آرشیو ‘سفرنامه: هایکو - سفرنامه’

۱۴: تهران

چهارشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۰

امروز از هفت صبح به وقت رُم (۸:۳۰ به وقت تهران) در راه بودیم و نهایتا ساعت ۲۲ به تهران رسیدیم.

۱- چند وقتی هست به این فکر می کنم که دیگر به عنوان راهنما فعالیت نکنم. وقتی به عنوان راهنما سفر می کنم لذت سفر را درک نمی کنم و عمق را از دست می دهم. هم اینکه  راستش بعد از هر تور، به صورت غیرقابل باوری از روح و جسمم کاسته می شود. از طرفی فکر می کنم که تجربه ی این سال ها نباید به فراموشی سپرده شود. ضمنا برای اینکه در دل جریان گردشگری و در میان مردم باشم (نه آنچه که فقط در میان کتاب های گردشگری دیده می شود) لازم است که در این شغل فعالیت کنم. خلاصه پارادوکس عجیبی است که با آن درگیرم و هنوز تصمیمی در این رابطه نگرفته ام.

۲- از اینکه نتوانستم سفرنامه را به صورت هایکو بنویسم، عذرخواهی می کنم و دلیلش را در وهله ی اول عدم توانایی خودم و دوم عدم وقت برای اندیشیدن می دانم. این ایده را همچنان دوست دارم و در آینده دوباره به آن می پردازم.

۳- در روز آخر سفر از همسفران (حدود ۳۰ نفر که به همراه بنده به تهران بازگشتند) درخواست کردم برای راننده ای که چند روز از سفر را با ما همراه بود و برای جابجایی چمدان ها و قرار دادن آن ها در قسمت بار اتوبوس کمک کرد انعام جمع کنند. پیشنهاد دادم که نفری ۵ یورو هدیه کنند. می دانم که بعضی، لطف کردند و ۵ یورو را پرداخت کردند و بعضی هم اصلا دستشان به جیبشان نرفت. نهایتا در حدود ۵۰ یور جمع شد. اما برای بنده این موضوع عجیب بود که خیلی ها اصلا تصوری از انعام ندارند و با خود فکر می کنند بهتر است آنچه را که دوست ندارند به عنوان انعام به کسی که قرار است از خدماتش تشکر کنند، بدهند. عکسی که می بینید، پول خردهایی (علاوه بر ۵۰ یورو اسکناس) است که مسافرانم برای انعام به راننده جمع کردند. در این میان از سکه های یک سنتی تا یک یورویی دیده می شود. پول خرد بد نیست، اما تفکر پشت جمع شدن این پول خردها به عنوان انعام زیبا نیست. مسافرانم (بعضی هایشان) برای اینکه از شر سنگینی این پول خردها رها شوند، آنها را هدید کردند. هرگز لحظه های صدای برخورد این سکه ها در هنگام جمع کردن را فراموش نمی کنم. لحظه ی دردناکی بود.

جالب این است که در میان همین همسفران کسانی بودند که به قول خودشان تمام هیکل من و آژانس مسافرتی را می خریدند و آزاد می کردند، و خوردن غذای دریایی در کنار دریای آتلانتیک را در شان و اندازه ی خود نمی دانستند و …

من این پول خردها را برای آنکه خیلی چیزها یادم بماند نزد خودم نگه داشتم و در عوض ۱۰ یورو بر آن ۵۰ یورو افزودم و به راننده دادم.

۴- قبلا از همسفرانی که در طول این سفر به بنده لطف داشتند و احتمالا این متن را می خوانند، تشکر و البته عذرخواهی می کنم. ننوشتن بعضی چیزها برایم بسیار سخت است و حاضرم تمام محبوبیتم را گرو بگذارم برای نوشتن آنچه که لازم می دانم برای نوشتن.

۱۳: رُم

دوشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۰

امروز در حال و هوای رُم بودیم:

Campidoglio نام میدانی است که بر روی یکی از هفت تپه ی باستانی شهر رُم Capitoline بنا شده. یک میدان ذوزنقه ای است که طراحی اش را میکل آنژ انجام داده.

در تصویر صورت یکی از مجسمه های واقع در این میدان را می بینید. به این تصویر ربطی ندارد، اما در وسط میدان Campidoglio یک مجسمه از “مارکوس اورلئوس” هم دیده می شود. مارکوس اورلئوس همان امپراطوری است که در فیلم گلادیاتور (در ابتدای فیلم) می میرد و به قهرمان داستان نصیحت هایی می کند. او یک شخصیت واقعی در تاریخ روم است که اتفاقا بسیار هم محبوب و تاثیرگذار بوده.

یکی دیگر از مجسمه های میدان فوق الذکر: کبوترها جزو جدانشدنی مجسمه ها هستند و انگار می دانند کجا باید بنشینند تا عکسشان را بگیریم.

پی نوشت: نام هفت تپه ی باستانی رم عبارتند از:

Aventine
Caelian
Capitoline
Esquiline
Palatine
Quirinal
Viminal

۱۲: فلورانس

دوشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۰

دیروز از ونیز به سمت رُم آمدیم. در مسیر از فلورانس بازدید کردیم. همه چیز تا قبل از رسیدن به رُم خوب بود، اما به محض وارد شدن به هتل چهار ستاره “آریستون” دنیا به کام مسافران و ما (دو راهنما) تلخ شد. دلیلش، نارضایتی برخی از مسافران از وضعیت هتل بود. اتفاقاتی در لابی هتل افتاد که شرمنده شدم.

به همین دلیل تمام دیشب و امروز حال بدی داشتم. امروز را با سردرد و یک نوع کسالت زجرآور سَر کردم. هرچه فکر می کنم راهی نمی یابم برای تغییر بعضی چیزها. تغییر در خودم، جامعه و تفکرات جامعه.

دیگران نصیحتم می کنند که سخت نگیرم و نمی دانند که من نمی توانم. نمی دانند که چگونه مسیر زندگی ام را انتخاب کردم و نمی دانند که می دانم از زندگی چه می خواهم و چه راهی را می پیمایم و هدف نهایی ام چیست. نمی دانند که نمی توانم عادی باشم. من برای عادی بودن زندگی نمی کنم و البته که هر روز تاوان سنگینش را می پردازم.

از اینها که بگذریم، فردا صبح از رُم به فرودگاه پاریس و از آنجا به تهران پرواز خواهیم کرد. دیروز از فلورانس چند عکس گرفتم که تقدیم می کنم:

فقط چند ساعت در فلورانس بودیم. فلورانس همانی است که من تا حد شعر و شوریدگی دوستش دارم. از کلیسای “سانتا کروچه” (صلیب مقدس) بازدید کردیم. در این کلیسا می توان مقابر میکل آنژ، دانته و گالیله  و … را زیارت کرد. اینکه در تصویر می بینید مقبره ی خالق “داوود” است.

در میدان سینیوریا، دختران آغوش رایگان هدیه می دادند. گاهی می توان از بوسه ی رایگان هم بهره برد. ظاهرا این کار را برای ترویج مهربانی در میان مردم انجام می دهند.

گفته می شود (از صحت یا عدم صحت این گفته اطلاع دقیقی در دست نیست) این طرحی است که میکل آنژ از صورت “داوود” کشیده، در حالیکه صورتش به سمت دیوار نبوده و به سمت دیگری نگاه می کرده. این طرح بر روی دیوار “قصر قدیمی” واقع در میدان سینیوریا دیده می شود.

نمایی از فلورانس: این شهر همیشه دوست داشتنی است. همیشه.

۱۱: به سوی رُم

دوشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۰

هر روز بیشتر از دیروز

نوشته هایم در من می میرند.

و با ناامیدی،

فشرده می شوم در خویشتن.

۱۰: مورانو و بورانو

یکشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۰

امروز روز بازدید از ونیز و دو جزیره ی اطراف آن بود. قبلا از ونیز عکس گذاشته ام و توضیح داده ام. این مرتبه از جزایر Murano و Burano با موبایل چند عکس گرفته ام که شما را به دیدنشان دعوت می کنم:

“مورانو” از “ونیز” (با قایق) حدود ۳۰ دقیقه فاصله دارد. در این جزیره کارخانه هایی دیده می شوند که در آن ها بلور و اشکال و مجسمه های شیشه ای می سازند. آنچه در این جزیره ساخته می شود در ونیز به فروش می رسد. در بالا، تصویر دو کارخانه و فروشگاه را می بینید.

این آقا از کسانی است که در ساخت مجسمه های شیشه ای مهارت دارد. در تصویر مهارتش را به گردشگران نشان می دهد.

همان توضیح بالا

نمونه هایی از شیشه هایی که در کارخانه می سازند را در تصویر می بینید. ایتالیایی ها مثل اشیای داخل موزه هایشان نمی گذاشتند از این صنعتشان هم عکس بگیریم. این عکس ها دزدکی گرفته شده.

همان توضیح بالا

نمای یکی از ساختمان ها در جزیره “مورانو”

از “مورانو” تا “بورانو” هم حدود ۳۰ دقیقه با قایق راه در پیش داریم. این جزیره به داشتن خانه هایی با نمای بیرونی رنگهای شاد و متفاوت از هم، و همچنین توربافی شهرت دارد.

همان توضیح بالا

این خانم را در حال توربافی می بینید. توربافی از صنایع دستی سنتی جزیره ی “بورانو” است.

نمایی از رنگ ساختمان ها و کانال های جزیره

انگار این خانه ها نقاشی بچه های ۷ و ۸ ساله است.

در کوچه پس کوچه های “بورانو”، درهای رنگی هم پیدا می شود.

شهر رنگی، همسایه رنگی، آرامش رنگی

نمایی دیگر از ساختمان ها

برج ناقوس کلیسای “بورانو” کج است. برج ناقوس بسیاری از کلیساهای ونیز هم کج است.

نمایی از ساختمان های میدان اصلی جزیره

پیرزن ها و کوچه ها

دنبال این پیرمرد رفتم تا ببینم به کجا می رود. به کلیسا رفت. آن دو پیرزن (در عکس قبلی) را هم در کلیسا دیدم.

غروب جزیره

غروب جزیره با موبایل! جالب است که آن مرغ دریایی به دلیل حرکتش در پرواز، در عکس من تکثیر شده.

عکس قبلی را “کراپ” Crop کردم تا بهتر تشخیص دهید. انگار روح پرنده است که از او جدا شده و تندتر می رود.

۹: از آتلانتیک تا آدریاتیک

جمعه ۲۲ مهر ۱۳۹۰

امروز از “آمستردام” به “ورونا” پرواز کردیم. بدون فوت وقت، از فرودگاه “ورونا” خودمان را به هتلمان در “مِستره” Mestre (شهری در نزدیکی ونیز) رساندیم.

خسته و کمی عصبی هستم. می روم بیرون تا شام بخورم و قدم بزنم.

۸: اطراف آمستردام

جمعه ۲۲ مهر ۱۳۹۰

امروز (۱۳ اکتبر) برای بازدید از آسبادهای هلندی به منطقه “زان” zaan رفتیم.

ادامه مطلب …

۷: به سوی آمستردام

پنجشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۰

امروز صبح به همراه حدود ۱۱۴ مسافر از آلمان به سمت هلند حرکت کردیم. ساعت ۹:۳۰ از هتل دوسلدورف حرکت کردیم و ساعت ۱۷:۳۰ در هتل آمستردام بودیم. تمام روز باران می بارید و ما وقت  زیادی را در مسیر از دست دادیم. خیلی سعی کردم تا بتوانم پاییز جاده را در درونم حل کنم و یک متن ادبی کوتاه بنویسم. نشد که نشد. گاهی باید برای مسافران صحبت می کردم و گاهی باید ناز می کشیدم که کاستی ها را ببخشند. به هرحال نتوانستم.

برای رسیدن به آمستردام از شهری به نام “هارلم” گذشتیم. زیبا بود. در ساحل دریای آتلانتیک شمالی (ساحل “سندفورت”) از اتوبوس ها پیاده شدیم تا زیر باران ناز پاییزی، ایستاده ماهی و میگو بخوریم. خوردیم و بعضی این هوای تازه ولی کمی خنک را دوست نداشتند. مثل همیشه نیمی راضی و برخی ناراضی بودند.

اینکه دوربین عکاسی ندارم، اذیتم می کند. اینکه نمی توانم به نوشته هایم روح بدهم، اذیتم می کند. اینکه نمی توانم در خودم فرو بروم، اذیتم می کند.

تنها چیزی که کمی برایم خوشایند است، احساس خوب مسافران از صحبت هایی است که در اتوبوس برایشان می کنم. می گویند دوست دارند و من هنوز بخشی از تیرهای ترکش را پرانده ام.

چند تجربه در این سفر به دست آوردم: ۱- وقتی با مردان سفر می کنی و خانواده همراهشان نیست، مدیریت تور آسان تر است. دلیلش را می دانم ولی ترجیح نمی دهم بنویسم. ۲- دیگر اینکه ترکیب مسافران دستم آمده. یعنی اگر یک اتوبوس پر از مسافر داشته باشم، می دانم که در میانشان حتما یکی هست که فلان اخلاق را دارد و دیگری بهمان جور است. این ترکیب را دو سال هست که تشخیص داده ام، اما حالا دیگر تقریبا تمام داستان را می توانم پیش بینی کنم. ۳- احساسم این است که در سفرها با مردم مهربان تر شده ام. البته این به معنای خوب بودن قضییه نیست، شاید به این دلیل است که از آرمان ها و ایده آل ها کمی کوتاه آمده ام. شاید این نشان خستگی یا دورشدن از شور اولیه ی جوانی باشد. نمی دانم.

ساحل “سندفورت” Zaandvort: همان جایی که ماهی خوردیم.

همان ساحل: در یک هوای بی نظیر ماه اکتبر

۶: بازدید از شهر کُلن

چهارشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۰

قبلا هم از کُلن بازدید کرده ام. منظورم در سفر دو ماهه ای است که به اروپا داشتم. در آن سفر، یک روز به همراه “شهرزاد فتوحی” از آخن به کُلن آمدیم که شرحش را قبلا در “سفرنامه اروپا” نوشته ام.

اطلاعاتی در رابطه با کلن بر اساس کتاب: آلمان - نوشته ی محمودرضا برازش

کُلن کنار رود “راین” واقع شده و چهارمین شهر پرجمعیت آلمان است. در سال ۳۸ پیش از میلاد توسط رومی ها ساخته شد و امروزه یکی از شهرهای تجاری محسوب می شود. موزه و گالری های فراوانی در این شهر دیده می شوند. در جنگ جهانی دوم به طور کلی ویران شد و بعد از جنگ شهر به سبک دهه ی ۱۹۵۰ بازسازی شد.

ادامه مطلب …

۵: نمایشگاه آنوگا در شهر کُلن

سه شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۰

بخش اول: نمایشگاه آنوگا

اصلا بنده برای بازدید از نمایشگاه غذا و نوشیدنی “آنوگا” به این سفر آمدم. هرچند که به عنوان راهنمای تور آمده ام، اما از طرفی علاقمند بودم تجربه ی این نمایشگاه را از منظر گردشگری مورد بررسی قرار دهم.  این نمایشگاه در شهر کلن برگزار شده و بسیاری از کشورهای دنیا در آن شرکت کرده اند.

در نمایشگاه “آنوگا”، کشورهای دنیا آب و نان و چای و پنیر و گردو و فندق و برنج و شکلات و آناناس و پیتزا و خرما و زیتون و … را برای نمایش آورده اند. همه ی غرفه ها، محصول جالب توجهی برای عرضه دارند. هر کدامشان تو را دعوت می کنند برای چشیدن.

من چند ساعت در این نمایشگاه قدم زدم و به جرات می توانم بگویم که:

ذائقه ام وسعت گرفت.

ادامه مطلب …

۴: کمی در رابطه با دوسلدورف

یکشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۰

دوسلدورف (بر اساس کتاب “آلمان”: نوشته ی محمود رضا برازش):

این شهر در محل تلاقی رودخانه های “راین” و “دوسل” واقع شده و یکی از زیباترین و تمیزترین شهرهای آلمان است. در سال ۲۰۰۷، از نظر امکانات زندگی، برترین شهر آلمان و پنجمین در سرتاسر دنیا بوده است. در قرون ۷ و ۸ این شهر منطقه ی ماهی گیری و کشاورزی بود و در سال ۱۲۸۸ از روستا به شهر تبدیل شد. در سال های ۱۸۰۵ و ۱۸۱۵ از مراکز از مراکز حکومت ناپلئون بود و پس از شکست ناپلئون در سال ۱۸۱۵، تحت فرماندهی پروس ها درآمد و در سال ۱۹۴۶، مرکز ایالت “نورد راین، وستفالن” شد. دوسلدورف یکی از مراکز بورس آلمان است. در دوسلدورف جمعیت ژاپنی چشمگیر است.

۳: پیاده روی در دوسلدورف

یکشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۰

به دوسلدروف رسیدیم و کمی قدم زدیم در این شهر:

ادامه مطلب …

۱: هایکو - سفرنامه

جمعه ۱۵ مهر ۱۳۹۰

از ۱۶ تا ۲۶ مهر به همراه یک گروه بزرگ و دو راهنمای دیگر، از شهرهای دوسلدورف، کلن، آمستردام، ورونا، مستره، ونیز، فلورانس و رم، بازدید خواهیم کرد. از میان این شهرها، فقط دوسلدورف برایم تازگی دارد.

این سفر تا حدی غیرمنتظره رقم زده شد، تا جایی که حتی نتوانستم کارهای عقب افتاده ام را جمع و جور کنم و دوربین عکاسی تهیه کنم.

یک ایده به ذهنم خطور کرده و آن این است که تلاش خواهم کرد برخی از بخش های (بخش های کوتاه) این سفرنامه را به صورت “هایکو” بنویسم.

می نویسم، شاید خیلی هم بد از کار درنیاید. تا ببینیم.

………………………………………………..

پاییز

سکوت جمعه

تنها صدای سفر برگ