آرشیو ‘سفر به شرق بهار’

گُم آباد گردی: دو روز آخر

شنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۱

برایتان گفتم که ما شب چهارم را در روستای “تنگل مزار” مهمان هموطنانی بودیم که تا قبل از این، هرگز ندیده بودیمشان. و حالا ادامه ی سفرنامه ی”سفر به شرق بهار”:

اینها میزبانان ما بودند.

شب را خوابیدیم و صبح بعد از صبحانه گشتی در روستای “تنگل مزار” زدیم.

پشتشان دره ای است.

سگ عصبانی روستا

“تنگل مزار”

برای گرفتن عکس قبلی به پشت بام این خانه رفته بودیم.

آس دس (آسیاب دستی)

از این خانم (از بستگان میزبانمان) نام گیاهان دارویی که در این منطقه می روید را پرسیدیم.

.

دو نمونه از گیاهان خوراکی و دارویی این منطقه را در تصویر می بینید.

سگ و ساباط

با میزبانانمان خداحافظی کردیم و به سمت “باخزر” راندیم. قصدمان پیداکردن قبرستانی بود با قبرهایی خاص. راه ها و آدرس های اشتباه بسیاری رفتیم که البته خالی از لطف نبودند.

در “باخزر”، قبرستانی دیدیم با چنین رنگی

اینجا یک تپه باستانی بود.

در یک مسیر دیگر برای یافتن قبرستان، به آقای “سرگین غلتان” برخوردیم.

حسین و من در چنین موقعیتی عکس بالا را گرفتیم.

برای یافتن قبرستانی با سنگ های افراشته، به روستای “حسینی” و “شیزن” (در نزدیکی مشهد ریزه) هدایت شدیم. البته این قبرستانی نیست که دنبالش بودیم. اینجا روستای “حسینی” است.

نهایتا سنگ مزارها را در روستای “سوران” یافتیم.

سنگ مزارها حدود ۴ متر ارتفاع داشتند.

نقش دست بر روی برخی از سنگ مزارها نمایان است.

بر روی برخی از سنگ مزارها کتیبه ای دیده می شد.

یک مزار ویژه و احتمالا مربوط به یک فرد متشخص

شاخ قوچ بر روی مزار قرار داده بودند.

خیالمان که از پیداکردن یک قبرستان با سنگ مزارهای افراشته راحت شد به سمت “تایباد” راندیم. در تصویر “مجموعه تاریخی مزار زین الدین ابوبکر تایبادی” را می بینید.

ساختمان (مسجد) زیبایی است.

مزار زین الدین ابوبکر تایبادی: اینجا خیلی شبیه به مجموعه شیخ احمد جام است.

این استاد را در کنار مزار ملاقات کردیم.

پشت صحنه عکس بالا

و پشت صحنه ی عکس بالا که می شود پشت صحنه ی پشت صحنه

نمایی دیگر از بنای مسجد

تا جایی که دانستیم، این هم مزار فرزند زین الدین ابوبکر تایبادی است.

عکس خوبی شده

نمادهای موجود بر روی برخی از سنگ مزارهای قبرستانی که در نزدیکی مجموعه تاریخی وجود دارد.

“تایباد” را به سمت “نشتیفان” ترک کردیم. در مسیر در “کرات” ناهار خوردیم و از این قلعه هم عکس گرفتیم.

میل “کرات” مربوط به قرن شش هجری است و ۲۵ متر ارتفاع دارد. این میل های راهنما که راه را به کاروانیان نشان می داده، نمونه ای از سخت افزارهای مربوط به مهمان نوازی ایرانیان قلمدا می شوند.

و به نشتیفان رسیدیم…

هر کداممان به سمتی رفتیم تا تنها باشیم و عکس بگیریم.

دومین مرتبه بود که نشتیفان را می دیدیم. زیبا و دلفریب است.

راه درازی در پیش داشتیم. قرار شد خودمان را به “گناباد”، “فردوس” یا “بشرویه” برسانیم. البته نهایتا بشرویه را برای شب مانی انتخاب کردیم.

وقتی به “بشرویه” رسیدیم، ساعت حدود ۲۱ بود و ما هیچ مکانی برای خواب نداشتیم. کمی در شهر گشت زدیم، نهایتا از اتومبیل پیاده شدم و با یک آقایی که در حال برگشتن به خانه اش بود، حرف زدم. گفتم جایی برای خواب می خواهیم. کمی بعد به همراه پدرش برگشت، کلید خانه ای را به ما داد و برایمان رختخواب آورد. خودش رفت و گفت فردا صبح کلید را روی در بگذارید و بروید.

در حالیکه به اعتماد و مهمان نوازی ایرانیان می اندیشم، می خواهم راهی برای روشن کردن حمام بیابم. روشنش کردیم.

صبح قبل از ترک بشرویه، کمی در آن گشت زدیم.

بشرویه هم به بادگیرهایش شهرت دارد.

ما قصد داشتیم تا شب خودمان را به تهران برسانیم. بنابراین خیلی زود “بشرویه” را ترک کردیم. اما آنقدر مسیر جذاب بود که بی اختیار می ایستادیم و …

در ۳۰ کیلومتری “بشرویه” روستایی وجود دارد به نام “اصفاک”.

این عکس، عکس فوق و عکس بعدی متعلق به روستای “اصفاک” نیست ولی در دو کیلومتری روستای “اصفاک” مکان مخروبه و خالی از سکنه ای دیده می شود که در تصاویر می بینید.

یک لوکیشن عالی برای تهیه ی یک فیلم

این یکی متعلق به روستای “اصفاک” است.

این روستا واقعا مکان بی نظیری است اگر که برای استفاده های گردشگری به آن توجه کنیم.

وقتی این پیرمرد نجیب را دیدم در حال پیدن سبزی هایی بود که جلوی خانه اش کاشته. به او گفتم صبحانه می خواهیم. دعوتمان کرد به خانه اش.

همسرش برایمان چای آماده کرد.

از آمدنمان و بودنمان خوشحال بودند.

حیاط خانه آقای “حسن پور”

ما را به اتاق مهمان (کلا دو اتاق داشتند) دعوت کردند و برایمان از همه چیز حرف زدند.

این زوج ۱۰ فرزند به دنیا آوردند که همگی اشان در سنین ۵ تا ۱۲ سالگی فوت کردند.

یکی از چای ها ریخت و او احساس شرمندگی کرد. ما بیشتر شرمنده شدیم.

برایمان گفتند که دوست دارند وقتی می میرند کسی باشد که کفن و دفنشان کند. “شادی” گریه کرد و من و حسین تحت تاثیر قرار گرفتیم.

پیرمرد سبزی ها را شست و برایمان صبحانه آورد.

همه ی پنج حسمان از لذت وافر بهره مند شد.

موقع خداحافظی…هر سه نفرمان با این زوج عکس گرفتیم. واقعا و از ته دل امیدوارم خیلی زود این زوج را دو مرتبه ببینم.

“اصفاک” را ترک کردیم و دوباره راندیم. در مسیر به جایی به نام “حسن آباد” رسیدیم. در تصویر بخشی از قلعه “حسن آباد شجاع” را می بینید.

این قلعه امروز مکان امنی برای گنجشکان است.

بی توجهی همیشه و همه جا دیده می شود.

این قلعه برای بازسازی و بهره مندی قابلیت فراوان دارد.

در ادامه ی مسیر…

مسیرمان بسیار زیبا و به یاد ماندنی بود.

شادی خفته

در امتداد مدرنیته

و این مناظر کم نظیر

برای گرفتن عکس بالا از تیربرق بالا رفتم.

غوطه خوردن در سکوت و زیبایی خوشحالی هم دارد.

طبیعت در مسیر راه ما تغییر می کرد و ما تماشایش می کردیم.

همه اش وادار می شدیم توقف کنیم و عکس بگیریم.

زنبوری را هدف گرفته ایم.

در مسیر که می رفتیم چشممان افتاد به یک روستا در چند کیلومتری جاده. قصد کردیم برویم و ببینیم می توانیم ناهار مهمان یک هموطن باشیم یا نه؟ یادتان باشد یکی از اهداف ما در این سفر این بود که میزان مهمان نوازی هموطنان ایرانی امان را در روزگار فعلی بسنجیم.

نام روستا “رباط زنگ” بود.

یکی از روستائیان برای ناهار دعوتمان کرد. و ما قبل از آماده شدن غذا در روستا گشت زدیم.

چشمه ی روستا در این مکان واقع است. آن بنا هم حمام بوده.

شاخه ی خشکیده را فقط با عکس سیاه و سفید می توان به حرف آورد.

نمایی از روستای “رباط زنگ”

پوست گوسفند را براس ساخت “مَشک” آماده می کنند.

دختری که در تصویر می بینید، اطلاعات خوبی را در رابطه با روستا بهمان داد.

فکر کنم در کل این سفر شادی هفتاد نفر را بغل کرد.

افسون

تا جایی که حدس زدم این روستا قبلا قلعه ای هم داشته.

برای ناهار مهمان این مرد بودیم. از جوانی تا امروزش را می بینید.

“ماست جوش” فوق العاده ای بهمان دادند. “کشک جوش” خورده بودم اما “ماست جوش” نه. جای شما خالی بسیار لذیذ بود. حالا که سفرنامه را می نویسم باز هوس خوردنش را کردم. آن روز هم با اینکه خیلی غذا خوردم باز گرسنه ماندم. واقعا خوشمزه بود.

نیمرو هم آوردند.

می توان نیمرو را با “ماست جوش” مخلوط کرد و خورد.

نان محلی، کره محلی، تخم مرغ محلی، دوغ محلی، ماست محلی، … خدای من چه خوشبخت بودیم ما…

بعد از ناهار به مسیرمان ادامه دادیم.

یک قلعه در کنار جاده دیدیم. اگر اشتباه نکنم، نزدیک روستای “اسب کشان” است.

کم کم به کویر رسیدیم. به “بیارجمند” نزدیک می شدیم.

موقعیت حسین و من  برای گرفتن عکس بالا

از یک طرف می خواستیم زودتر به تهران برسیم از یک طرف جاده و مناظر و همه چیز که در این اطراف بود، جذاب به نظر می رسید و وادارمان می کرد به توقف.

بالاخره به “بیارجمند” و “میامی” و “دامغان” رسیدیم. این بنا در مسیر دامغان به تهران و در کنار جاده دیده می شود. تا به حال به آن دقت نکرده بودم.

محوطه ای که پشت همان بنا دیده می شود…

بنای مذکور ایوان جالبی داشت.

و همچنین ساختار جالب توجهی دیدیم و متعج بودیم از بی توجهی و …

آخرین عکس از غروب سفرمان تقدیم به شما.

گم آباد گردی: روز چهارم

دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۱

روز چهارم روزی بود که برای تمام وعده های غذایی (صبحانه، میان وعده، ناهار، شام) و همچنین محل خواب، مهمان کسانی بودیم که هرگز تا پیش از این ندیده بودیمشان.

این تصویر حضور ما را در منزل “غلامعلی ماروسی” نشان می دهد. همانطور که در بخش قبلی این سفرنامه برایتان گفتم، در شب سوم سفر مهمان این مرد و خانواده اش بودیم.

صبح که از خواب بیدار شدیم، بیرون از خانه صدای بع بع گوسفندان بلند بود. گله ها از کوه پایین آمده بودند و هر کدام به سمت آغل ها می رفتند. این اتفاقی است که هر روز در این روستا به وقوع می پیوندد. روستائیان هر صبح به انتظار گله هایشان هستند که با پیام پستان های پر شیر از کوه پایین بیایند. این است گونه ای از فلسفه ی انتظار و کوه و پیام آور.

گوسفندها را می بینید که هر کدام به سمت آغل خودشان می روند.

این تصویر آقا و خانم “ماروسی” است که به محض ورود گوسفندان برای دوشیدن شیرشان اقدام کردند.

این هم شیردوشی در یک خانواده ی دیگر

ما فکر کردیم تا وقتی که اهالی شیر گوسفندان را می دوشند در روستا گشتی بزنیم. اینکه در تصویر می بینید، مدرسه ی روستای “ماروس” است.

این هم یکی از دانش آموزان

شب قبل آقای “ماروسی” از حضور یک محل در بالای تپه ی مشرف به روستا برایمان گفت. طبق اطلاعاتی که او در اختیارمان قرار داد، اینجا مکان مورد احترام مردم محل و به خصوص زنان است و به “بی بی نور” و “بی بی هور” شهرت دارد. هیچ قبری در آنجا نیست. زنان روستا روزهای جمعه با هم قرار می گذارند، به بالای تپه می روند، با هم چای می نوشند و احتمالا گپ و گفت زنانه ای انجام می دهند.

ما به بالای تپه رفتیم. در تصویر “شادی” را می بینید که قصد دارد داخل بنای معروف به “بی بی نور” و “بی بی هور” شود. داخل این بنای ساده، زنان می نشینند، شمع روشن می کنند و احتمالا از همین بالا روستا را نظاره می کنند.

روستای “ماروس” از منظر “بی بی نور” و “بی بی هور”

همین بافت قدیمی و جالب روستا بوذ که شب قبل ما را به ماندن در این روستا تشویق کرد.

این دو اتوبوس هر روز از این مسیر می گذرند و روستائیان را به نیشابور می رسانند.

گوسفندان تماشاگر

از بالای تپه به پایین که برگشتیم، شیرها دوشیده شده بود. در روستای “ماروس” هر روز صبح یک اتفاق جالب اتفاق می افتد. داستان این است که همه ی مردم روستا شیرهای دوشیده شده را به مکان هایی موسوم به “شیرمیهن” (به معنای خانه ی شیر) می برند.

در تصویر می بینید که همه شیرهای دوشیده شده را به این مکان (شیرمیهن) می آورند و با هم مخلوط می کنند.

این خانم، مقدار شیری که هر نفر می آورد را یادداشت می کند. موضوع زیبای داستان اینجاست که هر روز همه ی شیرها به یک نفر اهدا می شود تا او بتواند با آن ماست و دوغ و پنیر و خامه و قره قروت خود را تهیه کند. روز بعد شیرها به نفر دیگری داده می شود و همین طور تا اینکه دوباره نوبت شخص اول فرا برسد.

زنهای روستا در “شیرمیهن” (عجب عنوان جالبی است) جمع می شوند و با همکاری هم و به نوبت شیر را چرخ می کنند تا بخش های مختلف آن برای خامه و … جدا شود.

داستان جمع آوری همه ی شیر و روی هم ریختن آنها و همکاری در چرخ کردن شیر در این روستا از یک حس همکاری و تعاون بسیار جالب توجه حکایت می کند که این روزها در کمتر جایی به چشم می خورد.

این خانم جایش را با خانمی که تصویرش را در بالا دیدید عوض کرده تا همه در چرخ کردن شیر مشارکت داشته باشند.

این خانم ها از آنجا که هر روز با یکدیگر همکاری دارند، گونه ای از “هماهنگی اجتماعی” خاص را تجربه می کنند و برای ما که ناظر این صحنه بودیم، شگفت آور می نمود.

در اینجا شیر را می جوشانند.

برای به هم زدن شیر هم، همکاری می کنند.

در اینجا، ماست کیسه ای و دوغ درست می کنند.

از آبی که از داخل کیسه های ماست بیرون می تراود “قره قروت” درست می کنند.

از این دوغ به ما هم تعارف کردند.

یک پیرزن ساکت و دوست داشتنی در “شیرمیهن” بود که شادی دوست داشت بغلش کند.

پسر آقای “ماروسی” را در تصویر می بینید که لباس چوپان های روستا را به تن کرده. به راستی می توان یک موزه از فرهنگ دامداری ایرانی ها بنا کرد. در هر منطقه لباس خاصی برای چوپانانی که شب هایشان را در کوه می گذرانند، دیده می شود.

بچه های دوقلو

این خانم مهربان، صدایمان کرد و بهمان قره قروت داد.

این هم یک “شیرمیهن” دیگر. در این روستا چند “شیرمیهن” وجود دارد.

آدم یاد نقاشی های “خانواده مقدس” می افتد.

از چپ به راست: آقای ماروسی، یکی از روستائیان، پسر آقای ماروسی

روستای “ماروس” را در حالی ترک کردیم که پر از حرف و شگفتی بودیم.

این تابلو، مربوط به بنایی است که در تصویر بالا مشاهده کردید. می دانستم که “جوانمرد قصاب” (یکی از عرفای ایرانی) اهل ری بوده است، اما ظاهرا در مکان هایی از ایران، مقبره های به نام او وجود دارد. به نظرم بیشتر باید در رابطه با شخصیت او تحقیق کرد.

ما به سوی “کدکن” می راندیم. چند کیلومتر بعد از “ماروس” جاده خاکی شد.

هرگاه که منظره ی خوبی می دیدیدم، اینگونه شوقمان را برای عکاسی نشان می دادیم. آیا می توانید بگویید چه کسی این عکس را گرفته؟

به کَدکَن رسیدیم.

این استاد حدودا ۸۰ ساله را که بعدا فهمیدیم نامش “کربلایی حسن” است، سوار کردیم (با توجه به علاقه ی خودش) تا کدکن را نشانمان بدهد.

کربلایی حسن ما را به سمت مجموعه (مسجد) شیخ حیدر کدکنی برد. این بنا مربوط به دوره های سلجوقی، تیموری و ایلخانی است. داشتند در اطراف بنا سرویس بهداشتی می ساختند. مسوول اجرای پروژه (رسول عظیمی، اهل تربت حیدریه) در مسجد را برایمان باز کرد. خیلی زود با او دوست شدیم و بعد هم اتفاق جالبی افتاد که دیرتر برایتان می گویم.

کربلایی حسن یک مرد فوق العاده باهوش است. باید ببینیدش. اگر گذرتان به کدکن افتاد حتما سراغش را بگیرید و به خانه اش بروید.

داخل مسجد

سردابه ای در محوطه شیخ حیدر کدکنی که کربلایی حسن نشانمان داد.

با همراهی کربلایی به طرف امامزاده “علاء الدین مستجاب الدعوه” رفتیم.

این خانم که شوهرش سالها پیش فوت کرده، هیچ کسی را در این دنیا ندارد. ۲۵ سال است که متولی امامزاده است و هر روز به اینجا می آید و هوای امامزاده را دارد. کلی با او گپ زدیم و مشعوف شدیم.

حس خوبی داشت این تصویر …

کربلایی حسن از ما دعوت کرد که به خانه اش برویم. همسایه هایش نان می پختند. کربلایی که آسیابان است، به همسایه هایش آرد می دهد و آنها هم در ازایش نان می پزند و به او هم می دهند.

انواع نان را می پختند، یکی از دیگری بهتر.

نانهایی که با انواع سبزی مخلوط شده بودند.

از دیدار این نان ها سیر نمی شدیم.

در اینجا هم حس همکاری به خوبی نمایان بود.

آتش، تنور، نان…. چه حس های متفاوتی را القا می کنند.

اینجا خانه ی کربلایی حسن است. او همسرش را خیلی وقت است که از دست داده. تا وقتی شادی کنار ما بود، خجالت می کشید. زمانی که شادی برای لحظاتی از ما جدا شد و با زنان همسایه گرم حرف زدن بود، بهمان گفت: “من از اون پدرسوخته ها هستم.” من و حسین که منظورش را درک کرده بودیم، دلمان را گرفتیم و حسابی خندیدیدم.

کربلایی حسن آسیابان ما را به داخل خانه اش دعوت کرده بود.

در حال گرفتن عکس بالا بودم که شادی این عکس را گرفت. هم نان خیلی خوب بود، هم صحنه برای عکاسی جان می داد.

پذیرایی کربلایی حسن از ما با نان و چای

خانه اش خیلی خوب بود. خیلی حس خوبی داشت. همگی بی نهایت دوستش داشتیم.

آنقدر نانشان خوب بود و آنقدر حس خوبی از مکانی که در آن بودیم بهمان القا شد که من برای لحظاتی احساساتی شدم، نان را بوییدم، بوسیدم و فکر کنم در پی حس بی نظیر این فضا، قطره ای هم اشک ریختم.

کربلایی بی نظیر بود. خاطره اش به این زودی از ذهنمان بیرون نمی رود.

نان هایی که مانند نان شهری شده ی ما به این زودی ها خراب نمی شود. کربلایی می گفت که نان سفره اش از زمان نوروز در سفر مانده و هنوز هم قابل خوردن است. البته بگویم که این عکس را از خانه ی یکی از همسایه های کربلایی گرفتم.

این “رسول” است. همانطور که گفتم با او در کدکن و در مجموعه “شیخ حیدر کدکنی” آشنا شدیم. همانجا بود که تلفن رد و بدل کردیم. ما در مسیر (کدکن به تربت حیدریه) بودیم که او قبل از ما به خانه اشان در تربت حیدریه رسیده بود. بهمان تلفن زد و به ناهار دعوتمان کرد. پذیرفتیم. دقایقی بعد در منزل پدری اش در تربت حیدریه بودیم. پسر فوق العاده با معرفت و نازنینی بود.

با رسول و پدرش سر سفره ی ناهار نشسته ایم. بسیار لذیذ بود. جای شما خالی.

بعد از ناهار با همراهی “رسول” به سمت “دولت آباد” و “چخماق” راندیم. می خواستیم برای شب خودمان به “باخرز” برویم. رسول علاقمند بود که ما در مسیر، از بنای امامزاده “سلطان سلیمان موسی بن جعفر” بازدید کنیم.

در بنای امامزاده

آنجا یک قبرستان بود که برای محوطه سازی خراب شده بود. در داخل قبرها استخوان ها دیده می شد.

ما از “رسول” خداحافظی کردیم و به سمت “باخرز” راندیم. رسول به تربت حیدریه برگشت. نرسیده به “باخرز” (بعد از قلعه نو) در پی پیداکردن یک قبرستان بودیم که به روستای “تورانه” رسیدیم. قبرستانی را که می خواستیم، نیافتیم اما خودمان را در کوچه باغ های بی نظیری یافتیم که بسیار زیبا بودند. بعد از “تورانه” به سمت روستای “تنگل مزار” رفتیم. آفتاب غروب کرده بود و هوا رو به تاریکی می رفت. این بود که درخواستمان را مبنی بر اقامت شبانه در یکی از خانه های محلی با مردمی که در روستا در رفت و آمد بودند، در میان نهادیم. نه در وهله ی اول، اما در نهایت قبولمان کردند و ماندیم. عکس این قبر را در نزدیکی روستای “تنگل مزار” گرفتیم.

ایشان کسی بود که به داد ما رسید و در خانه ی دامادشان برایمان شام و جای خواب مهیا کرد. خانه ی خودش در “قلعه نو” (در ۱۵ کیلومتری) بود.

به غیر از حسین و شادی و بنده، چهار جوان دیگر نیز در خانه ای که قرار بود ما بخوابیم، حضور داشتند. در طول شب از همه چیز سخن گفتیم و از جمله از ریواس. میزبانانمان رفتند برایمان ریواس خریدند و آوردند. این شد که حسین برای اولین مرتبه در عمرش ریواس خورد.

پی نوشت: برخی از عکس ها توسط حسین و شادی گرفته شده است.

گم آباد گردی: روز سوم

چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۱

شب قبل “شادی گنجی” صاحب وبلاگ http://parsebarzamin.blogfa.com با بنده تماس گرفت تا در رابطه با موضوعی حرف بزنیم. تا صدایش را شندم گفتم: “شادی ما سبزوار هستیم، اگر دوست داری بیا”. در این حین، حرف اصلی امان فراموش شد و شادی که اصولا “پایه” است گفت: “می آیم”. این “می آیم” یک جمله ی پر محتوا بود که در حد حرف باقی نماند. او حدود یک ساعت بعد، با سعی و تلاش خودش را به سه راه افسریه رساند، سوار اتوبوس شد و همان شبانه از تهران راه افتاد و صبح (حدود ساعت ۱۱) ما او را در سبزوار ملاقات کردیم. از این جا به بعد رنگ و بوی سفرمان تغییر کرد.

دوست خوبم، آقای “روحانی” ساعت ۹ صبح به هتل محل اقامت ما (حسین و من) آمد و به اتفاق به اداره میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری سبزوار رفتیم. در آنجا با دوست دیگری به نام آقای عبدالله زاده آشنا شدیم. او با علاقه و حوصله بسیار به ما آموخت و مکان های جالبی را نشانمان داد. در تصویر بنای مقبره “ملاهادی سبزواری” را می بینید که به “آرامگاه اسرار” شهرت دارد. درضمن اداره میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری شهر سبزوار در همین محوطه مستقر است.

حاج ملاهادی سبزواری ملقب به “شیخ اسرار”

این هم یک عکس که از حاج ملا هادی سبزواری، حکیم، فیلسوف و عارف قرن ۱۳ باقی مانده است. سبزوار در دامان تاریخ و طبیعت شگفت خود، مشاهیر بسیار دیگری را نیز پرورانده است که برخی از مشهورترین آنها عبارتند از:

ملا حسین واعظ کاشفی: حسین بن علی بیهقی مشهور به ملا حسین واعظ کاشفی ادیب و عالم قرن ۱۰

امیر شاهی سبزواری: شاعر - وفات ۸۵۷ هـ. / ۱۴۵۲ م.

علی شریعتی: نویسنده و جامعه شناس

محمود دولت آبادی: نویسندهٔ رمان کلیدر

قاسم غنی: وزیر، پزشک و ادیبی که تصحیح دیوان حافظ و رباعیات خیام از آثار اوست.

ابوالفضل بیهقی: تاریخ نگار و نویسندهٔ دربار غزنوی. نویسنده تاریخ بیهقی (تاریخ مسعودی)

سید احمد سیادتی: بنیان گذار طب کودکان در ایران، از شاگردان دکتر محمد قریب

ابن یمین: شاعر قرن هشتم هجری

خواجه نظام‌الملک طوسی: وی از دهقان زادگان بیهق (سبزوار) بود. از آنجا که دانش اندوزی اش در شهر توس (طوس) بود طوسی خوانده می‌شد. وزیر دورهٔ سلجوقیان

ابوالحسن علی بن زید ابن محمد بیهقی: ابوالحسن علی بن زید ابن محمد بیهقی معروف به ابن فندق و فرید خراسان حکیم و ادیب مشهور ایران و از ریاضی دانان قرن ششم هجری

فخرالدین حجازی: نمایندهٔ اول شهر تهران در مجلس

غلامعلی بسکی: حامی محیط زیست در ایران

عبدالرزاق بغایری: استاد ریاضی و مهندسی در دارالفنون. وی از پیشگامان علم نقشه برداری و جغرافیا در ایران بود. تعیین خطوط مرزی و نقشه برداری از مرزهای ایران برای اولین بار، تهیهٔ اولین نقشهٔ تهران و ابداع قطب نمای قبله نما از کارهای شاخص اوست.

سعید سلطان پور: کارگردان، نمایش نامه نویس و شاعر قبل از انقلاب

محمود عنبرانی: شاعر٬ نویسنده و پژوهشگر ایرانی

محمد تقی شریعتی: پدر علی شریعتی، پایه گذار کانون نشر حقایق اسلام

شیخ الرئیس افسر: نوادهٔ فتحعلی شاه قاجار، نمایندهٔ مجلس و شاعر

بر روی دیوار محوطه ای که دور تا دور بنای مقبره ملاهادی سبزواری را فراگرفته، برخی از ابیات وی را می توان خواند و لذت برد.

مقبره “ملاحسین کاشفی” ملقب به “کمال الدین”

مصلای سبزوار که در حال مرمت است.

آقای “عبدالله زاده” برایمان تعریف کرد که امامزاده “ابو رُفاعه” (امام زاده ای که در تصویر می بینید) برای مردم محلی اهمیت فراوان دارد. روزهای چهارشنبه زنان با پای برهنه به این مکان می آیند و ماست نذر می کنند.

انتخاب سبزوار در مسیر این سفر چند دلیل داشت: ۱- بررسی این شهر به عنوان یکی از لوکیشن های مرتبط با گردشگری ادبی ۲- دیدار دوستانم که قول داده بودم بهشان سر بزنم ۳- شناخت بیشتر این شهر

از لحاظ “گردشگری ادبی” سه مورد بیش از همه، مورد توجهم بود. ۱- وجود روستای “کلیدر” ۲- وجود روستای باشتین ۳- اسطوره ی جنگ ایرانیان و تورانیان در منطقه سبزوار و همین طور باور به وجود مدفن سهراب در این شهر.

با همراهی آقای “عبدالله زاده” و “شادی گنجی” که حالا به ما پیوسته بود به ۱۵ کیلومتری سبزوار (جاده تهران- سبزوار) و روستای “استیر” رفتیم. مکانی که اتفاقا به آتشکده “آذر برزین مهر” نزدیک است. آنچه در تصویر می بینید مربوط است به امامزاده روستای “استیر” که به داخلش رفتیم و شگفت زده شدیم.

تقاضا می کنم برای دانستن فلسفه ی این پارچه های رنگارنگ که در کنج امامزاده روستای “استیر” وجود دارند، به آدرس وبلاگ “شادی گنجی رجوع کنید: http://parsebarzamin.blogfa.com/post-40.aspx

همه اشان گهواره اند.

و درون همه اشان یک جفت عروسک (پسر و دختر) یافت می شود.

“شادی” عروسک ها را در دستانش گرفته تا من عکس بگیرم.

به دنیای توتم پا گذاشته بودیم. عجیب، شگفت و مسحورکننده بود.

در برخی به جای عروسک چوب قرار داشت.

عروسک ها در اندازه ها و رنگ ها و شکل های متفاوت وجود داشتند.

در این یکی به جای عروسک پول گذاشته بودند.

آقای عبدالله زاده در داخل امامزاده “پیر استیر”

اینجا حیاط امام زاده است و اینها مکان هایی برای اقامت شبانه زائران بوده. می توان تصور کرد چه مردان و زنانی از دور و نزدیک به این مکان آمده اند و به منظور بچه دار شدن، با هم همبستر شده اند.

بعد از بازدید از “پیر استیر” به سبزوار برگشتیم. این مجسمه در یکی از میدان های شهر، نشانگر “چاووشی خوان”هایی است که برای سفر کربلا در شهر ندا درمی داده اند. هرکه دارد هوس کربُ بَلا، بسم الله ….

این بنا که در داخل شهر سبزوار وجود دارد مقبره ی “حاج محمد حسن بقراط” است که در اواخر قاجار و اوایل پهلوی (۱۲۴۰-۱۳۲۳) می زیسته و آثاری در طب و حکمت و شعر دارد.

بعد از گرفتن اطلاعات (بروشور و فیلم) در رابطه با فرهنگ و هنر شهر سبزوار، با آقایان “روحانی و “عبدالله زاده” خداحافظی کردیم و سه نفری (شادی، حسین و بنده) از سبزوار به سمت نیشابور راندیم با این توضیح که به جای مسیر جدید سبزوار - نیشابور از جاده قدیمی رفتیم تا شاید با موضوعات جالبی روبرو شویم که شدیم.

در کنار جاده بنایی دیدیم و فکر کردیم با یک قلعه یا یک تپه باستانی روبرو شده ایم. هیچ کدام نبود، تنها یک محوطه برای کوره های پخت آجر بود. به هر حال، نگه داشتیم و به سمت محل رفتیم.

وقتی به سمت محل پخت آجر (در ۱۰۰ قدمی جاده) می رفتیم با خوشامدگویی این آقا روبرو شدیم و ماندیم تا برایمان از نحوه ی پخت آجر بگوید. بعد هم برایمان چای آورد و نوشیدیم.

به نیشابور که رسیدیم یکراست به سمت مقبره “عطار” و “کمال المک” رفتیم.

باغی که این دو در ان آرمیده اند، مکان خوبی برای عکاسی است.

هنرمندی “هوشنگ سیحون” برای طراحی بنای مقبره ی “کمال الملک” طرب انگیز است.

“شادی” می گفت این عکس سیمرغ را به یاد آدم می آورد. چرایش را هم خودش نمی دانست.

مقبره “کمال الملک” از هر زاویه ای، زیبایی خاص خودش را دارد.

کوه های نیشابور بهترین “ریواس” ایران را در دامان خود پرورش می دهند. “ریواس” طبق اسطوره ها و در اندیشه ایرانیان، گیاهی است که “مشی” و “مشیانه” (پدر و مادر ایرانی ما) از آن به وجود آمده اند. ما شربت “ریواس” خریدیم و در طول سفر و گاه بیگاه از جان والدینمان نوشیدیم.

ناهار را در نزدیکی مقبره ی “خیام” خوردیم و برای دیدار مشهورترین شخصیت ایرانی در خارج از مرزها، رخصت یافتیم.

وقتی من عکس بالایی را (از حسین و شادی) می گرفتم، شادی این عکس را از من گرفت.

هر سه نفرمان در گرفتن عکس از بنای مقبره ی خیام محو شده بودیم و فراموش کردیم که کجاییم و در محضر چه کسی هستیم.

برای گرفتن عکس قبلی بایستی به این حالت درمی آمدم.

هنر “هوشنگ سیحون” در طراحی این بنا، دست کمی از هنر خیام ندارد.

تمام قد به افتخار استاد

در حال گرفتن عکس قبلی هستم. مسلما می توان دانست که این عکس را “شادی” گرفته.

بعد از عکاسی از مقبره خیام به سمت جاده ای رفتیم که مسجد چوبی در آن مسیر قرار داشت. قبلا اینجا آمده ام و در رابطه اش در خبرگزاری میراث فرهنگی مطلب نوشته بودم.

بخش دیگری از فضای دهکده ای که مسجد چوبی هم در آن واقع شده است.

نیشابور را که ترک کردیم، قصد داشتیم خودمان را به “کاشمر” برسانیم. اما از آنجا که با تلفن نتوانستیم محل اقامت برای شب پیدا کنیم، در نیمه های مسیر به سمت “کَدکَن” تغییر مسیر دادیم. البته به “کدکن” نرفیتم و شب را در روستایی به نام “ماروس” گذراندیم که کمی جلوتر در رابطه اش توضیح خواهم داد. بناهایی که در تصویر می بیند در روستای “مهرآباد” در نزدیکی نیشابور قرار دارند و به نام “گنبد بزرگ” و “گنبد کوچک” شناخته می شوند. هر دو کاربرد آرامگاهی دارند. گنبد بزرگ معماری سلجوقی و گنبد کوچک معماری ایلخانی دارد.

داخل یکی از گنبدها: این رفتاری است که با میراث فرهنگی کشورمان می کنیم. البته این آقای محترم (آنطور که خودش می گفت) در حال درست کردن خرابی های دیگران است.

عکاسی از داخل یک گنبد به سمت گنبد دیگر

سنگ قبرهای آجری قبرستانی که در نزدیکی این دو گنبد قرار داشت بسیار جالب توجه بود.

از نمونه های مختلف قبرهای آجری عکاسی کردیم.

جالب توجه و زیبا بودند.

یاد قبرستان “کاشفیه” در “دزفول” افتادم.

پیاده شدیم تا از رنگین کمان عکس بگیریم، این خانم ها را دیدیم که پشت به رنگین کمان نشسته بودند.

در این سفر چندین مرتبه با بارش باران و حضور رنگین کمان های زیبا و بلند روبرو شدیم.

تقریبا غروب شده بود که به روستای “ماروس” رسیدیم و مهمان آقای “غلامعلی ماروسی” (نفر دوم از راست) شدیم. ایشان ما را به خانه اش دعوت کرد و بهمان شام و جای خواب داد. ساعاتی را به گفتگو با ایشان و خانواده اش گذراندیم و از آداب و رسوم مردم روستا آگاه شدیم. بهمان گفت که در این منطقه هر روستا، لهجه ی خودش (زبان فارسی) را دارد و آنها می توانند با توجه به لهجه، تشخیص دهند که هرکسی متعلق به کدام روستا است.

مردم این روستا دامدارند و چنانکه برایتان خواهم نوشت، مشارکت جالبی در رابطه با بهره وری از محصولات دام دارند.

بعد از شام، حسین و شادی و من به همراه پسر آقای “ماروسی” گشتی در روستا زدیم و به پاس سگ ها گوش کردیم.

گم آباد گردی: روز دوم

دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱

صبح روز دوم سفر که از خواب بیدار شدیم، صبحانه خوردیم و در هوای پاک گنبد به دیدار میل ۱۰۰۰ ساله رفتیم و بعد هم …

بقیه ی داستان را به همراه تصاویر دنبال کنید:

“کیوان” تصمیم گرفت چند ساعتی را با ما بگذراند و مکان هایی را نشانمان دهد. جلوی خانه اشان از مادر و خواهرش خداحافظی کردیم و به راهمان ادامه دادیم.

این برج مدور ۱۰۰۰ سال است که بی وقفه اینجا ایستاده و مرکزیت وجودش را مقتدرانه به رخ می کشد.

هم زیستی زیبایی و صلابت

هم زیستی انعطاف و استقامت

هم زیستی اوج یک لحظه ای و اوج همیشگی

حاجی فیروز ما کلاه سبز بر سر گذاشته در بهار گلستان

“کیوان” ما را به سمت “گالی کش” و مسیر روستای “فارسیان” هدایت کرد. لحظاتی بعد در یک حجم سبز گم شدیم.

“کیوان” برایمان گفت که در نزدیکی “فارسیان” یک غار با عنوان “پیر غار” هست. یادم آمد که در فارسان (چهار محال و بختیاری) هم یک غار هست با عنوان “پیر غار”.

“کیوان” برایمان گفت که در نزدیکی “فارسیان” یک چشمه هست با نام “دیو چشمه”. گاهی از آن آب می آید و گاهی نمی آید و مردم معتقدند که این چشمه جن دارد.

از این دست مناظر بسیار دیده ام و دیده ایم، اما از دیدارشان نه من و نه شما، خسته نمی شویم.

در این سفر حسین صداها را ضبط می کرد؛ از صدای شب گرفته تا صدای سکوت کویر و حتی صدای پارس سگ و بع بع گوسفند.

گوسفند بازی را که به پابان بردیم به دانشگاه پیام نور “گالی کش” رفتیم و یک لیوان چای مهمان “کیوان” و یکی از دوستانش شدیم. بعد خداحافظی کردیم و به راهمان ادامه دادیم.

قرار بود برای شب به “سبزوار” برسیم و مهمان چند تن از دوستانمان باشیم. این دوستان، همسفران سفر ۱۹ روزه اروپایی تابستان سال قبل بودند که بنده به عنوان راهنما در خدمتشان بودم. برای همین مسیر “بجنورد” را پیش گرفتیم، اما در میانه ی راه و بعد از دیدار از روستا و معبد “اسپاخو”، قبل از رسیدن به “بجنورد” تغییر مسیر دادیم و به سمت “گرمه” و “جاجرم” راندیم. آنچه در تصویر می بینید حصار یک باغ است که به طرز جالبی با نی بافته شده است.

مسیرمان از دل جنگل گلستان می گذشت.

اتومبیل را نگه داشتیم، پیاده شدیم و به داخل جنگل رفتیم. احتمالا شما هم می توانید صدای پرندگان این جنگل را از همین جا و از طریق همین تصویر بشنوید. حسین صدای جنگل را ضبط کرد.

مناظر در کنار ما می دویدند.

۶۰ کیلومتر مانده به “آشخانه” (در مسیر بحنورد) تابلوی یک روستا دیده می شود به نام “اسپاخو”. قبلا هم از این روستا و معبد آن دیدار کرده بودم، با این حال از مسیر اصلی منحرف شدیم و رفتیم ببینیم حال روستا خوب است یا نه.

بنای ساسانی “اسپاخو” همان است که در تصویر دیده می شود. معبد اسپاخو بر روی یک تپه و از سنگ و ساروج و چوب ساخته شده. اولین چیزی است که وقتی به سمت روستا می روید دیده می شود.

این هم از نمای نزدیکتر

از طرف سازمان میراث فرهنگی، صنایع دست و گردشگری، داشتند این بنا را مرمت می کردند. این ساپورت های پهن موربی که در تصویر می بینید، جزو بنای اصلی نیستند، نمی دانم چرا طوری ساخته شده اند که اگر کسی نداند، این ها را هم جزو بنای اصلی حساب می کند. احساسم این است که این مرمت اصولی نیست. نمی دانم.

در این سفر ۶ روزه ما بیشتر از جاده هایی حرکت کردیم که کم تردد بود و به قول خودمان، جاده مال ما بود. در تصویر مسیری را می بینید که ما را می رساند به “گرمه” و “جاجرم”.

“گرمه” و “جاجرم” فقط ۵ کیلومتر با هم فاصله دارند. این “گرمه”، آن روستای “گرمه” نیست که جزو استان اصفهان است و به خاطر فعالیت های “مازیار آل داوود” از لحاظ گردشگری خیلی معروف شده. متاسفانه خیلی هایمان نام این “گرمه” را تا حالا نشنیده ایم. بر بالای تپه قلعه “جلال الدین” را می بینید. این تپه در حد فاصل “گرمه” و “جاجرم” قرار گرفته.

این قلعه به خاطر شکل دایره وارش، مرا به یاد کاروانسرای “زین الدین” (در مسیر یزد-کرمان) می اندازد.

تصویری که مشاهده می کنید مربوط است به بنایی با عنوان “نظرگاه گرمه” که به نظر می رسد از بناهای دوران افشاریه است. به دلیل بسته بودن در، ما نتوانستیم از درون این بنا بازدید کنیم.

بخشی از محله ها و فضاهای قدیمی “گرمه” هنوز باقی است. این نماد را سردر یکی از خانه ها یافتم.

نام این بنا، “آرامگاه باغ مزار گرمه” و یکی از یادبودهای باقیمانده از قرن ۵ هجری است که کاربرد آرامگاهی - تدفینی داشته.

کمی در “گرمه” قدم زدیم و عکاسی کردیم و بعد به سمت “جاجرم” راندیم.

متاسفانه برای ورود به داخل بنای قدیمی حمام “جاجرم” هم شانس با ما یار نبود. اینجا هم بسته بود.

مسجد جامعه جاجرم مربوط به قرن ۶ هجری است.

از “جاجرم” به سمت “نقاب” که برانید، راه آهن در کنارتان خواهد بود.

و زمین های شوره زار در دو طرف جاده تا مدت ها شما را همراهی خواهد کرد.

بنده در حال گرفتن عکس بالا

در آمسیر رسیدن به “نَقاب”، رنگین کمان به پیشوازمان آمد.

در جاده که می راندیم، متوجه شدیم یکی از روستاهای اطراف بافت قدیمی جالبی دارد. بنابراین از راهمان منحرف شدیم و به سمت راست پیچیدیم و داخل روستای “شفیع آباد” رفتیم.

متاسفانه در همان نگاه های اول حضور ناخوانده ی مدرنیسم را در این روستای خشتی درک کردیم و شاهد آوار شدن احساسمان شدیم.

چرا ما همیشه در زمانی که قرار است لذتی را در این کشور تجربه کنیم، فرو شدن نیشتری را در جانمان احساس می کنیم؟

گفتم: چرا خرابش می کنی؟ گفت: صاحبش می خواهد نو بسازد.

آرامگاه “سید حسن غزنوی” مربوط به سده هشتم هجری قمری است. گویا این مکان جزو محدوده “جوین” و “جغتای” است. اطلاعات زیر را در رابطه با “سید حسن غزنوی” از اینترنت به دست آوردم:

سید حسن ملقب به اشرف الدین مکنی به ابو محمد، مشهور به اشرف، فرزند محمد حسینی غزنوی یکی از نامبردارترین سخنسرایان گرانمایه و دانشمند سده ششم هجریست که در شعر گاهی حسن و گاهی سید تخلص کرده است. وی نزد همه پادشاهان غزنوی و سلجوقی به ویژه یمین الدوله بهرام شاه عزت و احترامی تمام داشته و در تمام سفر و حضر از نزدیکان وی شمرده می شد و در مدح آن شهریار اشعار زیادی سروده است. سید حسن در سرودن انواع شعر استاد بود و بسیاری از گویندگان نامی چون فلکی شروانی و مجیر الدین بیلقانی و جمال الدین عبد الرزاق و کمال الدین اسماعیل و دیگران از سبک و شیوه او که به خراسانی نزدیک است پیروی کرده اند. دیوان اشعار سید حسن غزنوی مشتمل بر قصاید، ترجیعات، رباعیات و غزل میباشد که مشتمل بر پنج هزار بیت است. سید حسن در سال ۵۴۰ - ۵۵۶ هجری - در قصیه آزادوار جوین درگذشت و آرامگاهش در آنجا باقیست.

بر روی تابلویی که در نزدیکی این بنا قرار دارد نوشته شده که اینجا محل دفن “سید سلطان ابن موسی ابن جعفر” است. علاوه بر اینکه عنوان اثر، آرامگاه “سید حسن غزنوی” است!

این بنا هم مثل بسیاری از میراث فرهنگی کشورمان مورد بی توجهی و سهل انگاری همه ی ما (نه فقط سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری) قرار گرفته است.

در ادامه ی مسیر…

زیارتگاهی در یک قبرستان…

قابی برای طبیعت زنده…

مقبره ی منتسب به “خدا شاه علوی” (ندانستم چه کسی است) مربوط به قرن ۷ هجری که در مسیرمان قرار داشت و از آن بازدید کردیم.

مسیر دسترسی به گنبد آرامگاه “خدا شاه علوی”

“مسجد “آق قلعه” در شهر “نَقاب” واقع شده. بنایی است متعلق به قرن هشتم هجری و به سبک ایلخانی.

این دیگر ربطی به مردم ندارد و بی سلیقگی و بی توجهی سازمان “میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری” کاملا مشهود است.

ظاهرا مسوولین سازمان مربوطه این مسجد قدیمی را انبار خود فرض کرده هرچه را که لازم نداشته اند در این محل به دست فراموشی سپرده اند.

بالاخره در انتهای روز دوم به سبزوار رسیدیم. با دوستانم (آقایان: کارگری، روحانی و عسگری) و خانواده اشان دیدار کردیم و برای شام به یک رستوران سنتی رفتیم. در ضمن دوستانمان مرحمت کردند و برایمان یک اتاق در هتل گرفتند و جای تشکر و سپاسگزاری را برای بنده و حسین باقی گذاشتند.

کسانی که سفرنامه هایم را دنبال می کنند، احتمالا این آقا را می شناسند. آقا “هادی” که مرد بسیار دوست داشتنی ای است در سفری که به اروپا داشتیم در سایت دلفی و سر مقبره ی صادق هدایت کلی هنرمندی کرد.

و این هم میزبانان سبزواری ما

گُم آباد گردی: روز اول

یکشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۱

“گُم آباد گردی” عنوانی است که برای سفر ۶ روزه در اردیبهشت سال ۱۳۹۱ انتخاب کرده ام. دلیل انتخاب این است که در این سفر اهدافی را دنبال می کردیم، درضمن میل به بی برنامه بودن سفر هم داشتیم. بنابراین مفهوم “آبادی” (نمادی از هدفمند بودن) را با “گم شدن” (نمادی از بی برنامه بودن) و میل سفر (گردش) آمیختم و ترکیب فوق به وجود آمد.

اما اهداف اصلی بنده در این سفر به ترتیب عبارت بودند از: اردیبهشت، خراسان، پیدا کردن مضامینی برای گردشگری ادبی و آزمودن مهمان نوازی ایرانیان در روزگار حاضر

این سفر از ساعت ۷:۴۸ صبح روز دوم اردیبهشت از منزل پدری “حسین جندقی” در شرق تهران آغاز شد و در آخرین دقایق روز هفتم اردیبهشت در منزل پدری بنده در غرب تهران به پایان رسید. در کل سفر حدود ۳۵۰۰ کیلومتر طی مسیر کردیم. در دو روز اول دو نفر بودیم و در ادامه سفر تعدادمان به سه نفر رسید.

مسیر سفر عبارت بود از: تهران، سمنان، شهمیرزاد، باداب سورت، ساری، بهشهر، گرگان، آزادشهر، گنبد کاووس، گالی کش، روستای فارسیان، گرمه، جاجرم، نقاب، سبزوار، روستای استیر، نیشابور، عشق آباد، روستای ماروس، کدکن، تربت حیدریه، چخماق، قلعه نو، روستای تورانه، روستای تنگل مزار، باخرز، تایباد، نشتیفان، قائن، سرایان، فردوس، بشرویه، روستای اصفاک، عشق آباد، روستای رباط زنگ، بیارجمند، میامی، شاهرود، دامغان، سمنان، تهران. (بازدید ما از مکان هایی بود که پررنگ شده اند)

ساعت ۱۲ نیمه شب (پایان۱ اردیبهشت و آغاز ۲ اردیبهشت) به خانه پدری حسین جندقی رفتم و در منزلشان خوبیدیم تا صبح روز ۲ اردیبهشت بعد از خوردن صبحانه سفرمان را شروع کنیم. از تهران به سمت سمنان سفرمان را آغاز کردیم. در مسیر و قبل از رسیدن به سمنان، از جاده منحرف شدیم تا از مناظری که جذبمان می کرد، عکس بگیریم.

اولین مرتبه بود که با حسین سفر می کردم، بنابراین سوالاتی پرسیدم تا بدانم که مرامش در سفر چگونه است و چقدر به محل خواب و خوراک اهمیت می دهد. دانستم که مشکلی نخواهیم داشت و هدف سفر و لذت بردن از سفر است.

چندین کیلومتر از جاده اصلی منحرف شدیم و در مسیر خاکی به دل کوه های اطراف نفوذ کردیم و این عکس ها را گرفتیم.

ساعت ۸:۳۰ صبح یا دیرتر بود که با “کیوان فرهمند”، یکی از راهنمایان گردشگری استان گلستان تماس گرفتم و گفتم که شب را در منزل او (منزل پدری اش) خواهیم بود. گفت که منتظرمان خواهد ماند.

در مسیر متوجه این تابلو شدیم. پروفسور پرویز کردوانی را خیلی ها می شناسند. خوش صحبت است و نظریات جالبی دارد. وقتی که در کلاس های موسسه “اکوتور” شرکت می کردم با او درس داشتیم.

این صحنه ها خوش خبر بودند. نوید روزهای بهاری و سفری پر طراوت از چهره اشان پیدا بود و ما دانستیم این را.

مسیری که از “شهمیرزاد” به سمت “فولاد محله” می رود، زیبا و کم تردد است.

درخت ها، خبردار، به فرمان بهار

اگر این درختان کمی بیشتر برگ دربیاورند، بی شک از این حَصر پرخواهند کشید.

پرنده های مهاجر با قرمزی پرهایشان شکوه آسمان را دوچندان می کردند.

متاسفانه عکس های بهتری نتوانستم بگیرم.

حدود ۱۷ کیلومتر مانده به “کیاسر” (در مسیر فولاد محله به کیاسر) این تابلو دیده می شود. از جاده اصلی باید به سمت راست برویم تا خودمان را به “باداب سورت” برسانیم. در لهجه ی محلی به “او باد سورت” (او:آب) شهرت دارد. در ادامه مسیر جایی که به رودخانه رسیدیم مسیر را اشتباه رفتیم و به روستای “مالخواست” رسیدیم. روستای جالب توجهی بود.

برای رسیدن به چشمه های “باداب سورت” یک مسیر پیاده روی ۳۰ دقیقه ای را باید بپیماییم.

یاد سهراب می افتم.

جرعه هایی که به جان بهار تقدیم می شوند.

بودن بدون اندیشیدن!

هرچند برای دیدار چشمه ها عجله داشتم، اما بهار همچنان با فریبایی اش، از سرعتم می کاست.

و ناگهان رسیدیم

اینجا پر از میکرو و ماکرو شگفتی بود.

همه صحبت عشق آب و سنگ است.

و همیشه آزار دهنده است حضور بی تدبیر انسان در حضور خلوص طبیعت

هیچ کس نبود جز حسین و نسیم، و من و بهار. گفتیم در هم آغوشی آب و سنگ، من و حسین هم سرمان بی کلاه نماند.

باداب سورت بی نظیر بود، بدون این که من تا به حال دیده باشم او را.

کوچکی حسین در آن انتها خبر از وسعت چشمه ها می دهد.

آنقدر شگفت انگیز بود که نمی دانستم از کجا و چگونه باید عکس بگیرم. حقیقتا زیبا و دلفریب بود.

غرق در تفکر است انگار

زلال پژواک آب

عکس های بسیاری گرفتم و حیفم آمد که نشان ندهم.

این هم پرده برداری از حسین جندقی، همسفرم.

ما که در مسیر “کیاسر” به “ساری” بودیم، اما این درخت به مقصد رسیده بود گویا.

به هر حال بعد از ۱۳ ساعت سفر، حدود ساعت ۲۱ به گنبد کاووس رسیدیم. یک جعبه شیرینی خریدیم و به منزل پدری “کیوان فرهمند” رفتیم. خانواده اش آب و نانمان دادند و از ایمانمان نپرسیدند. کلی گپ زدیم و شب را همانجا بیتوته کردیم.