آرشیو ‘یادی از گذشته’

پیشینه سفر

جمعه ۱۵ آبان ۱۳۹۴

آن وقت‌ها که هنوز راهنما نشده بودم، به همین اندازه و شاید هم بیشتر سفر می‌کردم. چند عکس برای یادآوری آن روزگار تقدیم می‌کنم:

۱۲ سال پیش: در میان بچه‌های عراقی در شهر “موصل” و در نزدیکی مقبره “یونس پیغمبر” نشسته‌ام و با هم خوشیم. آن روزها عراق درگیر جنگ بود. آمریکایی‌ها همه جا بودند. صدام تازه سَقَط شده بود.

۱۴ سال پیش: در یکی از روزهای بهاری نه راه معمول، بلکه راه کوهستانی از “ایذه” به سمت “مسجد سلیمان” را انتخاب کردیم. روز عجیبی بود. مسیر در نهایت زیبایی و طبیعت در اوج سرکشی بود آن روز. ساعتی بعد از اینکه این عکس را گرفتیم، سیل آمد. به سختی به مقصد رسیدیم آن شب.

۱۴ سال پیش: از آن روزگار تا امروز به نمادهای قبرها علاقه دارم. اینجا خوزستان است، میان دو شیر سنگی ایستاده‌ایم و گپ می‌زنیم.

۱۳ سال پیش: اولین سفر خارجی‌ام است به دوبی، به همراه نزدیکترین دوست دوران زندگی‌ام در آن روزها. به یاد او که چند سال پیش از دست دادمش. ما از ۶ سالگی با هم دوست بودیم. با هم درس خواندیم. با هم دانشگاه و یک رشته قبول شدیم. هر دو با هم از دانشگاه انصراف دادیم. با هم سربازی‌امان را خریدیم. با هم اولین سفر خارجی را رفتیم. با هم در یک شرکت کار کردیم. ولی او حالا دیگر نیست. هنوز خوابش را می‌بینم. یکی از روزهای پاییز بود که رفت.

۱۱ سال پیش: در این عکس با دوست سوئیسی‌ام، “جکی” (آن مرد عینکی و کم مو) رفته بودیم بم. آن‌وقت ها ما در ایران زعفران می‌خریدم، “جکی” آنها را به سوئیس می‌برُد. بچه‌های مدرسه‌ای سوئیسی زعفران‌ها را می‌فروختند. بعد “جکی” و من سود زعفران‌ها و بقیه کمک‌های مردمی سوئیس را می‌بردیم برای بمی‌ها تا مدرسه بسازند.

من و آن همه بشقاب

سه شنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۴

حدود ۱۳ تا ۱۶ سال پیش، به همه ایران (و گاهی خارج از ایران) سفر می‌کردم و برای ارگان‌های دولتی، نیمه خصوصی و خصوصی ماهواره‌های مخابراتی نصب می‌کردم. آن وقت‌ها این تخصص خیلی کم بود.

“گمرک جمهوری اسلامی ایران”، “پژوهشگاه بین‌المللی زلزله شناسی”، “هلال احمر”، “نیروی انتظامی”، “شرکت مخابرات ایران” و “شرکت فراب” تنها چند نمونه هستند.

یادم هست، پیدا کردن جای ماهواره‌‌ها و پیدا کردن ردی از سیگنال آن‌ها در دورافتاده‌ترین روستاهای ایران، گاهی چندین ساعت طول می‌کشید.

پروژه “پژوهشگاه بین‌المللی زلزله شناسی” خیلی مهم بود. در واقع همه‌ی کارها برای پیش بینی (احتمالی) وضعیت زمین لرزه صورت می‌گرفت.

ابتدا باید زمین (ظاهرا جایی که جنس پوسته زمین همانند هسته زمین باشد) انتخاب می‌شد. بعد گودالی در زمین می‌کندند. سپس حسگرهایی در داخل گودال نصب و به یک کامیپوتر متصل می‌شد. در نهایت پورتی از کامپیوتر را به من تحویل می‌دادند و من باید سیگنال‌های دریافتی از آن گودال را توسط ماهواره و مودم به تهران منتقل می‌کردم تا آنالیز شوند. بنابراین پیدا کردن جای ماهواره و فیکس کردن آن خیلی مهم و حیاتی بود.

برای آن پروژه به استان‌های فارس، هرمزگان، اصفهان، کردستان و … سفر کردم. تصویر فوق جایی است در کوه‌های اطراف “قیر و کارزین”. یادش به خیر! تابستان خیلی گرمی بود. آن‌جا عقرب داشت. باید حواسم هم به عقرب‌ها بود و هم به پیدا کردن سیگنال ماهواره مربوطه. به این مکان چندین مرتبه سفر کردم.

فکر کنم جایی در خوزستان است. آن‌جا ماهواره Dual optic (همان‌طور که در تصویر مشخص است دارای دو Dish، یکی بزرگ و یکی کوچکتر برای تمرکز بیشتر سیگنال‌های دریافتی و ارسالی) نصب کردم.

بیشتر وقت‌ها ساعت‌ها روی پشت بام‌ تنها بودم و همه‌ی تجهیزات یک ماهواره را نصب می‌کردم.

این یکی را برای سد “کارون ۳″ در نزدیکی “ایذه” نصب کردم. یادم هست، باران باریده بود. در چند صد متری همین مکان، عشایر چادر زده بودند. هر روز بهشان سر می‌زدم.

پیدا کردن سیگنال بعضی از ماهواره‌ها که پهنای باند را از آن‌ها دریافت می‌کردیم کار ساده‌ای نبود. نه تنها باید با مفاهیم طول و عرض جغرافیایی، محل نصب آنتن و چگونگی نصب آنتن آشنا می‌بودیم بلکه کار کردن با دستگاه “اسپکتروم آنالیزر” هم قصه‌های خودش را داشت.

کل کار عبارت بود از نصب استراکچر آنتن، نصب بشقاب، نصب فرستند و گیرنده، پیدا کردن محل ماهواره، کابل کشی، آب‌بندی کابل‌ها، نصب مودم، تنظیم مودم و نهایتا ارسال و دریافت سیگنال با کمترین خطا و بهینه‌ترین زمان.

این آنتن را به همراه این دو دوست، بر سر ساختمانی که در تقاطع جلال آل احمد و امیرآباد هنوز هم وجود دارد نصب کردیم. یک نمونه از این آنتن در دانشگاه صنعتی شریف بود. یادم هست برای این‌که طول نقطه کانونی این آنتن را به دست بیاورم، چندین مرتبه به دانشگاه صنعتی شریف رفتم. نصب این یکی خیلی سخت بود.

بعدتر، بزرگترین آنتنی که به همراه دوستان دیگر، نصب کردم ۹ متر قطر داشت. در این تصویر، بشقاب هنوز فرستند و گیرنده ندارد.

حالا دیگر نه من آن تخصص را دارم و نه آن آنتن‌ها باقی مانده‌اند.

به یاد پالمیرا

شنبه ۹ آبان ۱۳۹۴

بهار ۱۳۸۳ در بحبوحه‌ی تصمیم این‌که به فعالیت‌های مهندسی کامپیوتر و مخابرات ادامه دهم یا جهانگرد بشوم، و در اوج زمانی که مطالعات ادبیاتی و فلسفی می‌کردم، به همراه دوستی که مسیر زندگی‌ام را تغییر داد به مدت دو هفته به سوریه سفر کردم.

از این سفر که برگشتم در کلاس‌های راهنمای گردشگری موسسه “آوای جلب سباحان” ثبت نام کردم و اینی شدم که الان هستم.

تا جایی که یادم هست در آن سفر از شهرهای دمشق، حمص، پالمیرا، حلب، لاذقیه، حماه و طرطوس بازدید کردیم. در زیر سه عکس از آن سفر تقدیم می‌کنم:

پالمیرا

به ترتیب از سمت راست:  ”جکی کارل” (دوست سوئیسی من)، من با پیراهن سفید، یک چوپان سوریه‌ای که گوسفندهایش را آن حوالی می‌چراند، و یک گردشگر خانم ترکیه‌ای. این خانم و دوستش در چند شهر سوریه با ما همسفر بودند. دوست دیگرش که در این تصویر نیست، همین عکس را گرفت. ۷ سال بعد، خانمی که این عکس را گرفت به ایران آمد و با هم دیداری داشتیم.

نمایی از تاق یکی از ورودی‌های “پالمیرا”

بر فراز یکی از ساختمان‌ها نشسته بودم، به پالمیرا نگاه می‌کردم و می‌نوشتم.

حالا دیگر نه آن “پالمیرا” باقی مانده نه آن دست‌نوشته‌ها!

سفر به افغانستان

سه شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۲

شما را به دیدن چند عکس از سفر ۱۰ سال پیش به افغانستان دعوت می کنم. در آن سفر کاری، از شهرهای کابل، مزار شریف (بلخ قدیم) و شبرغان دیدار کردم:

حالا را نمی دانم ولی آن زمان جاده های بین راهی افغانستان خیلی بد بود. در تصویر بخشی از مسیر کابل به مزار شریف را مشاهده می کنید.

مزار شریف: در انتهای تصویر مقبره ای مشاهده می شود که سردر آن نوشته شده: آرامگاه خلیفه چهارم مسلمین، علی ابن ابیطالب

مردم افغانستان معتقدند جسد (سر) علی ابن ابیطالب به این مکان انتقال داده شده. احتمالا می دانید که مزار شریف مکان کشته شدن زرتشت هم هست.

نمایی از یک نانوایی در کابل

نمایی از بازار کابل و مردمی که خربزه می خورند.

مردم از این شیرهای تلمبه ای آب برمی داشتند.

کودکی که آب می فروخت.

پاتوقی برای سلمانی ها: مردم موهای سر و گاهی زیر بغلشان را در اینجا کوتاه می کردند.

نمایی از یک غذا فروشی در کابل

از این دوربین عکاسی برای عکس گرفتن استفاده می شد.

زلزله بم

شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۲
بخش جدیدی در این سایت راه اندازی کردم با عنوان “یادی از گذشته
برای اولین نوشته از این دسته، چند عکس از سفر ۱۰ سال پیش به عراق را نمایش دادم و اکنون قصد دارم چند عکس از زلزله‌ای که ۱۰ سال پیش در “بم” اتفاق افتاد، نشان بدهم.
این نوشته‌های “یادی از گذشته” تا جایی که برای خوانندگان جالب باشد، ادامه خواهد یافت.
ساعت ۱۲ ظهر روز ۵ دی ۱۳۸۲ یکی از همکلاسی‌های دانشگاهم به اسم “مجید کیوان خصال” که در آن زمان در سازمان هلال احمر کار می‌کرد با بنده تماس گرفت و گفت: “می‌دانی که در بم زلزله آمده. ارتباطات تلفنی قطع شده. به کمکت احتیاج داریم.”
تخصص بنده در آن زمان نصب آنتن‌های ماهواری‌ای و انتقال اطلاعات صوتی و تصویری بر بستر سیگنال‌های ماهواره‌ای بود. بنابراین کمک بنده هم در همان زمینه می‌توانست باشد.
بعد از تماس دوستم و ماموریتی که شرکتی که در آن کار می کردم به عهده ام گذاشت، عصر همان روز به اتفاق یکی دیگر از همکاران با هماهنگی هلال احمر به کرمان پرواز کردیم. بعد از کمی معطلی، از آنجا ما و تجهیزاتمان را با اتومبیل به بم انتقال دادند.
نیمه شب به بم رسیدیم. در این هنگام متوجه شدم آنتن ماهواره که قرار بود با یک هواپیما مستقیم از تهران به بم فرستاده شود، هنوز نرسیده. ما هم وقت بسیار کمی داشتیم. بنابراین از دوستان هلال احمر خواستم ما را به سمت یک بانک ببرند. با همراهی نیروی انتظامی رفتیم و یک بانک صادرات که بر اثر زلزله تخریب شده بود، پیدا کردیم. آنتن بانک را از زیر آوارها بیرون آوردیم و باز کردیم و آن را در مکان دیگری دوباره نصب کردیم. در این میان سقف ساختمان بانک دوباره ریزش کرد و انگشت دستم مصدوم شد. اما کار جدی تر از آن بود که متوقفش کنیم…
بالاخره ساعت ۸ صبح، یعنی ۲۷ ساعت پس از وقوع زلزله، توانستم چند خط تلفن بر روی بستر ماهواره به تیم هلال احمر تحویل دهم.
۱۲ روز در بم ماندم.  روزهای سختی بود.
در این ۱۲ روز اجساد بسیاری دیدم. ناله های بسیاری شنیدم. اما همکاری ها و از خودگذشتگی های بین المللی فراوانی هم دیده می شد.
هر روز کمک های مردمی می رسید.
روایت های زیادی می شنیدم که مثلا یک پیرمرد یا یک بچه بعد از چند روز زنده از زیر آوار بیرون آورده شده اند.
این هم بنده که با استفاده از دستگاهی به نام “اسپکتروم آنالایزر” جهت ماهواره را پیدا می‌کنم. در مدت زمانی که در بم بودم، آنتن‌های دیگری هم نصب کردم.

خرداد ۱۳۸۲

یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۲

۱۰ سال پیش دو مرتبه به عراق سفر کردم. دقیقا در اوج جنگ آمریکا و عراق بود.

یکی از دستاوردهای آن سفرها، دو مرتبه بازدید از “تیسفون” یکی در تاریخ چهارم و دیگری در بیست و هفتم خرداد ۱۳۸۲ بود.

شما را به دیدار چند عکس دعوت می کنم:

تیسفون - ایوان مدائن - یا همان تاق کسری

از زاویه ای دیگر

نمایی از آجر چینی ها

این هم تاق معروف کسری

و این هم بنده که خاک تیسفون را در مشت کردم و با خودم به ایران آوردم. آن خاک را در گلدان خانه امان ریختم تا با خاک ایران مخلوط شود و گیاه از آن بروید.

شاید بعدها بخش هایی دیگر از این سفر را با عکس برایتان روایت کنم.