قصه‌های تاکسی

قصه‌های تاکسی 11

من: فرودگاه چند؟ راننده: کدوم فرودگاه؟ من: مهرآباد راننده: چند میخوای بدی؟ من: پونزده خوبه راننده: (با لبخند) بیا بالا، حراجش کردیم. سوار شدم. راننده: (سرش را به سمت چپ چرخانده بود) بابا نکنید این کارا رو. ماه رمضونه به خدا. دلمون می‌لرزه. سرم را به همان سمتی چرخاندم که او نگاهش به آن‌جا بود. …

‌قصه‌های تاکسی 10

با اشاره دستم، اتومبیل پراید جلوی پایم ترمز کرد. مقصد را گفتم، سر قیمت توافق کردیم و سوار شدم. راننده: همه چی زوره من فقط نگاهش کردم. راننده: همه چی زوره، حالا چه فرقی داره که چقدر کرایه بگیرم. من هنوز تصمیم نگرفته بودم سر صحبت را باز کنم. راننده: من مهندسم باید کرایه کشی …

قصه‌های تاکسی 9

در تاکسی شاهد جدال راننده با یکی از مسافران بودم. در زیر به بخشی از دیالوگ این دو نفر توجه بفرمایید. به نظرم این پدیده در عین حالی که بسیار اتفاق می افتد، بسیار جالب توجه هم هست. …………………….. – حاجی احترام خودتو نگه دار. – حاجی خودتی، احترام هم شوهر کرد. – اِ! – …

قصه‌های تاکسی 7

در اتوبان همت منتظر بودم تا اتومبیلی سوارم کند و به مقصد برساند. بعد از چند دقیقه، یک تاکسی سبز رنگ جلوی پایم ترمز زد. سوار شدم. سلام کردم و خسته نباشید گفتم. جواب احوالپرسی را که داد، گفتم: “تا سر دهکده المپیک چقدر تقدیم کنم؟” هم‎زمان از کیف پولم یک اسکناس 2000 تومانی درآوردم. …

قصه‌های تاکسی 6

با دستم اشاره می‌کنم، اتومبیل پراید ترمز می‌کند… من: دهکده المپیک، دربست. راننده: چند؟ من: موقع اومدن 4000 تومن دادم. راننده: 5000 تومن بده سوار شو. من: زیاده راننده: دشت آخر شب بهم نمی‌دی؟ سوار شدم. دست راستم را روی پیشانی‌ گذاشتم. سردرد داشتم. راننده رو به من کرد و گفت: غصه داری؟ بدون این‌که …

قصه‌های تاکسی 5

در تاکسی نشسته‌ام. راننده با تلفن صحبت می‌کند: تلفن اول: سلام… بابا چه عیدی؟، چه کشکی؟… حالا اینا رو ولش کن، جنس چی داری… به ما چند میدی؟… بابا به قول معروف برای ما چند درمیاد؟… پس من با این قیمت بدم؟… تلفن دوم: آقا خوبی؟… ببین چی دارم بهت می‌گم. چند تا لیزری وکیوم …

قصه‌های تاکسی 4

داخل تاکسی و روی صندلی سمت شاگرد نشسته‌ام. در خیابان شریعتی فشار ترافیک همیشگی به اعصابمان تحمیل می‌شود. تاکسی پشت چراغ قرمز است. جوانکی در پیاده رو ایستاده، سرش را به اطراف می‌چرخاند و با صدایی که ما از داخل تاکسی می‌شنویم، برای خودش می‌خواند: “حسین جانم، حسین جانم” راننده رو به من می‌کند و …

قصه‌های تاکسی 3

تاکسی ایستاد. یکی از مسافران پیاده شد. اسکناس هزار تومانی به راننده داد و منتظر شد بقیه‌اش را بگیرد. راننده کمی تعلل نشان داد. مسافر خم شد و سرش را از پنجره داخل کرد و گفت: “800 تومن میشه.” راننده با خونسردی و خوشرویی جواب داد: “بیا داداش” هنوز دو ثانیه از حرکت تاکسی نگذشته …

قصه‌های تاکسی 2

جوشی بِنِه در شور ما…تا مِی شود انگور ما رادیوی اتومبیل کرایه‌ای که سوارش شده‌ام ترانه‌ پخش می‌کند. خواننده را نمی‌شناسم، سراینده ابیات را چرا. آرام با خودم تکرار می‌کنم: جوشی بِنِه در شور ما…تا مِی شود انگور ما برف می‌بارد. اتومبیلی که سوارش هستم روبروی بیمارستان قلب می‌ایستد. زنی بچه‌ای بغل کرده، مَردش کنارش …

قصه‌های تاکسی 1

“مبارکه.” “مبارکه.” این‎ها کلماتی هستند که از دهان راننده اتومبیل پرایدی که در صندلی عقب آن نشسته‎ام بیرون می‎آید. اتومبیل ایستاده تا مسافری که در صندلی جلو سمت شاگرد نشسته، پیاده ‎شود. در همین حین است که راننده یک اتومبیل پژو برای ما بوق می‎زند. باز هم بوق می‎زند. باز هم. یعنی “راه بیفت”. مسافر …