آرشیو ‘سفر 40 روزه’

کشف و شهود در Cimetiere de Montmartre

چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۳

از سه قبرستان معروف پاریس، فقط یکی را ندیده بودم. دو گورستان دیگر، یعنی “پرلاشز” و “مونپارناس” را در سفرهای قبلی کشف کرده بودم. امروز تصمیم گرفتم قبرستان “مونمارت” را هم در تنهایی خودم بکاوم.

این شد که خط ۲ مترو را سوار شدم و در ایستگاه Blanche پیاده شدم. از جلوی کاباره “مولن روژ” گذشتم و خودم را رساندم به …

بقیه مطالب را به صورت گزارش تصویری مشاهده بفرمایید:

نماد کاباره “مولن روژ”

با دنبال کردن این تابلو به گورستان “مونمارت” Montmartre رسیدم.

اولین موضوعی که نظرم را جلب کرد این بود که دقیقا یک خیابان از روی بخشی از قبرستان عبور می کرد.

دقت بفرمایید: در بخشی از قبرستان (در همان ورودی) یک خیابان از بالای آرامگاه ها عبور کرده.

نمایی از یکی از خیابان های اصلی قبرستان

نمایی از یکی از قطعه های قبرستان

اولین قبری که پیدا کردم، متعلق بود به “امیل زولا”

از “امیل زولا” فقط کتاب “زمین” را خوانده ام.

بعد رفتم سراغ کسی که انگیزه اصلی ام برای آمدن به این قبرستان بود…

قصدم این بود که به زیارت “هاینریش هاینه” بروم و از این شاعر آلمانی به خاطر احترامی که برای “فردوسی” قائل بود قدردانی کنم. و به او بگویم که:

“هر وقت به دیدار راین می روم، سرود لورلای تو را به یاد می آورم.”

نمی دانستم و در این قبرستان بود که فهمیدم کاشف “الکترو مغناطیس” جناب استاد “آندره ماری آمپر” هم در همین قبرستان خفته اند. ایشان همان استادی است که ما در دبیرستان نام او را به خاطر واحد سنجش جریان الکتریکی یاد گرفته ایم.

اگر بگویم قبر “هانری بیل” است، احتمالا نمی شناسیدش. راستش من هم تا همین امروز با این اسم نمی شناختمش. اما اگر اهل کتاب و مطالعه باشید احتمالا نام مستعارش، “استاندال” را شنیده اید. کتاب معروفش با عنوان “سرخ و سیاه”

Le Rouge et le Noir را همه جا ( در پاریس) می توان دید.

از آنجا که قبرستان “مونمارت” وسیع است (البته نه به اندازه پرلاشز) و تعداد بسیاری از مشاهیر، نویسندگان، هنرمندان و … در این محل دفن هستند، دیدار از مقبره “استاندال” از الویت هایم نبود. اما انگار او صدایم می کرد و در واقع خودش قبرش را به من نشان داد.

حالا می فهمم چرا! و این خیلی عجیب است.

او همچون من شیفته “فلورانس” بود. بهتر است بگویم من همچون او شیفته فلورانس هستم. هنگامیکه او ۱۹۷ سال پیش (سال ۱۸۱۷ میلادی) کلیسای “سانتا کروچه” (صلیب مقدس) -همان جایی که مقبره “میکل آنژ”، “گالیله”، “ماکیاولی”  و …  قرار دارد- را در شهر فلورانس دیده بود نوشت:

” از ایده بودن در فلورانس، نزدیک مقبره مردان بزرگی که دیده ام، به وجد آمده ام. در ژرفنای یک زیبایی متعالی غرق شده ام. من به نقطه ی مواجهه با شور و شعف ملکوتی رسیدم. همه چیز به صورت واضح با روح من حرف می زند. آه، اگر می توانستم فقط فراموش کنم. تپش قلب گرفتم، چیزی که در “برلین” به آن “دل آشوبی” (عصبی شدن) می گویند. از زندگی تهی شدم. من با ترس از افتادن راه می روم.”

ترجمه چند خط بالا از خودم است و شاید خیلی دقیق نباشد. به همین خاطر اصل متن انگلیسی را اینجا می نویسم:

I was in a sort of ecstasy, from the idea of being in Florence, close to the great men whose tombs I had seen. Absorbed in the contemplation of sublime beauty… I reached the point where one encounters celestial sensations… Everything spoke so vividly to my soul. Ah, if I could only forget. I had palpitations of the heart, what in Berlin they call ‘nerves.’ Life was drained from me. I walked with the fear of falling

این احساس “استاندال” همان احساسی است که وقتی من فلورانس را برای اولین مرتبه دیدم، داشتم. آن روزها (سال ۱۳۸۶) من نوشتم:

………………………………………

شهر به خواب رفته و همسفران من نیز. زیر نور چراغ خواب، در حالی‌ برایتان می‌نویسم که سرمای پاییز را در نوک انگشتان دستان و پاهایم احساس می‌کنم. اما قلبم گرم است در شهری که نامش “فلورانس” است…

اکنون می‌توانم پاهایم را ببخشم.

اکنون می‌توانم چشمانم را هدیه کنم.

اکنون می‌توانم جانم را فدا کنم.

چراکه…

گام برداشتم و نگاهم را پر کردم و روحم را لبریز کردم از “فلورانس”.

من امروز صدای تیشه‌ی میکل‌آنژ را شنیدم و از قلم‌موی داوینچی آویزان شدم…

در این اندیشه‌ام که درد فلورانس را فقط با داروی حافظ می‌توان درمان کرد…

چراکه در این خرابات، همگان ‌لو‌لی‌اند. همه‌ی آب رکن آباد این‌جا جاری است. هر گذر این شهر، کوی نیکنامی‌است انگار. این‌جاست که دل و دین می‌شود و قیامت برمی‌خیزد.

منزل آن مَه عاشق‌کش عیار این جاست، موعد دیدار این‌جاست. این‌جاست که باده و مطرب و گل جمله مهیاست. این‌جا ایام فتنه‌انگیزند. این‌جا همه، شهسوار شیرین‌کارند و زلف‌ها همه گره‌گشاست. گنبد مینا این‌جاست.

…………………………………….

و جالب این است که نام یک نوع اختلال (بیماری) شامل احساس اضطراب، سرگیجه، گیجی، تپش قلب که پس از دیدن آثار هنری زیبا برای برخی رخ می دهد، به نام “سندروم فلورانس” یا “سندروم استاندال” شناخته می شود.

راستش من هم مثل “استاندال” آن روز “سندروم فلورانس” گرفتم. امروز هم “سندروم استاندال” گریبانم را گرفت.

جالب تر اینکه در این سفر، ما (من و همسفرانم) وقتی که از کلیسای “سانتا کروچه” بازدید کردیم در مورد “سندروم فلورانس” برایشان صحبت کرده بودم.

یک راز: اگر روزی بیایید که بدانم دیگر از این نوع کشف و شهود -که امروز برایم رخ داد و همه چیز را به همه چیز ربط می دهد- نخواهد بود، روزی است که دیگر زندگی برایم ارزشی نخواهد داشت.

نمای نزدیکتر از او که امروزم را شیرین کرد.

این هم مقبره خانم Margaret Kelly Leibovici، کارگردان ایرلندی الاصل نمایش ها و رقص های باله، که به خاطر رنگ خاص چشمهایش به bluebell معروف بود. او به مدت ۴۰ سال بر روی صحنه کاباره “لیدو” (واقع در خیابان شانزه لیزه پاریس) ظاهر شد. او همچنین گروه نمایشی دختران رقصنده مشهور به Bluebell Girls را طراحی کرد که زیباترین نمایش رقص در دنیا به شمار می رود.

همچنین امروز با این استاد بالرین روسی، “واسلاف نیجینسکی” آشنا شدم. مردم بر سر مزارش کفش باله گذاشته اند.

از روی زندگی او فیلمی به نام dancer به کارگردانی  Tony Richardson ساخته شده.

ما در تاریخ دو نفر را به اسامی “الکساندر دوما” می شناسیم: الکساندر دومای پدر و الکساندر دومای پسر.

هر دو نویسنده بودند و ما (اگر اهل کتاب باشیم) زمانی را با آنها سر کرده ایم. الکساندر دومای پدر را با کتاب های “کنت مونت کریستو” و “سه تفنگدار” می شناسیم و پسر را با “مادام کاملیا”.

کتاب “مادام کاملیا” را دو مرتبه خوانده ام و هر دو دفعه کیف کرده ام. در پرانتز اینکه، همیشه عشق به روسپی، ایده های خوبی برای نوشتن به نویسندگان داده است.

این مقبره که در تصویر می بینید و در این قبرستان واقع شده، متعلق به “الکساندر دومای پسر” (نویسنده مادام کاملیا) است.

پیدا کردن قبر نفر آخری که به دنبالش بودم، خیلی وقتم را گرفت. یا اینکه صد در صد مطمئن بودم مقبره اش در نزدیکی “الکساندر دوما” قرار دارد، اما شاید ۲۰ دقیقه یک فضای ۱۰ متر در ۱۰ متر را گشتم تا پیدایش کردم. با خودم گفتم اگر پیدا نشود از این قبرستان بیرون نمی روم.

در واقع لحظه اول که وارد قبرستان شدم، بعد از “هاینریش هاینه” کسی که بیشترین تمایل را برای پیدا کردن قبرش داشتم، “ارنست رنان” بود. ولی نمی دانستم که قبر او با قبر Ary Schwffer یکی است و به همین دلیل بود که پیدایش نمی کردم.

در تصویر بالایی، این تابلوی سنگی مربوط به “ارنست رنان” در سمت راست دیوار مقبره مربوط به Ary Schwffer دیده می شود.

این جمله “ارنست رنان” را خیلی می پسندم: سعادت دیگران بخش مهمی از خوشبختی ماست.

و اما آن دیگری که قبر “ارنست رنان” را در داخل آرامگاه خود جای داده یک نقاش است.

در یک منطقه از قبرستان، سنگ ها را به این شکل نقاشی کرده بودند که به عنوان آخرین عکس تقدیمتان می کنم.

pairi daiza

سه شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۳

امروز من و همسفرانم “آمستردام” را به مقصد “پاریس” ترک کردیم. در میانه راه نیز برای حدود سه ساعت در “بروکسل” بودیم.

موضوع هیجان انگیز این است که در مسیر “بروکسل” به “پاریس” در کنار جاده (چندین کیلومتر قبل از رسیدن به مرز فرانسه و در نزدیکی شهری به نام Brugelette) متوجه تابلوی قهوه ای زنگی شدم که بر رویش نوشته شده بود: pairi daiza

تابلوهای قهوه ای رنگ معمولا نشان از یک مکان تفریحی - گردشگری - فرهنگی دارند. ولی برای من نام تابلو جالب بود.

باید عرض کنم که “پئیری دئزه” pairi daeza یک واژه اوستایی و به مفهوم “باغ” (باغ ایرانی) است که بعدها به “پردیس” و “فردوس” و “پارادایز” (در انگلیسی) و واژه هایی با معانی تقریبی “بهشت” در زبان های دیگر تبدیل شده است.

به هتل (در پاریس) که رسیدیم در اینترنت جستجو کردم و فهمیدم  که آنجل محل یک باغ گیاهشناسی و باغ وحش است.

جالب اینکه در سال ۲۰۱۳ این مکان به عنوان بهترین “پارک موضوعی” Theme Park و در سال ۲۰۱۴ به عنوان زیباترین پارک و بهترین باغ وحش در کشور بلژیک انتخاب شده است.

برای اطلاعات بیشتر می توانید به این سایت http://www.pairidaiza.eu/en رجوع کنید.

فقط یک شرح

یکشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۳

چند عکس تقدیم به شما:

۱

۲

۳

۴: همچون صلیب مسیح شده که از زخم پهلویش پرنده های جان می جهند!

۵

شهر شَک

یکشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۳

“آمستردام” را می توان مصداق مثلث برمودای وجود انسان مدرن تلقی کرد.

“رنه دکارت” که روزگاری را در این شهر سپری کرده، همان شخصی است که برایمان نسخه پیچیده: “به همه چیز شک کنید، غیر از خود شک!” و هم اوست که یادآوری کرده: “می اندیشم، پس هستم.”

بودن، اندیشیدن و شک کردن را از “دکارت” داشته باشید و گم شدن را از من.

این است که می گویم: “آمستردام شهری است برای گم شدن!”

اینجا اسطوره ها برای میل به جاودانگی بافته نمی شوند، که این جوهر به هر صورت غم و تراژدی آدمی را در ذات خود دارد. اینجا افسانه ها بر اساس فراوانی و برکت لوده گی هاست که در هم می لولند.

اینجا شهری است که در آن برای “روسپی های گمنام” مجسمه می سازند. و این احتمالا از خودفروشی تاریخ است یا برده فروشی این جغرافیای به خصوص -نمی دانم کدام یک- که دقیقا همان جایی که “لینگا”ها، “یونی”ها را -حتما به قید تقدس- در کوچه های باریک و سرخ جستجو می کنند، “آنه فرانک” Anne Frank سیزده ساله هم در اتاقی مخفی شد تا از شهوت خونین نازی ها در امان بماند.

این است که نباید به گم شدن در میان کانال های شهر شک کرد، حتی بدون نیم نگاهی به قارچ های روانگردان، حشیش، ماری جوانا یا الکل.

اینجا دوچرخه ها گم نمی شوند، ولی آدم ها شاید.

آمستردام هستیم.

شنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۳

یکی از عادت هایم این است که به فروشگاه موزه های مشهور و باکیفیت شهرها (Museum Shop) سر بزنم. در این فروشگاه ها اغلب محصولات فرهنگی و کتاب هایی وجود دارد که قوه تخیلم را قلقلک می دهد. همیشه در آنجا ایده های خوب در میان قفسه ها نشسته اند و لبخند می زنند.

امروز ۲۰ یورو دادم و کتابی خریدم که می تواند راهگشای تولید کتاب های خوبی در زمینه گردشگری برای برخی از شهرهای ایران باشد.

درواقع امروز همان حسی را دارم که سال قبل و در چنین روزهایی هنگام خریدن چند کتاب در یکی از موزه های وین داشتم.

برلین به کپنهاگ

دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۳

امروز “برلین” با “لس آنجلس” و “مسکو” و “لندن” و “پاریس” خواهرخوانده است. اما نمی دانم کسی یادش هست چند وقت پیش بود که نیروهای آمریکایی و روسی و انگلیسی و فرانسوی، آلمان را اشغال کرده بودند؟!

یاد “لباس جدید امپراطور” افتادم.

این است که فراد می رویم برای دیدن تغییرات “جوجه اردک زشت”!

مسافر اتاق شماره ۲۰۱

دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۳

دو ساعت دورتر از “پراگ”

شنبه ۸ شهریور ۱۳۹۳

یک سال می شود در آرزوی دیدار شهری بودم که “لیلا حاتمی” یک سال پیشترش “گوی بلورین” را در آن دریافت کرد. دو دهه پیشتر هم، مخملباف جایزه ویژه هیات داوران را به خاطر فیلم “ناصرالدین شاه آکتور سینما” در همین شهر دریافت کرد.

این بود که امروز، به همراه چند نفر از همسفرانم به زیارت “کارلووی واری” Karlovy Vary رفتیم. زیبا بود و به یاد ماندنی.

شما را به گزارش تصویری این شهر دعوت می کنم:

نام “کارلووی واری” بر روی در فاضلاب شهر دیده می شود.

اولین عکس از شهر

رود Ohre از وسط شهر عبور می کند.

نمایی از “کارلووی واری”

نمایی دیگر از شهر

بدون شرح

اگر شما هم مثل این پسربچه بر روی هر یک از این ۹ قطعه برنزی برقصید (راه بروید و حرکت کنید)، خالق یک قطعه موسیقی خواهید بود.

همان

طراح این دستگاه موسیقی “آلفونس وان لِگِلو” (در سال ۱۹۷۰ میلادی) است. این دستگاه به نام “ترانه رقص” یا Dance Chimes شهرت دارد و در چند شهر دنیا (از جمله هامبورگ و آمستردام) در داخل زمین نصب شده است.

من از این ایده به این خاطر خوشم آمد که همیشه آدم موسیقی را می شنود و می رقصد، ولی در اینجا باید رقصید تا موسیقی تولید شود.

“کارلووی واری” علاوه بر فستیوال فیلم و طبیعت زیبایش، به خاطر چشمه هاب آب گرمش نیز شهرت جهانی دارد.

“آنتونین دورژاک” (موسیقدان اهل کشور چک) روزگاری در “کارلووی واری” زندگی کرده است. مجسمه ای از او در “پراگ” وجود دارد. مقبره اش نیز در “پراگ” است. برای اینکه با کارهایش آشنا شوید به این https://www.youtube.com/watch?v=qMkjDkJTR6Y گوش کنید.

نمایی از شهر

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

نمایی دیگی از شهر

این لیوان ها، سوغاتی “کارلووی واری” محسوب می شوند. در دست بیشتر گردشگران یکی از این لیوان ها دیده می شد.

متوجه شدم که رنگ همه کالسکه های گردشگری شهر با هم فرق دارد و هر یک به طرزی تزیین شده.

مربوط به توضیح بالا

همان

همان

همان

همان

عکس گرفتن این خانم (با اشتیاق فراوان) از این تصویر عریان زنانه که تبلیغ ماساژ است، برایم جالب بود.

بدون شرح

بدون شرح

شنا بر فراز شهر

نمایی از چند ساختمان شهر

و آخرین عکس تقدیم به شما!

از Zentralfriedhof تا Pere-lachaise با گذر از Zizkov

چهارشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۳

از دیدار کسی می آیم که روزی نالیده بود از “… روسپی نامردمان در کار …”

نیست دیگر، نپرسید کیست.

اما فردا عازم می شویم برای زیارت شهری که در خیالم فضایی دارد فراتر از واقعیت، و این نیست جز به خاطر صاحب قبری که در گورستان “ژیژکوف” Zizkov آرمیده. حرف “سوررئال” که به میان می آید ذهن ناخودآگاه “دالی”، آن تصویرگر “تداوم حافظه” و “لورکا”، آن “شاعر کولی” را به یاد می آورد. حالا جایش اینجا نیست. باشد برای بعد.

با این حال، سوررئال وجودم پرسش هایی دارد عجیب!

می پرسد چرا “گوهر مراد” که حال “آشفته حالان بیدار بخت” را درک کرده، نفهمید که “آری، آری زندگی زیباست” و از “سایه” که “یادگار خون سرو” را سروده و از آن خفته در Zentralfriedhof خوب پذیرایی نکرد.

و می پرسد چگونه صاحب “بوف کور” که همسایه “گوهر مراد” است و فرآیند سوسک شدن “گری گوار سامسا” را بهتر از من و تو می داند، هیچ واکنشی ندارد به فعل صاحب “اهل هوا”. یعنی “سگ ولگرد” نمی تواند با “گاو” حرف بزند؟ آیا در آن دنیا نمی شود بحث کرد؟

شاید “جهالت” هم برای خودش “هویت” داشته باشد. شاید “زندگی جای دیگریست”. شاید همه ی “بار هستی” مربوط نباشد به “جاودانگی”. و شاید به همین خاطر است که متولد شهر “برنو” که ما فردا از کنارش گذر خواهیم کرد، کشور “مسخ” شدن های فرا واقعگرا را ترک کرد تا در کشور دیگری ساکن شود و امیدی داشته باشد به گپ زدن با آن مرد عینکی که خودش را کشت تا بفهماند به ما که “افسانه آفرینش” فقط یک خیمه شب بازی است.

……………………………………

پی نوشت: قصد داشتم این نوشته را ادامه بدهم که تلفن زنگ خورد و یکی از مسافرانم از پشت گوشی برایم گفت که: “خانمی قصد دارد داخل اتاق ما شود و …”.

ترسیده بود.

به طبقه پایین رفتم که ببینم موضوع چیست. و متوجه شدم که پذیرش هتل شماره و کلید اتاق همسفران من را به یک مسافر تازه وارد داده است و …

خلاصه، حادثه بدی در کمین نبود جز کور شدن احساس نوشتنی که بروز کرده بود و من این روزها به شدت دنبالش هستم.

“درد”، تکلیف امشب!

سه شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۳

در اتاق شماره ۲۲۶ هتل سناتور شهر “وین” بر روی تخت دراز کشیده ام. چند ساعتی هست که به دلیل سردرد و همچنین زانو درد ناشی از راه رفتن ها و ایستادن های بسیار در این ۲۰ روز اخیر، توان انجام هیچ کاری را ندارم.

سردرد که همیشه با من هست، اما زانو درد گاهی به سراغم می آید و آن یادگاری است از سه مرتبه عمل جراحی بر روی زانوی راست در حدود ۲۰ سال پیش. آن وقت ها که نصف حالا سن داشتم و ورزش به جای سفر الویت زندگی ام بود.

دیگر اینکه، لنز دوربینم فاتحه اش خوانده شده و دستم به عکس گرفتن نمی رود. این است که در این چند روز اخیر عکسی در کار نبوده. سفر در مسیر تکراری گاهی انگیزه نوشتن را هم خفه می کند.

در این فکرم که بعد از نوشتن این چند خط، اگر حالش باشد، فیلم ببینم. چند فیلم مستند خوب دارم برای دوباره عمیق شدن…

چه روزهایی …

شنبه ۱ شهریور ۱۳۹۳

دیروز وقتی می خواستیم “رم” را ترک کنیم، متوجه شدیم که دزدها شب قبل آمده اند و در صندوق اتوبوس (مکان استقرار چمدان ها) را باز کرده اند و دو چمدان راننده را دزدیده اند.

یعنی یک مرتبه نشد ما به ایتالیا بیاییم و رفقا راحتمان بگذارند.

امروز هم با قایقران یک “گوندولا” بحث کردم. “ونیزی ها” همه سر و ته بازاری اند و بی روح!

همچون فراموشی

جمعه ۳۱ مرداد ۱۳۹۳

“رُم” بودیم و فردا به “ونیز” می رویم.

بخشی از جاذبه های رمانتیک شهر در دست تعمیر است، از جمله چشمه عشاق و پله های اسپانیا. این شد که فرصت نشد شبی را در کنار fontana de trevi بنشینیم، دستی در گردن شهر بیندازیم و نگاه رد و بدل کنیم.

“رُم” یک “مدیوم” است. فصلی است بین خواب و بیداری. مثل بیهوشی می ماند. آغشته به رخوت رمانتیکی است،  اما خار هم دارد.

نمی دانم این دو سه روز در “رُم” چگونه گذشت. اما در این ساعات آخر فهمیدم که کشف نشده های بسیاری دارد برایم هنوز.

“رُم” مثل بقیه زندگی بعد از چهل سالگی می ماند برایم. باشد یا نباشد، فرقی نمی کند.

از “وینچی” تا “کاپریس”

چهارشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۳

در این دو روز که ننوشتم، از “نیس” به “فلورانس” رفتیم. یک شب ماندیم. حالا هم به رُم” آمده ایم. تازه رسیده ایم. سه شب هم می مانیم.

در این دو روز حسابی خسته شدم. راهنمای تور بودن کار ساده ای نیست. هر چقدر بیشتر بخواهی وقت بگذازی برای همسفران، بیشتر توانت تحلیل می رود.

از طرفی تعداد ایمیل ها و پیغام هایی که باید جواب می دادم، چنان زیاد بود که تقریبا به حالت انفجار رسیدم. برخی از موضوعات شخصی و شغلی ام هم رو به راه نیست و خلاصه، عقبم از خودم.

به هرحال، با همسفرانم کم کم شروع کرده ایم به شناخت لایه های اروپا.

نمایی از “موناکو”

نمایی دیگر از “موناکو”

بدون شرح

نمایی دیگر از “موناکو”

بدون شرح

در مسیر “نیس” به “فلورانس”، “پیزا” را هم دیدیم.

………………………………………………………………………………………………….

پی نوشت: ” فلورانس” را دوباره دیدم. هنوز پیر نشده بود. معشوقه ام است. دوست دارم برایش بنویسم:

“تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف تو    /    زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند”

اما راستش، نمی دانم چقدر صادق خواهم بود در این گفته …