آرشیو ‘قصه‌های تاکسی’

قصه‌های تاکسی ۱۱

سه شنبه ۹ تیر ۱۳۹۴

من: فرودگاه چند؟

راننده: کدوم فرودگاه؟

من: مهرآباد

راننده: چند میخوای بدی؟

من: پونزده خوبه

راننده: (با لبخند) بیا بالا، حراجش کردیم.

سوار شدم.

راننده: (سرش را به سمت چپ چرخانده بود) بابا نکنید این کارا رو. ماه رمضونه به خدا. دلمون می‌لرزه.

سرم را به همان سمتی چرخاندم که او نگاهش به آن‌جا بود. اولش نفهمیدم قضییه چیست. بعد فهمیدم که به اندام یک خانم نگاه می‌کند.

راننده: (رو به من) دیدی چه تالاپ تولوپی می‌خورد؟! به‌به.

لبخندی زدم.

راننده: کجا میری؟ شیراز؟

من: نه، میرم اهواز.

راننده: اهواز خیلی گرمه الان. چرا میری؟

من: جلسه دارم.

راننده: نرو بابا. تلفنی حرفاتو بزن، پولشو بگیر.

این دفعه خنده‌ام گرفت.

راننده: کارت چیه؟

من: سفر

راننده: سفر مگه شغله؟

من: آره. گاهی هم درس می‌دم.

راننده: چی درس می‌دی؟

من: میراث فرهنگی

راننده: اوهو. مچتو گرفتم. تو کار زیرخاکی هستی پس؟

این دفعه با صدای بلندتری خندیدم.

راننده: آره دیگه. دمت گرمه داداش. میلیاردی حال می‌کنی.

ترجیح دادم فقط گوش کنم و لذت ببرم از حرف زدنش.

راننده: (چشم‌هایش را ریز کرد و مستقیم نگاهم کرد) به جایی وصلی؟

من: یعنی چی؟

راننده: بالا دیگه. به بالا، وصلی؟

باز خندیدم.

راننده: چند سال پیش پسرعمه‌م زیرخاکی پیدا کرد. فروخت ۱۲۰ میلیون. توپ شد وضعش.

من: به تو هم چیزی رسید؟

راننده: نه بابا. تکخور دیوث همشو خودش ورداشت. راستی ببین، من زنم اهل کازرونه. اون‌جا هم خیلی زیرخاکی داره. بیا برو اون‌جا.

من: زیرخاکی‌ها به من نمی‌رسه. من فقط درس می‌دم.

راننده: اصلش تویی دیگه بابا. بقیه پیدا می‌کنن، میارن پیش تو. تو باید قیمت بزاری. جون داداش این‌جوری نیست؟

من: نه!

راننده: (انگار با خودش حرف می‌زند) منم باید برم دنبال زیرخاکی. برم کازرون. نه. نمیزارن. به ما نمی‌رسه. فکر کنم الان دیگه همشو بردن.

کلی خندیدم. در همین حین به فرودگاه رسیدیم.

‌قصه‌های تاکسی ۱۰

پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۳

با اشاره دستم، اتومبیل پراید جلوی پایم ترمز کرد.

مقصد را گفتم، سر قیمت توافق کردیم و سوار شدم.

راننده: همه چی زوره

من فقط نگاهش کردم.

راننده: همه چی زوره، حالا چه فرقی داره که چقدر کرایه بگیرم.

من هنوز تصمیم نگرفته بودم سر صحبت را باز کنم.

راننده: من مهندسم باید کرایه کشی کنم، یه عمله هم میاد کرایه کشی می کنه.

بعد رو به من کرد و پرسید: درست می گم؟

من سرم را تکان دادم و گفتم: نمی دونم.

راننده با لحنی تحکم آمیز: نمی دونی؟

بعد با خودش نجوا کرد: من مهندسم باید بیام با این ماشین دنبال مسافر بگردم و یه عمله با پنج کلاس سواد هم میاد مسافر کشی می کنه، بعد تو می گی، نمی دونی.

بعد ادامه داد: واقعا این درسته؟

من سعی کردم آرام باشم و جواب دادم: نادرست اینه که شما به نیروی تولید و کار در جامعه می گی “عمله”! به نظرت این درسته؟

راننده که انگار انتظار نداشت چنین جوابی بدهم، کمی مکث کرد و گفت: باشه من حرفم رو درست می کنم. دیگه نمی گم “عمله”، اما سواد ندارن ولی من سواد دارم.

بعد از وضعیت خودش و مجرد بودنش حرف زد. در صحبت هایش گفت: من خیلی آرامش دارم و …

راننده همین طور برای خودش حرف می زد و من هم فقط گوش می کردم.

در جایی از صحبت هایش گفت: با اجازتون من “فرا درمانگرم”. حالا هم دارم یک بیمار سرطانی را شفا می دم.

بعد ادامه داد: از سرطان چیزی می دونی؟

من: احتمالا نه به اندازه شما.

راننده: من هیچ وقت سرطان نمی گیرم. چون دارم یه بیمار سرطانی رو شفا می دم. اگر من سرطان بگیرم عدل خدا میره زیر سوال.

من باز هم تمایلی برای ادامه صحبت نداشتم.

راننده باز هم از عدل خدا حرف زد و از توانایی خودش که با شبکه های کیهانی در ارتباط است، سخن گفت.

این دفعه رو به من کرد و گفت: احساسم میگه شما آرامش نداری و چیزی در درونت آزارت میده.

من: ولی وقتی من سوار ماشین شدم، شما داشتید از روزگار شکایت می کردید. من که حرفی نزدم.

راننده که باز هم یکه خورده بود سوال کرد: تو عدل خدا رو باور نداری؟ اصلا خدا رو چه جوری می بینی؟

من: داریم می رسیم، وقت نیست در این مورد حرف بزنیم.

قصه‌های تاکسی ۹

یکشنبه ۳ آذر ۱۳۹۲

در تاکسی شاهد جدال راننده با یکی از مسافران بودم. در زیر به بخشی از دیالوگ این دو نفر توجه بفرمایید. به نظرم این پدیده در عین حالی که بسیار اتفاق می افتد، بسیار جالب توجه هم هست.

……………………..

- حاجی احترام خودتو نگه دار.

- حاجی خودتی، احترام هم شوهر کرد.

- اِ!

- عید نه، همین الان.

- استغفرالله، آخه من به تو چی بگم؟

- فعلا شما از سقف برو بالا، زوده برات به من چیزی بگی.

قصه‌های تاکسی ۸

دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۲

در صندلی عقب تاکسی که نشستم، متوجه شدم بغل دستی ام با تلفن صحبت می کند.

“غلام اَدَبت، بابا گمشو این حرفا چیه…”

قصه‌های تاکسی ۷

یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۲

در اتوبان همت منتظر بودم تا اتومبیلی سوارم کند و به مقصد برساند. بعد از چند دقیقه، یک تاکسی سبز رنگ جلوی پایم ترمز زد. سوار شدم. سلام کردم و خسته نباشید گفتم. جواب احوالپرسی را که داد، گفتم: “تا سر دهکده المپیک چقدر تقدیم کنم؟”
هم‎زمان از کیف پولم یک اسکناس ۲۰۰۰ تومانی درآوردم. از آیینه اسکناس را در دستم دید و گفت: “۵۰۰ تومن هم نمی‎شه. ۴۰۰ تومن کافیه.”
فکر کردم در ادامه می‎خواهد بگوید پول خرد بده.
حدسم درست نبود.
همان‎طور که مشغول رانندگی بود، بدون این‎که سرش را برگرداند کیف پولش را از روی داشبورد برداشت و به طرفم دراز کرد.
تعجب کردم. یک لحظه فکر کردم شاید کاسه‎ای زیر نیم‎کاسه است. در گرفتن کیف پول تامل کردم. همه‎چیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود.
راننده تاکسی ادامه داد: “۲۰۰۰ تومنی رو بزار توی کیف و ۱۶۰۰ تومن بردار.”
در حالی‎که کمی گیج بودم، مجبور شدم لای کیف پول یک آدم غریبه را باز کنم. اسکناس‎ها مرتب و بدون تاشدن در کیف قرار گرفته بود. جنس اسکناس‎هایش هم جور بود.
۲۰۰۰ تومانی را گذاشتم، یک ۱۰۰۰ تومانی، یک ۵۰۰ تومانی و یک ۱۰۰ تومانی از کیفش برداشتم.
کرایه‎اش را کمتر از حد معمول گفته بود.
کیف را به سمتش دراز کردم و گفتم: “۱۶۰۰ تومن برداشتم.”
کمی مکث کردم و ادامه دادم: “تا حالا چنین چیزی ندیده بودم.”
گفت: “اینطوری راحت‎تر رانندگی می‎کنم.”
احساس کردم، موضوع از این جدی‎تر است. از آیینه به چشمانش نگاه کردم. فقط نگاه کردم.

قصه‌های تاکسی ۶

دوشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۲

با دستم اشاره می‌کنم، اتومبیل پراید ترمز می‌کند…

من: دهکده المپیک، دربست.

راننده: چند؟

من: موقع اومدن ۴۰۰۰ تومن دادم.

راننده: ۵۰۰۰ تومن بده سوار شو.

من: زیاده

راننده: دشت آخر شب بهم نمی‌دی؟

سوار شدم. دست راستم را روی پیشانی‌ گذاشتم. سردرد داشتم.

راننده رو به من کرد و گفت: غصه داری؟

بدون این‌که نگاهش کنم، گفتم: سرم درد می‌کنه.

انگار به حرفم گوش نداد و زمرمه کرد: هیچ‌کس به اندازه‌ی من غصه نداره.

و در ادامه پرسید: چند سالته؟

قبل از اینکه جواب دهم، گفت: من ۲۳ سالمه، تو باید حدود ۳۰ سالت باشه.

سکوت کردم و او ادامه داد: با این‌که از من بزرگتری اما به اندازه‌ی من تجربه نداری.

و گفتگویش را آغاز کرد:

راننده: مجردی؟

من: بله.

راننده: من زن گرفتم و طلاق دادم.

من: کِی زن گرفتی، کِی طلاق دادی؟

راننده: حدود دو سال پیش زن گرفتم، ۶ ماه بعدش طلاق دادم.

من: چرا؟

راننده: زنم فراری بود. باهاش ازدواج کردم، فکر کردم آدم میشه. نشد.

من: یعنی چی؟

راننده: یعنی دختر فراری بود. ازدواج که کردیم، ۲۰ روز بعد از خونه‌ی منم فرار کرد. دنبالش گشتم، پیداش کردم، بهش گفتم چرا فرار کردی؟، بهم گفت: می‌خواستم باهات ازدواج کنم تا از دست بابام راحت شم. حالا طلاق می‌خوام.

سکوت کردم. راننده نگاهی به من انداخت و ادامه داد:

- این یه تجربه. تجربه دیگه این‌که وقتی سربازی رفتم فرار کردم، ۱۲ شب زمستون تو شیراز روی صندلی پارک خوابیدم. تجربه دیگه این‌که همه جور خلافی کردم. همه جور عشق و حال کردم. تو حتی به خوابت هم ندیدی. تو “متل‌ قو” خونه مجردی داشتم. بهترین کوک و کریستال رو مصرف کردم. بهترین “تکیلا” دو کِرمه سه کِرمه خوردم. تو تا حالا خوردی؟

همچنان سکوت کرده بودم. فرصت نمی‌داد. این دفعه شروع کرد به نصیحت:

راننده: از من می‌شنوی، به هیچ کس اعتماد نکن. نه به داداشت، نه به بابات، نه به زنت، نه به رفیقت. فکر می‌کنی زنم تو اون ۲۰ روز که فراری بود کجا رفته بود؟

من: کجا بود؟

راننده: چهارشنبه سوری پارسال رفیقم دست زنم رو گرفت آورد تو محل پُز می‌داد.

من: یعنی چی؟

راننده: یعنی زنم رفته بود خونه رفیقم. همون رفیقی که با هم نون و نمک خورده بودیم.

باز هم سکوت کردم. به مقصد نزدیک شدیم. ۵۰۰۰ تومان را به سمتش گرفتم. به عنوان آخرین کلام گفت:

- دیدی؟ حالا غصه‌های کی بیشتره؟ اما من همه جور عشق و حالی کردم. حتی دماغم رو عمل کردم…

پیاده شدم.

قصه‌های تاکسی ۵

سه شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۱

در تاکسی نشسته‌ام. راننده با تلفن صحبت می‌کند:

تلفن اول:

سلام… بابا چه عیدی؟، چه کشکی؟… حالا اینا رو ولش کن، جنس چی داری… به ما چند میدی؟… بابا به قول معروف برای ما چند درمیاد؟… پس من با این قیمت بدم؟

تلفن دوم:

آقا خوبی؟… ببین چی دارم بهت می‌گم. چند تا لیزری وکیوم دارم. می‌خوای؟… نه، نه، اینور سال می‌دم. اون طرف سال ندارم… نقد… خواستی خبرم کن

تلفن سوم:

جون مادرت از چک حرف نزن… یه دقیقه گوشی رو نگه دار

در این لحظه از اتومبیل پیاده شدم.

قصه‌های تاکسی ۴

سه شنبه ۱۲ دی ۱۳۹۱

داخل تاکسی و روی صندلی سمت شاگرد نشسته‌ام. در خیابان شریعتی فشار ترافیک همیشگی به اعصابمان تحمیل می‌شود. تاکسی پشت چراغ قرمز است. جوانکی در پیاده رو ایستاده، سرش را به اطراف می‌چرخاند و با صدایی که ما از داخل تاکسی می‌شنویم، برای خودش می‌خواند:

“حسین جانم، حسین جانم”

راننده رو به من می‌کند و می‌گوید: “خوار کُ…ه ساقیه، منتظره بیان دوا بگیرن. بعد وایساده میگه حسین جانم، حسین جانم. بابا این کلکا دیگه قدیمی شده.”

قصه‌های تاکسی ۳

یکشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۱

تاکسی ایستاد. یکی از مسافران پیاده شد. اسکناس هزار تومانی به راننده داد و منتظر شد بقیه‌اش را بگیرد. راننده کمی تعلل نشان داد. مسافر خم شد و سرش را از پنجره داخل کرد و گفت: “۸۰۰ تومن میشه.”

راننده با خونسردی و خوشرویی جواب داد: “بیا داداش”

هنوز دو ثانیه از حرکت تاکسی نگذشته بود که راننده با خودش زمزمه کرد: “اُزگَل”

قصه‌های تاکسی ۲

یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۱

جوشی بِنِه در شور ما…تا مِی شود انگور ما

رادیوی اتومبیل کرایه‌ای که سوارش شده‌ام ترانه‌ پخش می‌کند. خواننده را نمی‌شناسم، سراینده ابیات را چرا.

آرام با خودم تکرار می‌کنم: جوشی بِنِه در شور ما…تا مِی شود انگور ما

برف می‌بارد.

اتومبیلی که سوارش هستم روبروی بیمارستان قلب می‌ایستد. زنی بچه‌ای بغل کرده، مَردش کنارش ایستاده. سر و وضعشان کاملا مشخص می‌کند که از بیمارستان بیرون آمده‌اند. مرد رو به راننده می‌گوید: “اسلامشهر”

راننده که ظاهرا فهمیده این خانواده خیلی وضع مالی خوبی ندارند، می‌گوید: “از این‌جا گرون میشه. بیا سوار شو. بیا بالا تا بهت بگم چه کار باید بکنی.”

سوار می‌شوند. هم‌زمان پیرزنی می‌گوید: “مستقیم.”

بعد از تایید راننده سوار می‌شود.

مردی که با زن و بچه‌اش سوار شده، می‌گوید: “می‌خوام بروم اسلامشهر. از این‌جا ۲۰ هزار تومن می‌گیرن. از اسلامشهر تا این‌جا ۱۴ هزار تومن دادم.”

راننده جواب می‌دهد: ” معلومه، این‌جا جلوی بیمارستان گرونه. بیا از انقلاب برو. از اون‌جا کمتر می‌گیرن.  ”

پیرزن که کنار زن و شوهر در صندلی عقب نشسته. به راننده می‌گوید: ” آقا، شما چند می‌گیری، ببریشون؟”

راننده کمی مکث می‌کند و بعد از چند ثانیه می‌گوید: “چقدر بگیرم که خدا رو خوش بیاد. الان با ۲۰ هزار تومن نمی‌برن. تو این برف و ترافیک کسی نمی‌ره اون طرفا.”

با خودم می‌گویم: “عجب.”

پیرزن سریع جواب می‌دهد: “۲۵ هزار تومن بگیر، ببرشون. من پولشون رو می‌دم.”

بعد از توی کیفش یک تراول چک ۵۰ هزار تومانی درآورد و به سمت راننده گرفت. ادامه داد: “کرایه خودم رو هم حساب کن.”

راننده زمزمه می‌کند: “لا اله الا الله”

تراول چک را می‌گیرد. کرایه پیرزن و ۲۵ هزار تومان را کم می‌کند و بقیه را برمی‌گرداند.

پیرزن پیاده می‌شود. دور شدنش را تماشا می‌کنم. اتومبیل حرکت می‌کند.

قصه‌های تاکسی ۱

شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۱

“مبارکه.” “مبارکه.”
این‎ها کلماتی هستند که از دهان راننده اتومبیل پرایدی که در صندلی عقب آن نشسته‎ام بیرون می‎آید.
اتومبیل ایستاده تا مسافری که در صندلی جلو سمت شاگرد نشسته، پیاده ‎شود. در همین حین است که راننده یک اتومبیل پژو برای ما بوق می‎زند. باز هم بوق می‎زند. باز هم.
یعنی “راه بیفت”.
مسافر صندلی جلو پیاده می‎شود، کرایه را پرداخت می‎کند و در را می‎بندد. اتومبیل راه می‎افتد. راننده ما در حین گذر از اتومبیل پژو سرش را به سمت راننده آن می‎گیرد و باز هم می‎گوید: “مبارکه.”
مطمئنم که راننده پژو چیزی نشنیده.
قبلا در چنین وضعیتی می‎شنیدم که می‎گفتند “با بوقش خریدی؟”
حالا ظاهرا یک لایه به این فرهنگ خیابانی اضافه شده، یعنی “می‎دونم که با بوقش خریدی، مبارکه.”
راننده می‎راند. کمی بعد زمزمه‎ای می‎کند. فکر می‎کنم دارد با من حرف می‎زند.
گفتم: “ببخشید؟”
از آیینه نگاهم می‎کند و می‎گوید: “قبول داری هیچ زنی ارزش دوست داشتن ندارد؟”
با خودم فکر کردم: “راست می‎گوید”. بعد تردید می‎کنم. جوابش را نمی‎دهم.
دوباره می‎پرسد: “قبول داری؟”
گفتم: “چی بگم والا!”
برمی‎گردد و نگاهم می‎کند. مستقیم توی چشمانم زُل می‎زند.
پرسیدم: “کُردی؟”
از لهجه‎اش حدس زده بودم.
می‎گوید: “من کُردم، دانشجوی دکترای دانشگاه تهران هستم. زنم را طلاق دادم. ۴۰ میلیون باید مهریه بدهم. با هم در کلاس‎های فوق لیسانس آشنا شده بودیم. حالا شب‎ها میام مسافرکِشی.”
همه‎ی این‎ها را پشت سر هم می‎گوید. حالا من زُل زدم توی چشمانش.
به مقصد رسیده‎ایم. با دست راستم در پراید را باز می‎کنم. با دست چپ کرایه را کف دستش می‎گذارم. بعد همان دست را روی شانه‎ راستش قرار می‎دهم. چیزی نمی‎گویم و پیاده می‎شوم.
چند لحظه بعد همه‎ی این اتفاقات را در ذهنم مرور می‎کنم. پشت چراغ قرمز ایستاده‎ام.