او نیز از فرزندان یا بستگان “پرسس” و در نتیجه پارسی بوده.

به هر حال شباهتی هرچند اندک میان نقش دو شیر متعلق به ۳۳۰۰ سال قبل واقع در یونان امروزی و دو موجود ترکیبی با بدن شیر متعلق به ۲۵۰۰ سال پیش واقع در ایران امروزی قابل مشاهده است. حتی در دوران ساسانی به صورت واضح تر ما نقش دو شیر که از یک تاج محافظت می کنند را داریم که به نقش مورد اشاره یونانی شبیه تر است.

پی نوشت: بنده قصد ندارم داستان های اساطیری را جزو تاریخ قلمداد کنم، ولی به دلیلی که فعلا از گفتنش خودداری می کنم قصد دارم در آینده بیشتر به اینگونه ارتباطات جالب بپردازم تا در قلمرو خیالپردازی های افسانه ای کمی کیف کنم.

نجات یک گردشگر آمریکایی توسط یک راهنمای گردشگری ایرانی

دوشنبه ۹ دی ۱۳۹۲

موضوعی که در زیر می­نویسم آن­قدر جذاب است که بی­‌شک می­تواند به یک فیلم سینمایی فوق­‌العاده تبدیل شود.

متاسفانه بنده فرصت و وقت کافی برای پروراندن ادبی این واقعیت شگفت­‌انگیز را نداشته‌­ام. با این حال در سه شب گذشته تا ساعت ۴ صبح بیدار ماندم و این مطلب را نوشتم.

آرش نورآقایی

……………………………………………………………………………

“فرزانه (معصومه) خادمی” راهنمای گردشگری متولد ۱۳۴۲ هجری شمسی است. او ۱۰ سال پیش هنگام وقوع زلزله در بم حضور داشته و حماسه­‌ی زیبایی را خلق کرده است. داستان شگفت­‌انگیز زیر را از زبان او بخوانید:

یادم می­آید شب چله بود. من به عنوان راهنما به فرودگاه و به استقبال زوج آمریکایی به نام­های Adele (خانم) و Tobb (آقا) رفتم که توسط آژانس “ایران دوستان” برای انجام یک سفر ۱۷ روزه وارد ایران شده بودند.

Tobb می­دانست که آن شب، شب چله است. اهمیت آن را می­دانست. کلا فرهنگ ایران را می­شناخت. یک مرتبه در سن ۱۷ سالگی به ایران سفر کرده بود و این دفعه می­خواست ایران را به همراهش، Adele نشان دهد.

این زوج قبلا با هم به برمه، مراکش، لائوس، تایلند و کشورهای دیگری سفر کرده بودند. سال ۲۰۰۰ میلادی وقتی در یکی از سفرهایشان در خیابان “شانزه لیزه” پاریس قدم می­زدند، Tobb، Adele را به داخل دفتر هواپیمایی IRAN AIR هدایت می­کند، نقشه ایران را به او نشان می­دهد و می­گوید یک روز باید به ایران سفر کنیم.

کمی بعد آشنایی با Jerry Dekker استاد انسان­شناسی دانشگاه نیوکالج کالیفرنیا، سفر این زوج به ایران را شکل می­دهد. Jerry Dekker مدت ۸ سال در ایران زندگی کرده و بارها با همکاری آژانس “ایران دوستان” گرشگران را در ایران همراهی کرده بود. Tobb و Adele از طریق وب­سایت با Jerry Dekker آشنا می­شوند و او برنامه سفر به ایران را برای این زوج طراحی می­کند. درضمن Jerry در تماسی که با آژانس “ایران دوستان” داشته، تقاضا می­کند که من راهنمای تور این زوج آمریکایی باشم.

نهایتا در دسامبر سال ۲۰۰۳ میلادی این زوج از آمریکا به امارات پرواز می­کنند، در آن­جا یک شب را با برادر Tobb که در دوبی اقامت داشته، سپری می­کنند و شب چله به ایران می­آیند.

در مسیر فروگاه به هتل بزرگ تهران، Tobb از من خواست در طول مدت سفرشان هر چیزی که مربوط به فرهنگ ایران می­شود را برایشان توضیح دهم. من هم شروع کردم از شب چله و مراسم مربوط به این شب برایشان گفتم.

صبح روز بعد (یک دی ۱۳۸۲) به هتل رفتم و به همراه مسافران آمریکایی­ام به محل آژانس “ایران دوستان” رفتیم. بعد از انجام کارهای مقدماتی، گشت شهر تهران را شروع کردیم. برای اقامت دوباره به هتل بزرگ تهران برگشتند.

روز دوم دی از تهران به مشهد پرواز کردیم. هوا سرد بود. یادم هست که Tobb از بازار رضا کلاه پوستی خرید و بر سرش گذاشت، بعد رو به من کرد و گفت:

“شبیه کرزای شدم، نه!”

همگی خندیدیم. همان شب آن­ها را به صحن امام رضا (ع) بردم.

فردا دوباره به سمت حرم رفتیم تا آن­جا را در روز هم دیده باشند. وقتی در صحن شیخ طوسی بودیم با چهار عراقی شیعه روبرو شدیم. یکی از عراقی­ها که انگار صحبت­هایمان را شنیده بود به Tobb گفت:

“لهجه شما شبیه آمریکایی­هاست.”

Tobb گفت: “من و Adele آمریکایی هستیم و این خانم ایرانی هستند.”

عراقی شگفت زده شد و با خوشرویی گفت: “پس بهتر است ما سه ملیت ایرانی و عراقی و آمریکایی با هم عکس بگیریم.”

عکس­ها گرفته شد و ایمیل­ها رد و بدل شد تا این عکس بعدا برای همگی ارسال شود. جالب این­که وقتی در بم زلزله آمد، آن عراقی از خبرها متوجه شد که یک آمریکایی در زلزله کشته شده. بنابراین برای Adele ایمیل فرستاد تا از سلامتی آن­ها باخبر شود و شنید آن­چه که شنیدنی بود.

بد نیست بگویم مسافرانم ۱۷۰۰۰ دلار پول با خودشان آورده بودند تا در ایران فرش بخرند. از این مقدار فقط ۲۰۰ دلار را به ریال تبدیل کرده بودیم و یادم هست که تا آن زمان فقط نبات، زعفران و هاون خریده بودیم.

در ادامه سفر، ما از مشهد به تهران و مستقیم از فرودگاه تهران به کرمان پرواز کردیم.

هتل ما در مشهد، هتل “پردیسان” بود که از مرکز شهر فاصله داشت. در کرمان هم در هتل “پارس” اقامت داشتیم که آن هم به مرکز شهر نزدیک نبود. این امر خاطر مسافران آمریکایی­ام را آزرده کرده بود. آن­ها به من گفتند:

“ما گردشگران مستقلی هستیم ولی دولت شما ما را مجبور کرده که راهنما داشته باشیم. ما می­خواهیم هتلمان در مرکز شهر باشد تا بتوانیم پیاده راه برویم، با مردم در تماس باشیم و خرید کنیم.”

بعد از من پرسیدند که: “هتل بم کجا واقع شده؟”

وقتی به آن­ها جواب دادم که محل اقامتشان، هتل “ارگ جدید” از مرکز شهر ۱۵ کیلومتر فاصله دارد، بسیار ناراحت شدند و تقاضا کردند که هتل دیگری در مرکز شهر بم برایشان بگیریم.

بعد از این گفتگو، بخشی از کرمان را با هم بازدید کردیم.

صبح روز بعد ساعت ۸ صبح کرمان را به مقصد بم ترک کردیم و در مسیر باغ شازده ماهان را دیدیم. این را هم بگویم که راننده ما در این بخش از سفر، آقای “ثمره” از اهالی کرمان بود.

بنابه درخواست مسافرانم با آژانس تماس گرفتم و مساله تعویض هتل بم را برایشان گفتم. آقای “واقفی”، مدیر آژانس “ایران دوستان” به من گفت:

“با مسافران به مرکز شهر بم برو و هر هتلی را که انتخاب کردند برایشان بگیر. ولی خودت و راننده در همان هتل ارگ جدید اقامت کنید.”

وقتی به بم رسیدیم، هتل آزادی را نشانشان دادم، نخواستند. مهمان­سرای جهانگردی را هم به خاطر تمیز نبودن قبول نکردند. این شد که خودشان کتاب Lonely Planet را باز کردند و مهمان­پذیر “اکبر پنجعلی­زاده” را از درون آن یافتند. مهمان­پذیر به اسم صاحبش بود. این آقا به اسم “اکبر انگلیسی” در بم شناخته می­شد. به آدرس مورد نظر رفتیم و مسافرانم یکی از اتاق­های مهمان­پذیر را که درواقع یک خانه قدیمی بود در ازای شبی ۱۰ دلار پسندیدند.

چمدان­ها را داخل اتاق گذاشتیم و برای بازدید از “ارگ بم” راهی شدیم. چون وقت ناهار بود قبل از بازدید، در همان چایخانه داخل محوطه ارگ، تنهای غذای موجود یعنی کشک بادمجان را سفارش دادیم و خوردیم.

بعد از ناهار در کمال آرامش از همه­ی فضاها و بخش­های ارگ بم بازدید کردیم. موضوع جالب و شاید باورنکردنی این است که:

ما آن­قدر در ارگ ماندیم تا آفتاب غروب کرد و وقت بازدید به پایان رسید. هنگامی­که با اشاره مامور باجه بلیط­فروشی به بیرون ارگ هدایت شدیم، ابتداTobb و Adele از در ارگ بیرون رفتند و سپس من. وقتی در ارگ پشت سر من بسته شد هرگز دیگر هیچ­ کس آن را طوری که قبل از زلزله بود، ندید. فردا صبح زلزله همه چیز را ویران کرده بود. من آخرین نفر بودم.

از ارگ بم خداحافظی کردیم و به سمت بازار رفتیم. یادم هست که در بازار چند تا پرتقال بمی خریدم. دو تا از پرتقال­ها را به مسافرانم دادم و بقیه را در صندوق عقب اتومبیل گذاشتم. Tobb و Adele تصمیم داشتند تنها بمانند و مسیر بازار تا مهمان­پذیر را پیاده بروند.

بنابراین آدرس رستوران “گل گندم” را بر روی یک کتاب آموزش زبان فارسی متعلق به Tobb نوشتم تا بروند در آن­جا شام بخورند. یادم هست روز بعد، وقتی کهTobb و Adele را از زیر آوار درمی­آوردیم، این یادداشت را کنارشان پیدا کردم.

خلاصه من هم به اتفاق راننده به سمت هتل “ارگ جدید” حرکت کردیم.

هتل خلوت بود، کل افرادی که آن شب در هتل “ارگ جدید” حاضر بودند با احتساب کارکنان هتل و مهمانان، ۱۶ نفر بودند. من و راننده­امان اتاق­هایمان را تحویل گرفتیم. اما همه­اش نگران بودم این زوج آمریکایی چگونه آدرس مهمان­پذیر را پیدا خواهند کرد! نهایتا این اضطراب باعث شد که به همراه آقای “ثمره”، دوباره ۱۵ کیلومتر مسیر را به سمت مرکز شهر طی کنیم تا خیالمان از سلامت مسافرانمان راحت شود.

فکر کرده بودم مسافرانم برای خوردن شام به رستوران “گل گندم” رفته­اند. به آن­جا رفتیم، اما ندیدیمشان. بنابراین تصمیم گرفتیم به سمت مهمان­پذیر محل اقامتشان برویم و از حضورشان مطمئن شویم.

در ابتدا دوست نداشتم مسافرانم بدانند من نگران آن­ها و پیگیر حال و احوالشان هستم، هرچه باشد آن­ها خواسته بودند تنها بمانند. وقتی به مهمان­پذیر رسیدیم به صورت پنهانی حضور مسافرانم را از صاحب آن­جا، آقای “پنجعلی­زاده” جویا شدم. در ابتدا ایشان با من شوخی کرد و گفت که آن­ها هنوز نیامده­اند. اما وقتی نگرانی من را دید گفت که زوج آمریکایی داخل مسافرخانه هستند و قرار است شام سنتی بخورند. من و راننده را نیز به داخل دعوت کرد. با کمی تردید داخل شدیم. مسافرانم را دیدم که با یک آقای آلمانی و یک آقای انگلیسی دور هم نشسته بودند، گپ می­زدند و پسته و خرما می­خوردند. هنگام سال نو مسیحی بود و طبیعی بود که چنین وضعی را ببینیم.

Adele از بازار یک بسته خرمای بم خریده بود. او وقتی در آمریکا بود گاهی به فروشگاه­های ایرانی می­رفته و خرمای بم می­خریده. همان “خرمای مضافتی بم” که همه­امان با آن آشنا هستیم. یادم هست بعد از زلزله، و در هنگام نجات Adele همین بسته خرما را دیدم که داخلش پر از خاک شده بود.

در مورد این آقای انگلیسی بگویم که با موتور سیکلت به ایران آمده بود. وقتی فهمید که من از موتورسواری خوشم می­آید، پیشنهاد کرد یادم بدهد. البته هرگز این اتفاق نیفتاد. متاسفانه در اثر زلزله جانش را از دست داد. بعد از زلزله و موقع حفاری­ها، پلاک موتورش را دیدم. فکر کنم این آقا در ایران دفن شد. جالب است بدانید که او خودش یک نجات دهنده مصدومان از حادثه­هایی مثل زلزله بود که زمان مرخصی­اش را می­گذراند. اما از طنز روزگار زیر آوار ماند و جسدش نهایتا پس از سه روز توسط سگ­های مرده­یاب و همکاران انگلیسی­اش پیدا شد. می­دانم که ساعت مچی­اش از زیر خروارها خاک پیدا شد و برای خانواده­اش در انگلیس ارسال شد.

بالاخره من و راننده دوستانمان را حدود ساعت ۱۰ شب ترک کردیم و به سمت هتل “ارگ جدید” برگشتیم. وقتی وارد اتاق شدم، متوجه شدم که در اتاقم قفل نمی­شود. به مسوول پذیرش این موضوع را اطلاع دادم. گفت:

“هتل خالی است، هر اتاقی را که خواستی انتخاب کن.”

اما از خستگی زیاد این کار را نکردم و همان اتاق خودم را ترجیح دادم. در رابستم، سطل آشغال داخل اتاق را پشت در قرار دادم و نور اتاق را روشن گذاشتم.

خیلی زود از خستگی خوابم برد.

نیمه­های شب بود که در اثر پیش لرزه سطل آشغالی که پشت در گذاشته بودم، بر روی زمین افتاد. من از صدای آن بیدار شدم و دیدم که چراغ اتاق تکان می­خورد.

دوباره خوابم برد.

ساعت ۵:۲۰ صبح زلزله آمد. تختم تکان خورد. ناگهان از خواب پریدم. خیلی ترسیده بودم اما جرات بلند شدن نداشتم. با این­که هتل نوساز بود اما دیدم که در سقف اتاق ترکی ایجاد شده. مقداری خاک از لای آن بیرون آمد و روی پتویم ریخت.

با همان لباسی که خوابیده بودم از اتاق بیرون پریدم و آقای “ثمره” را صدا کردم.

گفت: “نترس، نترس. زلزله شده. بریم پایین.”

چراغ قوه موبایل را روشن کردم و با هم از فضای تاریک راهرو به سمت لابی حرکت کردیم.

همه مسافران و کارکنان هتل که گفتم فقط ۱۶ نفر بودند با حالت بهت و ترس در حیاط جمع شده بودند.

به آقای “ثمره” گفتم:

“به سراغ مسافرانمان برویم. آن­ها حتما از این زلزله ترسیده­اند.”

راستش ما فکر نمی­کردیم که مرکز زلزله در بم باشد. فکر کردیم احتمالا در کرمان بوده و این­جا هم کمی لرزیده.

در این هنگام متوجه شدم که موبایل کار نمی­کند. بنابراین نمی­توانستم با مسافرانم تماس بگیرم.

خلاصه ما با اتومبیل به سمت بم رفتیم. هوا تاریک بود. در مسیر از پلیس راه عبور کردیم و من دیدم که سقف پلیس راه کج شده و چند نفر در سرمای زمستان آتش روشن کرده­اند و کنار جاده ایستاده­اند اما ذهنم یاری نکرد که بفهمم چه اتفاقی افتاده!

فکر کنم حدود ساعت ۶ صبح بود که به مهمان­پذیر رسیدیم. ما خیلی شانس آوردیم که آقای “ثمره” بم را خوب می­شناخت وگرنه پیدا کردن آن­جا و در تاریکی به این سادگی امکان نداشت.

وقتی به مهمان­پذیر رسیدیم، تازه فهمیدم که چه اتفاقی افتاده. همه­ی دیوارها خراب و خانه کلا صاف شده بود. آقای “ثمره” گفت:

“همه­اشان مرده­اند. من زن و بچه­ام در کرمان هستند. نمی­دانم چه بلایی سرشان آمده. باید بروم.”

رفت!

حق داشت، نگران خانواده­اش بود!

و من تنها ماندم.

به خودم آمدم و به ذهنم فشار آوردم که بدانم اتاق مسافرانم در کدام قسمت از خانه قرار داشته. صدایشان کردم. جوابی نشنیدم. هوا داشت کم­کم روشن می­شد. در این هنگام دیدم که آقای “پنجعلی­زاده” و همسر و دخترش به مهمان­پذیر آمدند. آن­ها شب را در مکان دیگری خوابیده بودند و فقط پسرشان در مهمان­پذیر باقی مانده بود. آمده بودند به سراغ پسرشان.

در این هنگام یادم آمد که اتاق مسافرانم در کنار حمام بود. هم­زمان کاشی حمام را بر روی زمین دیدم. از روی تلی از خاک به آن سمت پریدم. دوباره صدایشان کردم:

!Tobb”…!Adele

خوشبختانه Tobb جواب داد. و با صدایی که من شنیدم به Adeleگفت:

“گفتم که نگران نباش، گفتم فرزانه می­آید.”

این را بگویم که Adele سرطان داشت و تحت درمان بود. در این لحظه هم سرش رو به داخل بالش بود و نمی­توانست خوب نفس بکشد. بنابراین Tobb خیلی نگران او بود. همان­طور که خاک­ها را پس می­زدم، آقای پنجعلی­زاده را صدا کردم تا به کمکم بیاید. اما او خودش پسرش را زیر خروارها خاک­ها جستجو می­کرد. نیامد. بعدها فهمیدم پسرش زنده مانده.

دست تنها نمی­توانستم کاری کنم. بنابراین به خیابان رفتم و چهار سرباز را دیدم. تازه به بم رسیده بودند و می­خواستند به پادگانشان بروند. جلوی پای یکی از سربازها زانو زدم و درخواست کمک کردم. گقتند نمی­توانند بمانند و باید به پادگان بروند تا ببینند چه اتفاقی افتاده. در اثر اصرار من بالاخره یکی­شان راضی شد و آمد. وقتی وارد مهمان­پذیر شدیم، “پنجعلی­زاده” او را به کار گرفت تا پسرش را پیدا کند.

دوباره دست تنها شدم!

می­خواستم به سمت خیابان برگردم که ناگهان دیدم آن گردشگر آلمانی تا زیر گردن زیر خاک فرو رفته ولی زنده است. رو به من کرد و گفت: “کمکم کن”

خاک روی صورتش را پاک کردم. اما دیدم کمکی از دستم برنمی­آید. نتوانستم کمکش کنم. اما بعدها شنیدم که او هم زنده ماند.

در همین هنگام آقای “ثمره” (راننده­امان) پیدایش شد. ظاهرا در مسیر برگشت به کرمان از مردم شنیده بود که مرکز زلزله بم بوده و کرمان آسیب ندیده. بنابراین برگشته بود به من کمک کند.

به همراه او برای پیدا کردن کمک رفتیم. چهار تا کارگر راه­آهن بم را دیدیم و به مهمان­پذیر آوردیم.

خاک­ها را که کنار زدیم، صورت Adeleپیدا شد. داشتیم به کارمان ادامه می­دادیم که شنیدیم:

Adeleگفت: “اول بهTobb کمک کن.”

Tobb گفت: “اول به Adele کمک کن.”

همدیگر را خیلی دوست داشتند. عاشق هم بودند.

در همان لحظه اولی که زلزله اتفاق افتاد،Tobb می­خواسته به کمک Adele بشتابد که سقف ریزش می­کند. همان­جا Tobb زخمی می­شود.

به هر حال، تصمیم گرفتیم اول Adele را نجات دهیم. پایش زیر آوار گیر کرده بود. به سختی او را بیرون آوردیم. در این هنگام دسته­ای از موهایم را کند. وقتی بیرون آوردیمش، متوجه شدیم که پایش شکسته و استخوان­هایش از هم جدا شده. خیلی درد داست.

هوا سرد بود. رویش پتو انداختم تا عجالتا گرم باقی بماند.

کیف پول و عینک مطالعه­اش را هم پیدا کردم. روزهای بعد در بیمارستان تحویلش دادم.

بعد از Adele به سراغ Tobb رفتیم. قدش خیلی بلند بود. دیدم صورتش پر از خون شده. با سختی و مشقت بسیار او را هم بیرون آوردیم.

در همین هنگام Adele گفت: “تشنه هستم.” از صندوق عقب اتومبیل پرتقال­هایی که شب قبل در بازار خریده بودم را بیرون آوردم. با فشار دست آبشان را درآوردم و در دهان هر دویشان چکاندم.

بالاخره هر دو را به اتومبیل انتقال دادیم و حرکت کردیم. Adele را در صندلی جلو نشاندیم و Tobb را در صندلی عقب. من هم در صندلی عقب کنار Tobb نشستم.

با سرعت به سمت بیمارستان بم حرکت کردیم. وقتی به آن­جا رسیدیم متاسفانه متوجه شدیم که ساختمان کاملا تخریب شده. این بود که بی­درنگ به سمت کرمان حرکت کردیم.

در این هنگام من با توجه به خونی که روی بازوی Tobb بود، سعی کردم روسری­ام را دور بازویش ببندم تا از خونریزی جلوگیری کنم. این­جا بود که او به من گفت:

“نه، دستم نیست. خونریزی از سمت قلبم است.”

فهمیدم وقتی می­خواسته به Adele کمک کند، چیزی وارد قلبش شده. بعدها پزشک قانونی گفت که رگ آئورتش پاره شده بود.

در مسیر کرمان، Adele باز تقاضای آب کرد. نزدیک یک مسجد ایستادیم و کمی برایش آب آوردم. در این هنگام Tobb گفت:

“دارم می­میرم. دارم می­میرم.”

و Adele فریاد می­زد:

“نه، نه، نه”

وضع خیلی تاسف­باری بود و ما مجبور بودیم به راهمان ادامه دهیم. در همین هنگام موبایلم آنتن داد. از آژانس “ایران دوستان” با من تماس گرفتند. خبردار شده بودند که در بم زلزله شده.

هر دو دستم خونی بود. هنوز وقتی به دستانم نگاه می­کنم آن دستان خونی را به یاد می­آورم. به همکارم در آژانس “ایران دوستان” گفتم:

“برایم کمک بفرستید. یکی از این­ها زخمی شده و دیگری در حال مرگ است.”

گقتند: “کمک می­فرستیم. نگران نباش. اما قبل از هر چیز باید با سفارت سوئیس (حافظ منافع آمریکا در ایران) تماس بگیریم.”

ما خودمان را به یک درمانگاه در “ماهان” رساندیم. در آن جا دکتر اذعان کرد که نمی­توانند کمک زیادی به مجروحان ما بکنند و ما باید زودتر خودمان را به کرمان برسانیم. همچنین به من گفت که Tobb زنده نمی­ماند.

درمانگاه یک آمبولانس در اختیارمان قرار داد که Tobb را در آن قرار دادیم. من و راننده با اتومبیل به همراه Adele پشت سر آمبولانس حرکت کردیم تا به بیمارستان شهید افضلی­پور کرمان برویم.

فکر کنم حدود ساعت ۱۱ صبح شده بود که به بیمارستان رسیدیم. آن­جا پر از مجروح بود. درد و اندوه در همه بیمارستان موج می­زد.

وقتی وارد بیمارستان شدیم، از دکترها و پرستارها خواستم که این دو نفر را از هم جدا نکنند. Adele هم گفت که به خاطر بیماری سرطان تحت درمان است و نباید به او هیچ دارویی تزریق کنند.

چند دقیقه بعد یکی از دکترها به من خبر داد که متاسفانه Tobb فوت کرده و از من خواست که پیش جنازه بمانم. Adele را به اتاق دیگری انتقال دادند.

در همین حین یکی از خانم­های همکار که در یکی از دفاتر خدمات مسافرتی کرمان کار می­کرد به همراه همسر پزشکش به بیمارستان آمدند تا به من کمک کنند. همین وقت از سفارت سوئیس هم با من تماس گرفتند. برایشان توضیح دادم که یکی از مسافران فوت کرده و دیگری به شدت مجروح است.

حتی با کمک این دوستان تازه­وارد نتوانستیم خدمات قابل توجهی از بیمارستان کرمان بگیریم. بیمارستان خیلی شلوغ بود و هر لحظه مجروحان تازه­ای از راه می­رسیدند.

نهایتا تصمیم گرفتیم که جنازه Tobb را در بیمارستان بگذاریم و Adele را به فرودگاه ببریم. با هزاران مشکل و اما و اگر توانستیم سوار هواپیمایی شویم که عازم تهران بود.

پای پله­های هواپیما بودیم که Jerry Dekker تماس گرفت. خبر مربوط به زلزله را شنیده بود. با نهایت غمی که در دلم احساس می­کردم خیلی خلاصه به او گفتم که چه اتفاقی افتاده. Jerry مسوولیت خبر دادن به خانواده­هایTobb و Adele را به عهده گرفت. بیشتر از این صحبت نکردیم.

وقتی به تهران رسیدیم طبق هماهنگی­های انجام شده، یک آمبولانس در فرودگاه منتظرمان بود. مستقیم به بیمارستان “کسری” رفتیم و از همان لحظه ورود Adele تحت مراقبت قرار گرفت. ۹ روز در این بیمارستان بود تا این­که پدر و مادرش به ایران آمدند و او را به آمریکا بردند.

سه روز بعد از زلزله، جنازه Tobb به تهران انتقال داده شد. از طرف سفارت سوئیس از من خواسته شد که برای تشخیص هویت به پزشکی قانونی بروم. من رفتم و هویت او را تایید کردم.

نهایتا بعد از یک ماه جنازه او توسط برادرش که در کشور امارات زندگی می­کرد به آمریکا انتقال داده شد.

۱۰ روز بعد از حادثه به همراه یک گروه از کشور کره جنوبی که برای ساخت دستشویی برای زلزله­زدگان به ایران آمده بودند، به بم برگشتم.

در بم با همراهی پلیس برای یافتن دوربین عکاسی و پول­های مسافرانم به مهمان­پذیر برگشتم و پیدایشان کردم. هرچند که پول­ها مورد دستبرد قرار گرفته بود اما به طرز معجزه­آسایی اتفاق خاصی نیفتاده بود. دزد به کاهدان زده بود.

بعدا امانتی­ها را به Adele برگرداندم. او هم از زلزله جان سالم به در برد و هم از سرطان.

پی­نوشت:

- بعد از گذشت ۱۰ سال هنوز خانم “فرزانه خادمی” با عنوان راهنمای گردشگری فعالیت می­کند. او یکی از افتخارات این حرفه محسوب می­شود. اگر اجازه بدهد قصد داریم از او در جشن کرمان تقدیر کنیم. کاری که تا حالا برایش انجام نشده.

- مهمان­پذیر اکبر پنجعلی­زاده بازسازی شده و هنوز اسمش در کتاب Lonely Planet یافت می­شود. در ویرایش جدید کتاب اشاره شده که این مکان در زلزله تخریب شده بود.

- یک فیلم مستند در رابطه با همین داستان با عنوان “بم ۶/۶، انسانیت مرز نمی­شناسد” ساخته شده. در این فیلم ایران و ایرانی بسیار خوب معرفی شده. با این حال بنده معتقدم روایت خانم “فرزانه خادمی” قابلیت دارد تا به عنوان یک سناریوی عالی برای فیلم سینمایی استفاده شود.

- خانم “فرزانه خادمی” را جناب آقای “محمدرضا میرخلف” به بنده معرفی کردند. از ایشان سپاسگزاری می­کنم. همچنین از خانم “خادمی” به خاطر این­که اجازه دادند با ایشان مصاحبه کنم، متشکرم.

فرزانه و Adele در بیمارستان “کسری” تهران

سی‎مرغ در سی‎سخت

دوشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۲

در میان همه‎ی گرفتاری‎ها و دل‎مشغولی‎ها، در این چند ماه وجدان نهیب می‎زد که: “پرداختن به فعالیت‎های تحقیقاتی را فراموش کرده‎ای”. عجالتا برای ساکت کردنش تحقیق زیر انجام شد که تقدیم می‎شود. قبل از شروع یک نکته بگویم و آن این‎که مقاله زیر حاصل بخشی از دغدغه‎هایی است که نسبت به “گردشگری ادبی” دارم.

چکیده:
تاریخ‎دانان و باستان‎ شناسان همواره سعی می‎کنند که ارتباطی میان اسطوره‎ها و باورهای افسانه‎ای مردمان با تاریخ یک سرزمین بیابند. در برخی از موارد شباهت‎های اعجاب‎آوری میان اسطوره و تاریخ یافت می‎شود و گاهی هم پیوندی در میان نیست.
در ایران، شاهنامه کتابی است که جمع کثیری از مکان‎ها، شخصیت‎ها و رویدادهای اسطوره‎ای را در برمی‎گیرد. بسیاری از این عناصر اسطوره‎ای در قالب باورهای مردم به یادگار باقی مانده، تا جایی که به دانسته‎های عامیانه تبدیل شده است. حتی بیش‎ از این، گاهی معانی و تاویل‎های عرفانی با مضامین اسطوره‎ای پیوند یافته‎اند.

کیخسرو یکی از شاهان اسطوره‎ای شاهنامه است که ویژگی‎های مشابه با شخصیت تاریخی کوروش کبیر دارد. علاوه بر این، داستان زندگی و پایان کار او هم در عرفان و هم در باورهای مردم متجلی شده است.
از طرفی سیمرغ پرنده‎ای اسطوره‎ای است که گاهی یک شخصیت تاریخی قلمداد می‎شود و همچنین با مضامین عرفانی در فرهنگ ایرانی درآمیخته.

این نوشتار قصد دارد رابطه‎‎ای را میان اسطوره کیخسرو و سیمرغ و باورهای عامیانه بیابد و در این راه از ادبیات عرفانی – فلسفی ایرانی بهره‎مند می‎شود. به عبارت دیگر، این مقاله تنها یک نظریه‎ی قابل نقد است که هدفش بررسی ساختارشناسی عرفانی یک افسانه و مکان‎مندی مربوط به آن است.

ادامه مطلب …

اتومبیل سخنگو

یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۲

فرض کنید یک ایرانی و یک چینی با هم گفتگو می‌کنند. در این حالت یکی از سوالاتی که پیش می‌آید این است که این دو نفر به چه زبانی با یکدیگر صحبت می‌کنند. آیا فرد چینی توانایی سخن گفتن به زبان فارسی را دارد یا برعکس، فرد ایرانی به زبان چینی سخن می‌گوید؟ یا این‌که هر دو به یک زبان سوم مثلا انگلیسی با هم گفتگو می‌کنند؟

سوال بالا برای مطلبی که در زیر می‌نویسم، اهمیت دارد.

در ادبیات و فولکلور تمام ملل چه بسا شاهد این هستیم که یک آدمیزاد با جانور، ماهی، پرنده یا یک گیاه سخن می‌گوید. حتی در این حالت این سوال پیش می‌آید که آیا این آدمیزاد است که به زبان آن‌ها که نام بردیم سخن می‌گوید یا آن‌ها به زبان آدمیان سخن می‌گویند؟

مثلا در داستان مربوط به “سلیمان نبی”، می‌دانیم که او توانایی درک گفتار حیوانات را داشته است. بنابراین این سلیمان است که توانایی صحبت به زبان آن‌ها را دارد.

اما نگارنده نمی‌دانم مثلا “تهمورث” که دیوها را دربند کرده بود و از آن‌ها کار می‌کشید، خود می‌توانسته به زبان دیوان سخن بگوید یا این‌که دیوان به زبان “تهمورث” با او گفتگو می‌کرده‌اند؟ در رابطه با “رستم” هم همین موضوع مطرح است. هنگامی که رستم در شاهنامه با دیوان گفتگو می‌کند به زبان آدمیان است یا به زبان دیوان؟

در ادبیات باستانی ایران، متنی وجود دارد که با عنوان “درخت آسوریک” شناخته می‌شود. در این متن شاهد گفتگوی درخت نخل با بُز هستیم. سوال قبل باز هم خودنمایی می‌کند. کدامیک به زبان کدامیک گفتگو می‌کنند؟ آیا هر دو به زبان آدمیان گفتگو می‌کنند؟

در همین مثال “درخت آسوریک”، جدای از این‌که درخت نخل یا بُز به چه زبانی گفتگو می‌کنند، موضوع دیگری هم مطرح است. درواقع اصولا ما شاهد این هستیم که درخت و چهارپا سخن می‌گویند. اگرچه سخن گفتن درختان و حیوانات در افسانه‌ها و قصه‌ها یک موضوع عادی به‌شمار می‌رود، اما این‌که آن‌ها چرا و در چه شرایطی آغاز به سخن گفتن می‌کنند، موضوع قابل توجهی است و جای بررسی دارد. تا جایی که نگارنده متوجه شده‌ام، سخن گفتن جمادات (مثلا کوه)، نباتات و حیوانات با آدمیزاد معمولا برای آشکار کردن یک راز (اسرار مگو)، برآورده کردن آرزو، پند دادن، یا برای کمک و یاری به “آدم خوب قصه” (قهرمان ایده‌آل داستان) اتفاق می‌افتد.

به‌نظر می‌رسد تنها در زمانی رازی برای آدمیزاد آشکار می‌شود، یا پندی به او داده می‌شود، یا مورد حمایت درختان و حیوانات قرار می‌گیرد، که او به درجه‌ای از درک و فهم رسیده باشد. شاید این درجه از درک و فهم همان دانش گفتگو با جمادات و نباتات و حیوانات باشد. شاید قصه‌ها می‌خواهند به ما بفهمانند که برای دوری جستن از خطرهایی که در زندگی وجود دارد، حتی نیاز داریم تا زبان مرغان و سگان و درختان را یاد بگیریم.

به هر حال، موضوعاتی که در بالا مطرح شد جای تحقیق و بررسی بسیار بیشتری دارد و برداشت‌های متفاوتی را به همراه خواهد داشت که هیچ‌کدام خالی از لطف نیستند.

اما نگارنده با استفاده از مطالب بالا می‌خواهم به یک موضوع جالب توجه در زندگی امروز اشاره کنم. معتقدم که ما امروز شاهد سخن گفتن جمادات (که حتی در مرحله پایین‌تری از گیاهان و حیوانات قرار دارند) هستیم.

به طور مثال آیا این‌گونه نیست که با نوشتن جملات و چسباندن اعلامیه‌ها بر روی دیوارها، دیوارها را به سخن گفتن واداشته‌ایم؟

بگذارید به یک مثال دیگر بپردازیم. در سطرهای بالا اشاره کردم که معمولا به سخن درآمدن جمادات، نباتات و حیوانات معمولا در زمانی صورت می‌گیرد که قرار است پندی داده شود یا رازی گفته شود. امروزه هم بیشتر جملات و اشعاری که بر روی بدنه اتومبیل‌ها نوشته می‌شود (معمولا پشت اتومبیل نوشته می‌شود تا رانندگان دیگر نوشته‌ها را راحت‌تر بخوانند) جنبه‌ی نصیحت و پندآموزی دارند. با این تفاوت که در این‌جا ظاهرا این اتومبیل‌ها هستند که توانایی سخن گفتن به زبان آدمیان را کسب کرده‌اند نه این‌که آدمیزاد زبان آن‌ها را فراگرفته باشد.

در این مورد، اتومبیل به عنوان یک واسطه و مدیوم نقش ایفا می‌کند.

جالب این است که در قصه‌های قدیمی، ظاهرا درختان و حیواناتی که سخن می‌گویند ماموریت دارند تا با قهرمان سخن بگویند. گویی آن‌ها واسطه‌هایی هستند برای انتقال پیام. احتمالا آن‌ها پیامبران خدایند که حامل پیامی برای ابلاغ هستند.

شاید امروزه هم اتومبیل‌ها گونه‌ای از پیامبران هستند که پیام خدای اتومبیل (که همان آدمیزاد دیروزی است که خود نیاز به پند و یاری داشت) را به آدمیان دیگر انتقال می‌دهند.

این موضوع از جنبه‌های دیگری هم قابل بررسی است.

مثلا در کشورهایی مثل هندوستان و پاکستان و افغانستان، اتومبیل‌ها (به ویژه وسایل نقلیه عمومی) تزیین و نقاشی می‌شوند. این تزیینات تقریبا شبیه تزیینات حجله‌ی دامادی و عروسی است. بنابراین اتومبیل در زمان حرکت شادی حاصل از خوشی و سرمستی جشن مذکور را تداعی می‌کند. اما در ایران هرچند که تزیین اتومبیل وجود دارد اما به شدت کشورهای نامبرده نیست. از طرفی در کشور ما این ادبیات است که نقش اساسی ایفا می‌کند. این ادبیات معمولا در قالب دعا و پند و به‌ ویژه شعر حضور پیدا می‌کند. بنابراین می‌توان این‌گونه انگاشت که اتومبیل‌ها در ایران سخن می‌گویند، حتی فراتر از این، شعر می‌سرایند.

پی‌نوشت: این مبحث جای بحث و بررسی بسیار دارد.

Lonely Planet

دوشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۲

متن زیر، ترجمه صفحات آغازین ششمین ویرایش کتاب Lonely Planet Iran چاپ سال ۲۰۱۲ میلادی است:

به ایران خوش آمدید

*** به دنبال رد پای امپراطوری

قبل از این‌که به ایران بیایید، شاید فکر کنید دلیل اصلی بازدید از جمهوری اسلامی پرماجرایی آن و تعداد زیاد دیدنی‌هایی است که از سال‌هایی به جا مانده‌اند که “پرشیا” یک قدرت بزرگ بود.

در برخی از سطوح حق باشماست. راه رفتن در اطراف گنبدها و مناره‌های مرتفع کاشی-فیروزه‌ای میدان نقش جهان اصفهان، قدرت پر هیبت و زیبای پایتخت باستانی هخامنشیان در پرسپولیس، کوچه‌ها و پشت بام‌های خشت و گِلی یزد، و زیگورات عظیم و زیبای ایلامی چغازنبیل شما را در مسیر برخی از برجسته‌ترین طرح‌های تاریخی قرار می‌دهد. قطعا شما نمی‌توانید خودتان را در انبوه این مناظر پیدا کنید و این سرگرم کننده است.

این ویژگی‌ها، به همراه فضای چایخانه‌ها، بازارهای شلوغ، بیابان‌هایی که با دشت‌های تاریخی و رشته کوه‌های ناهموار نشانه‌گذاری شده‌اند، به ایران سهمی بیش از سهم عادلانه‌ی مکان‌های فوق‌العاده برای بازدید می‌دهد. اما فکر کردن تنها به مناظر ایران به معنی از دست دادن داستان واقعی این کشور است.

*** باز تعریف مهمان‌نوازی

اگر مردم را دوست دارید، ایران را دوست خواهید داشت. ایرانی‌ها، ملتی که از گروه‌های قومی فراوان تشکیل شده‌اند و در طول هزاره‌ها تحت نفوذ اشغال‌گران یونانی، عرب، ترک‌ (تورانی) و مغول قرار گرفته‌اند، پیوسته خوش‌آمد گویند.

برای کسی‌که با تصویر ایران به عنوان یک مکان تاریک و خطرناک پر از بنیادگرایان متعصب، رشد کرده است کشف ایران بیشترین شگفتی و حیرت را به‌همراه خواهد داشت. به‌زودی از خودتان خواهید پرسید: چگونه جایی که ظاهرا خیلی بد است، می‌تواند چنین خوب باشد؟

فراتر از کلیشه‌ها، ایران کشوری است که مایوسانه می‌کوشد چنان دیده شود که هست، نه طوری‌که به تصویر کشیده شده. مطمئنا همه‌ی ایرانیانی که ملاقات می‌کنید شما را به شام دعوت نمی‌کنند، اما اگر شما مشکلی با این موضوع نداشته باشید، احتمالا دعوت خواهید شد، و از این طریق فرهنگ دست اول، کهن و پیشرفته ایرانی را تجربه خواهید کرد.

*** سیاست و امنیت- آیا باید بروید؟

اگر مقصد سفرتان را بر اساس گفته‌های دوستان و خانواده تعیین می‌کنید، احتمالا هرگز به ایران نخواهید رفت. این‌ کشوری است که از سیاست آن نمی‌توان فرار کرد. برای بیشتر مسافران (سیاست ایران) به مثابه‌ی سوالات عقلانی قبل از سفر محسوب می‌شود، اما ممکن است برای گرفتن ویزا یک چالش باشد. به جز آمریکایی‌ها که باید همراهی شوند، سفر مستقل در ایران راحت است، و به‌واسطه مردمی که ملاقات می‌کنید، رضایت‌آمیز و سرراست خواهد بود. با این‌که شما تصمیم گرفتید سفرتان را برنامه ریزی کنید، سفر به ایران نحوه‌ی نگرش شما به این بخش از دنیا را تغییر خواهد داد.

اگر رضایت‌بخش‌ترین سفر، سفری لبریز از غافلگیری باشد، آنگاه به جرات می‌توان ادعا کرد که ایران رضایت‌بخش‌ترین مقصد است. اگر علاقمند هستید به جایی سفر کنید که نه شرق باشد و نه غرب، و عجیب و غریب و فریبنده باشد ولی کاملا راحت، پس بخوانید…

ترجمه: آرش نورآقایی

اندک اندک از راه می‎رسند

پنجشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۱

چند وقت پیش مطلبی نوشتم با عنوان “نگاهی گذرا به وب‎سایت‎های گردشگری ایران و جهان” که با توجه به عنوانش، مقایسه‎‎‎ای بود برای مشخص شدن میزان بهره‎وری اینترنتی در کشور ما و مقایسه آن با کشورهای دیگر برای رونق گردشگری.
در پایان آن نوشتار بعد از معرفی و بررسی چند وب‎سایت خارجی و داخلی آورده‎ام:

“اما در نهایت نتیجه‎ای که به دست خواهد آمد، شاید این باشد که بیشتر وب‎سایت‎های ایرانی مشابه هستند و در نهایت هیچ کدام فعالیت جدی ندارند. بسیاری از آن‎ها ادعای “رزرواسیون آن‎لاین” دارند که خلاف واقع است. بهترین وب‎سایت‎های گردشگری ایرانی، اگر بتوان عنوان “بهترین” به آن‎ها بخشید، تنها به ارائه اطلاعات ناقص در رابطه با ایران‎شناسی بسنده کرده‎اند و از اطلاعات کاربردی در میان آن‎ها کمتر خبری می‎توان یافت.
در یک کلام، فعالیت گردشگری در کشور ما ابتدایی است و در این میان، فعالیت از طریق اینترنت اصلا رنگ و بویی ندارد.
هنگامی که وب‎سایت‎های گردشگری دنیا نیازهای گردشگران را در حد پیدا کردن چمدان‎های گمشده مد نظر قرار داده‎اند و به انواع گروه مخاطبانشان (و سلیقه آن‎ها) می‎اندیشند ما هنوز در حال کپی‎کردن اطلاعات از مد افتاده‎ای هستیم که نهایتا هیچ ارزشی ندارند و دیگر کسی این روزها به دنبالشان نیست.”

تقریبا هم‎زمان با نوشتن آن مطلب انتقادی، زمزمه‎های خوشایندی به گوشم رسید مبنی بر ایجاد یک وب‎سایت ایرانی برای رزرواسیون هتل. هرچند در مطلب ذکر شده، اشاره‎ای به آن وب‎سایت نکردم، اما مدیران سایت زروق www.zoraq.com ادعا می‎کردند که توانسته‎اند رزرو آن‎لاین هتل را برای ایرانیان داخل کشور با استفاده از کارت شتاب بانک‎های داخلی عملی سازند. این ادعا بی‎اساس نبود.

اکنون بعد از حدود ۱۵ ماه که از نوشتن مطلب “نگاهی گذرا به وب‎سایت‎های گردشگری ایران و جهان” می‎گذرد و با توجه به فعالیت برخی از وب‎سایت‎ها و وبلا‎گ‎های گردشگری تصمیم گرفتم مطلب حاضر را با عنوان “اندک اندک از راه می‎رسند” بنویسم.

درواقع، حضور وب‎سایت زورق به عنوان یک سایت ایرانی و به زبان فارسی در حیطه‎ی گردشگری الکترونیک، و اتفاقات مثبت دیگر نگارنده را مجبور کرد تا همان‎طور که قبل‎تر مطلب انتقادی نوشتم، حالا نیز از نشانه‎های امید در این زمینه سخن برانم.
بد نیست در این میان به برگزاری مراسم “نخستین جشنواره سفرنامه‎نویسی ناصرخسرو قبادیانی” هم اشاره کنیم.
جشنواره سفرنامه‎نویسی ناصرحسرو قبادیانی برای اولین مرتبه در ۱۳ بهمن ۱۳۹۰ برگزار شد. مخاطبان یکی از بخش‎های این جشنواره (بخش الکترونیک) کسانی بودند که در محیط اینترنت به نوشتن سفرنامه می‎پردازند. از آن‎جا که تاکنون به این سفرنامه‎نویسان توجه جدی نشده بود، تجربه‎ی جالب توجهی به دست آمد که برگزارکنندکان جشنواره را در فکر فرو برد.
باید اذعان کنیم که تا زمان برگزاری جشنواره سفرنامه‎نویسی هیچ شناخت کمی و کیفی نسبت به سفرنامه‎نویسی در محیط اینترنت وجود نداشت. و جالب این‎که بعد از برگزاری این جشنواره، تعداد نویسندگان سفرنامه و مطالب مربوط به سفر در محیط اینترنت، افزایش یافته است.
اما در این اشاره، موضوعی هست که به این نوشتار بیش‎تر ربط پیدا می‎کند. برخی از همین وب‎سایت‎ها و وبلاگ‎ها که توسط اشخاص حقیقی (غیرحقوقی) مدیریت می‎شوند در زمینه گردشگری الکترونیک با نگاه کارآفرینی و اشتعال‎زایی موفق عمل کرده‎اند که شایان توجه هستند. یکی از نمونه‎های موفق در این زمینه، وبلاگ “کافه تهرون” www.cafetehroon.com است. مدیر این وبلاگ، علیرضا عالم‎نژاد یک راهنمای تور است و تنها با استفاده از همین وبلاگ حتی مشتریانی از آن‎سوی مرزها دارد. او تهرانی‎ها و ایرانیان مشتاق به تهران‎گردی را به پیاده‎روی در تهران دعوت می‎کند و مشتریان پر و پا قرصی هم دارد.
بنابراین این وبلاگ نمونه جالبی است از جذب گردشگر که تنها با نوآوری یک نفر، اتفاق افتاده است و به باور نگارنده توانایی ایجاد یک جریان مثبت و رو به جلو را در جامعه گردشگری الکترونیک دارد.

بنا به گفته مدیران “گروه هتل‎های پارس”، آن‎ها هم توانسته‎اند با ایجاد بستر لازم برای رزرواسیون آن‎لاین هتل‎های زیرگروه خودشان در سایت www.pars-hotels.com، به فروش اینترنتی اتاق‎هایشان اقدام کنند.

شرکت “مارکوپولو” هم در زمینه فروش اینترنتی تور، اقداماتی انجام داده است و کاربران می‎توانند با رجوع به سایت www.iranmarcopolo.com از مزایای گردشگری الکترونیک استفاده کنند.

نگارنده هنوز معتقد نیستم که کشور ما در زمینه گردشگری الکترونیک کارهای اساسی و بدون نقص انجام داده است، بلکه اعتقاد دارم ظاهرا بخش خصوصی برای رونق گردشگری تلاش می‎کند و تاکنون نیز فعالیت‎های هرچند غیرمتمرکز ولی مفیدی در این زمینه صورت گرفته است که نباید مورد بی‎اعتنایی قرار گیرد.

آرش نورآقایی

کُلن و اُدکُلن

سه شنبه ۱ آذر ۱۳۹۰

ظاهرا باید سه مرتبه به شهر “کُلن” سفر می کردم تا این موضوع را می فهمیدم…

جریان از این قرار است که وقتی در شهر “کُلن” قدم می زدم به فروشگاهی برخوردم که عطر و ادکلن می فروخت. به واژه ی ادکلن که نگاه کردم ناگهان متوجه شدم چه شباهت جالبی میان نام شهر کلن (Cologne) و ادکلن (Eau de Cologne) وجود دارد. تعجبم را از این شباهت با “سعید کریمی” (دوستی که با هم در حال قدم زدن بودیم. او در “کلن” زندگی می کند) در میان نهادم. گفت: مگر داستانش را نمی دانی؟ گفتم: نه، ولی این شباهت نوشتاری برایم بسیار جالب است. او گفت: اصلا داستان پیدایش ادکلن از همین شهر کلن شروع شده است و “ادکلن” به معنای “آب (شهر) کلن” است و ادامه داد که: در نزدیکی کلیسای جامع شهر (Dom)، یک کارگاه ادکلن سازی قدیمی وجود دارد که کاشف ادکلن، آن را برای اولین مرتبه در دنیا به وجود آورده است.

سعید اطلاعات بیشتری نداشت، اما چون موضوع برایم جالب بود به اینترنت رجوع کردم و یافتم که:

در سال ۱۷۰۹ میلادی، شخصی به نام “جیووانی ماریا فارینا” اولین کارگاه ادکلن سازی دنیا را در شهر “کلن” افتتاح کرد. او در سال ۱۷۰۸ نامه ای به برادرش، “ژان باپتیست” فرستاد و در آن نوشت: “من عطری را به دست آورده ام که یادآور بوی صبح بهاری ایتالیا، نرگس های کوهی و شکوفه های پرتقال بعد از باران است.” او نام این عطر را به افتخار زادگاهش، “ادکلن” یا همان “آب کلن” Eau de Cologne گذاشت.

در آن زمان ادکلن (عطری که “ماریا فارینا” ساخته بود) فقط در دسترس خانواده های سلطنتی اروپا بود. بد نیست بدانیم که حتی تا امروز هم فرمول ساخت عطری که “ماریا فارینا” به دست آورده بود جزو رازها باقی مانده است. بعدتر (حدود ۱۰۰ سال بعد) اشخاص و تاجران دیگری عطرهای ابداعی خودشان را تحت نام “ادکلن” به فروش رساندند.

امروزه “موزه ی عطر فارینا” در نزدیکی تالار شهر کلن (City hall) قرار دارد.

لوگوی عطر “ماریا فارینا”

ادکلن اوریجینال ۴۷۱۱ که امروزه شهرت جهانی دارد.