آرشیو ‘سفر 24 روزه زمینی’

۳۰۰

دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۲

“تسالونیکی” را ترک کردیم. حالا که می نویسم در لابی هتل “پرزیدنت” آتن نشسته ام.

در مسیر از “Vergina”، شهر کوچکی که مقبره فیلیپ دوم (پدر اسکندر) در آن قرار دارد، بازدید کردیم. همچنین “ترموپیل”، مکانی که نبرد میان سپاهیان ایران و یونان در سال ۴۸۰ قبل از میلاد در آنجا رخ داد را از نظر گذراندیم.

وقتی به یونان می روی باید از “نیکوس کازانتزاکیس” بدانی، این است که به همراه همسفران و در داخل اتوبوس فیلم “زوربای یونانی” (با هنرنمایی آنتونی کوئین) را تماشا کردیم.

میراث جهانی “وِرجینا”

در تصویر تپه باستانی شهر “ورجینا” که مقبره “فیلیپ”، پدر اسکندر درون آن واقع شده را می بینید. متاسفانه اجازه عکاسی از داخل را نداشتیم.

۴۸۰ سال قبل از میلاد مسیح، همین جا ارتش ایران با ارتش یونان روبرو شد و نبرد “ترموپیل” رخ داد. همان نبردی که فیلم ۳۰۰ را برایش ساختند تا فقط بخشی از کل داستان را روایت کنند.

این زوج به تابلویی می نگرند که اطلاعات نبرد “ترموپیل” را ارائه می دهد.

یادمان نبرد “ترموپیل”

در تصویر مجسمه “لئونیداس”، فرمانده همان ۳۰۰ نفر اسپارتی را می بینید که به قول یونانی ها جلوی ارتش بزرگ ایران را گرفتند و مانع پیشروی آنان شدند.

این هم بخشی از روایت نبرد “ترموپیل، همان بخشی که به نفع یونانی هاست.

گزارش تصویری از تسالونیکی

شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۲

از میان شهرها، “فلورانس” شهر من و از میان کشورها، “یونان” کشورم. بخش “اروس” وجودم متعلق به “فلورانس” و بخش “لوگوس” هستی ام متعلق به “یونان” است.

دیشب وقتی به “تسالونیکی” رسیدیم، بدون اینکه این شهر را قبلا دیده باشم و یا نقشه ای همراه داشته باشم، به همراه چند تن از همسفران به کشف بخشی از شهر پرداختیم. می دانستم که همدیگر را درک خواهیم کرد. در اولین دیدار، من و شهر، همدیگر را گم نکردیم.

“تسالونیکی” زنده است. مردم اینجا، طبیعی اند.

اینجا وقتی یک آدم را می بینی، خواهی گفت: “همنوع که می گویند، یعنی این.”

ادامه مطلب …

چند عکس از استانبول

شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۲

شنبه، ۱۵ مارچ، ساعت ۱۹:۵۰ به وقت یونان در اتاق ۶۰۲ هتل CITY HOTEL نشسته ام و چای زنجبیل می نوشم. با خودم گفتم چند عکس از استانبول تقدیمتان کنم:

مسجد “ایاصوفیه” که روزگاری کلیسا بود. تصویر مسیح در میان نام “الله” و “محمد” دیده می شود.

در این مسجد سوراخی هست که باید انگشت شصت را داخل آن فرو کنی و با بقیه انگشتان دایره ای رسم کنی. می گویند اینطوری خواسته هایت برآورده می شود.

نمایی از مسجد “سلطان احمد” که در نزدیکی “ایا صوفیه” واقع شده.

این درخت که در محوطه مابین ایاصوفیه و مسجد سلطان احمد قرار دارد من را یاد مولانا، یاد رقص سماع انداخت.

نمایی از خیابانی در استانبول که رستوران های فراوان با ارائه غذاهای متنوع دریایی دارد.

نمایی از بازار ماهی استانبول

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

که مشخص شود، ماهی تازه است.

خوردن این ماهی ها، لذت فراوانی دارد.

مردی که در سمت چپ ایستاده و به دوربین نگاه می کند، راننده یونانی ما بود که از فرودگاه استانبول تا هتل تسالونیکی همراهی امان کرد. از اینجا به بعد راننده دیگری داریم که بعدتر معرفی اش خواهم کرد.

سمت راست، “محسن حاجی سعید” (رییس هیات مدیره انجمن صنفی راهنمایان گردشگری استان یزد - سمت چپ “سپهر صناعی راد” (راهنمای همراه بنده در این سفر) - مکان: لابی هتل Kent استانبول

میدان “تکسیم” (تقسیم)

این سگ ها به خیابان “استقلال” می نگرند.

مرز

جمعه ۲۳ اسفند ۱۳۹۲

رسیدیم به “تسالونیکی”. همین نیم ساعت پیش. برای اولین مرتبه ورود به اروپا را از طریق مرز زمینی تجربه کردم. اتفاق خاصی نبود.

ساعت ۹ صبح هتلمان در “استانبول” را ترک کردیم، ساعت ۲۰ در هتلمان در شهر “تسالونیکی” بودیم. مسیر سخت نگذشت. “سپهر” و بنده برای همسفرانمان صحبت کردیم. فکر کنم تشنه شده اند برای دانستن مطالب بیشتر. این خوب است.

امروز، موقع خروج از هتل استانبول، مسوول پذیرش با لحن متوقعانه ای از من خواست که به همه کارکنان (کارکنان پذیرش و دربان ها و بقیه) انعام بدهم. جا خوردم. در یک لحظه ازشان بدم آمد. از همه اشان. حتی در آن لحظه از صنعت گردشگری هم بدم آمد.

نه اینکه از انعام دادن بهراسم یا آن را قبول نداشته باشم، خیر، اینچنین نیست.  حتی گاهی خودم از همسفرانم می خواهم به کسانی که به آنها خدمتی ارائه می دهند انعام بدهند. اما راستش از هرچه بوی حقارت و تمنا بدهد، به تمام و کمال متنفرم.

حالا که فکر می کنم، می بینم به دلیل همین اخلاق مردم ترکیه (حداقل شهرهای توریستی) است که تاکنون تمایلی به دیدار از این کشور نداشته ام.

بالکان

پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۲

فردا استانبول را ترک می کنیم. می رویم به سمت منطقه “بالکان”. اقامت بعدی امان در “تسالونیکی” خواهد بود. برای اولین مرتبه است که از این شهر دیدار خواهم کرد. همان جایی است که جایزه “اسکندر طلایی” در فستیوال فیلم معروف این شهر به “خواب تلخ” اثر “محسن امیر یوسفی” ، و “آنجا” اثر “عبدالرضا کاهانی” تعلق گرفت.

“بالکان” شامل بخش اروپایی ترکیه، یونان، آلبانی، رومانی، بلغارستان، بوسنی و هرزگوین، کرواسی، اسلونی، مقدونیه، صربستان، مونته نگرو و رومانی است. این منطقه از سه طرف به دریا (شرق: دریای سیاه و اژه، غرب: دریای آدریاتیک، جنوب: مدیترانه) و از یک طرف (شمال) به بخشی از کوه های آلپ محدود می شود.

نام منطقه  ”بالکان” به دلیل وقوع جنگ هایش (جنگ اول: ۱۹۱۲، جنگ دوم: ۱۹۲۳) که دقیقا قبل از جنگ جهانی اول اتفاق افتادند، در تاریخ معروف است. بد نیست بدانید جنگ اول بالکان به ۵ قرن حاکمیت عثمانی ها پایان داد.

به هر حال، ما فردا شب را در “تسالونیکی خواهیم بود و به زودی برگی از تاریخ ایرانیان (البته نه چندان خوشایند) را برایتان روایت خواهم کرد.

اما امروز، استانبول را (نه در حد استانبول، بلکه در اندازه یک گشت نیم روزه در هوای سرد) تماشا کردیم. علاقمند شدم به این شهر برگردم. حالا دیگر وقتش فرا رسیده که ترکیه را بهتر بشناسم.

استانبول در زمان حضور ما، هنوز درگیر اعتراضات مردمی است که شهر و درختان شهرشان را دوست دارند و برایش حدود ۱۶ نفر کشته داده اند. دیروز (۲۱ اسفند، همزمان با ورود ما به استانبول) یک نوجوان جانش را از دست داد و اعتراضات دوباره شدت گرفت. این نوجوان که قبلا در اثر اصابت گاز اشک آور در بیمارستان بستری شده بود و به کُما رفته بود، دیروز جان سپرد.

ظاهرا هنوز رانندگان تاکسی در شهر پر از گردشگر استانبول به بد مَردمی خود شهره اند. امروز یکی از مسافرانم، یک اسکناس ۱۰۰ دلاری به یک راننده پرداخت کرد و راننده در عوض با یک حرکت سریع، پول را به یک اسکناس ۱۰ دلاری تبدیل کرد. ما قبلا این مورد را به مسافران تذکر داده بودیم، و همین باعث شد که مسافر محترم ما به راننده اعتراض کند و پولش را زنده کند.

آنچه که از “ایاصوفیه” جذبم کرد، ساختمان باشکوهش نبود، بلکه در کنار هم قرار داشتن نام حضرت “محمد” و تصویر “مسیح” بود.

استانبول، روح استانبول را دارد. همان شهری است که باید باشد. مَکر اصفهان و شهوت شیراز و ریای یزد را یکجا دارد. خوب است. خوشم می آید.

حمام

پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۲

این اواخر گویی تمامی تنم خواهش می کرد دمی توجه ببیند و بیاساید. هنوز که نیاسوده، اما بالاخره کمی توجه به خود دید.

امروز در وانفسای خنکای هوای استانبول، فرصتی دست داد تا حمام ترکی را تجربه کنم. من بودم و “سپهر صناعی راد” و “محسن حاجی سعید” و ابوی اش. دو ساعتی فارغ شدیم از همه چیز. حدودا نفری ۱۲۰۰۰۰ تومان هزینه برداشت این فراغت.

دیدار محسن به همراه پدر گرانقدر و شوخ طبعش، اتفاق خوبی بود که در این سفر و امروز از روی اتفاق دست داد.

دیشب چنان سردرد عجیبی داشتم که مجبور شدم در طول یک ساعت، ۹ عدد قرص کدئین ببلعم. امشب بهترم انگار. دارم سعی می کنم انرژی جذب کنم برای هدایت همسفران. امیدوارم اوضاع خوب پیش برود.

کماکان تن استدعا دارد… هنوز استراحت نکرده… هنوز وقتش نیست انگار… شاید اردیبهشت به او فرصتی بدهم برای بی خیالی و بیکاری… شاید!

استانبول

چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۲

از امروز (چهارشنبه، ۲۱ اسفند) سفر ۲۴ روزه ام (به عنوان راهنما) به اروپا شروع شده است.

بعد از سفر به ۳۲ کشور دنیا، برای اولین مرتبه است که ترکیه را می بینم.

حدود یک ساعت پیش به استانبول رسیدیم. کلا ۴۰ نفریم؛ ۳۷ مسافر، ۲ راهنما (سپهر صناعی راد و بنده) و راننده.

تا بعد…