آرشیو ‘سفرنامه: شبه سفرنامه’

دوازده

یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۱

پاییز پاریس زود فرا رسیده. برگ ها از درختان می افتند.

دیروز (شنبه) قصد داشتم از ساختمان یونسکو بازدید کنم، بسته بود. همچنین قصد داشتم از یکی از جاذبه های شهر پاریس بازدید کنم، گفتند به دلیل شلوغی بیش از حد و دیرشدن وقت امکان ندارد.

امروز (یک شنبه) قصد داشتم به Amboise بروم که به یک دلیل احمقانه فرصتش از دستم رفت. آنجا مکانی است که “لئوناردو داوینچی” دفن شده و جایی است که او آزمایش طراحی و ساخت وسیله ای برای پرواز را انجام داده است. با ترن حدود یک ساعت و نیم از پاریش فاصله دارد.

به هر حال، هیچ کدام نشد. دیگر حال ندارم. حالا در اتاق هتل هستم و فکر می کنم. به چه فکر می کنم، خودم هم نمی دانم.

در این سفر سعی کردم در ایتالیا، اسپانیا و فرانسه، مکان های جدیدی را معرفی کنم که در سفرهای قبلی به این کشورها از آنها سخنی نگفته بودم. همه ی این ها را به خوانندگان این سایت تقدیم می کنم.

فردا پاریس را ترک می کنیم. سه شنبه صبح تهران خواهیم بود. چهارشنبه باید به “الموت” بروم.

یازده

شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۱

“لطفا با مترو خط شماره ۷ خودتان را به Place Monge برسانید. بعد به سمت Place De La Contrescarpe بیایید. ساعت ۲۱ منتظر شما هستم.”

این چند جمله که دیروز حدود ساعت ۱۸ به صورت “پیامک” برایم ارسال شده بود، شروع اتفاقی بود که بسیار شبیه اتفاقات فیلم Midnight In Paris بود.

در یک کلام و در شروع باید عرض کنم: دیشب در یک فضای فوق العاده جذاب غرق شده بودم.

داستان از این قرار است که:

از قبل قرار داشتم در پاریس یکی از دوستان را ملاقات کنم، اما در هنگام ملاقات آنها سه نفر بودند. گیتا، مژده و دیوید (این آخری اهل فرانسه است)، هر سه دارای تحصیلات بسیار عالی هنری و ادبی هستند. من قبل از ساعت ۲۱ سر قرار رسیدم، و راس ساعت گیتا از یک سمت میدان به سویم آمد و …

وقتی همدیگر را دیدیم (گیتا و دیوید را قبلا در تهران ملاقات کرده بودم) ابتدا به یک رستوران رفتیم و بیشتر آشنا شدیم. ضمن اینکه از حضور یکدیگر بسیار لذت می بردیم، از ایده ها و اهدافی اجرایی که می توانیم به آنها بپردازیم، سخن گفتیم. در همین حین غذا و نوشیذنی سفارش دادیم.

کم کم دانستم که به یک شب زیبای فرهنگی دعوت شده ام.

از رستوران که بیرون آمدیم، گیتا پیشنهاد داد که: بیایید قدم بزنیم تا چند مکان خوب را به شما معرفی کنم.

و الحق که چه مکان هایی بود.

شما را به دیدن چند عکس دعوت میکنم، اما متاسفم که کیفیت تصاویر خوب نیست. این عکس ها را با موبایل در حوالی ساعت ۲۳ گرفته ام:

اینجا مکانی است که “ارنست همینگوی” از ژانویه ۱۹۲۲ تا اوت ۱۹۲۳ زندگی کرده است. او بخشی از افکار عالی خودش را در همین مدت ارائه داده. حتما می دانید که همینگوی کتابی دارد با عنوان: “پاریس جشن بیکران”

این هم ساختمانی است که “رنه دکارت” (۱۶۵۰-۱۵۹۶) در آن سکنی داشته است. او که یکی از ریاضیدانان و فیزیکدانان دوران رنسانس به شمار می رود نطریات قابل توجهی مطرح کرده است که در فلسفه نقش اساسی بازی می کنند. معمولا او را با جمله ی معروف “می اندیشم، پس هستم” (اصل کوژیتو)  می شناسیم.

قبلا در شهر “تری استه” در شمال شرقی ایتالیا (هنگامی که به منزل مهدی فتوحی رفته بودم) مجسمه ی “جیمز جویس” را دیده بودم که می توانید آن را در آدرس http://nooraghayee.com/?p=4287 زیر مشاهده کنید. دیشب هم از ساختمانی که منزل “جیمز جویس” در پاریس در آن قرار داشت بازدید کردم. او در اینجا مهمان شاعر و نویسنده فرانسوی به نام Valery Larbaud بوده است. احتمال می دهم رمان “اولیس” وقتی نوشته شده که او در این مکان می زیسته است.

“جیمز جویس” رمان “اولیس” را در سال ۱۹۲۲ نوشت. زمان وقع این رمان، روز ۱۶ ژوئن سال ۱۹۰۴ میلادی و مکان وقوع آن، شهر دوبلین است. “اولیس” به همان شیوه ی “اودیسه” (اثر هومر) نوشته شده است.

این جا هم مکان زندگی “ژوزپه اونگارتی” بوده است. اگر به این آدرس http://mahdifotuhi.blogfa.com/post-63.aspx رجوع کنید می توانید چند شعر از او که توسط دوست دانشمندم، “مهدی فتوحی” ترجمه شده است را بخوانید. این شاعر، روزنامه نگار و مقاله نویس ایتالیایی در سال ۱۹۰۶ به پاریس آمد و در کالج به تدریس پرداخت.

به غیر از این ها از چند ساختمان دیگر که محل زندگی و پاتوق نویسندگان و شاعران بوده است، بازدید کردیم. جالب این است ک همه ی این خانه ها و مکان ها در یک محدوده ۵۰۰ متر در ۵۰۰ متر قرار گرفته اند.

ما بعد از دیدار از این مکان ها به لوکیشنی رفتیم که در فیلم Midnight In Paris شخصیت اصلی فیلم هر شب در آنجا سوار اتومبیل می شد و به محفل نویسندگان و هنرمندان می رفت. پشت “پانتئون”، کلیسایی وجود دارد که شخصیت فیلم هر روز بر روی آن پله ها منتظر می ایستاد و دقیقا جلوی پله ها آن خیابانی قرار دارد که اتومبیل از آنجا می آمد.

بعد هم به یک کافه به نام piano Vache (به معنای “پیانو گاو” یا “پیانو عوضی”) رفتیم که پاتوق دانشجویان “سوربون” بود. این مکان در ابتدا قصابی و بعد کافه ای بوده که در آن پیانو می نواخته اند، به همین دلیل اسمش شده “پیانو گاو”. فضای این کافه بسیار شورانگیز بود و هیجان زده ام کرد.

نهایتا باید عرض کنم که یک شب بسیار خوب را با سه دوست فوق العاده گذراندم و برای اولین مرتبه یک تور گردشگری ادبی شبانه را با راهنمایی “گیتا” تجربه کردم. از او، مژده و دیوید متشکرم.

انگار گردشگری ادبی، چه بخواهم و چه نخواهم وارد زندگی ام شده و من را به سویی که باید، هدایت می کند. بعد از “سفر ادبی کلیدر” این دومین اتفاق از این لحاظ برایم بوده که هر دو بیش از حد انتظار، شوق زده ام کرده اند.

امروز صبح که از خواب بیدار شدم، آدم دیگری بودم.

در ادامه شما را به دیدن چند عکس که با دوربین “دیوید” گرفته شده است، دعوت می کنم. هرچند که کیفیت این عکس ها هم جالب توجه نیست:

ساختمانی که محل اقامت “دنیس دیدرو” (Denis Diderot (1713-1784 بوده. او از سال ۱۷۴۷ تا ۱۷۵۴ در این مکان می زیسته. لغتنامه ارزشمند زیر اثر سترگ اوست:

Encyclopedia، or a Systematic Dictionary of the Sciences، Arts، and Crafts

“دیوید” و بنده

گیتا در حال توضیح دادن ساختمان ها و مکان هایی است که از آنها بازدید می کنیم.

نیمه شب در خیابان های پاریس قدم می زنیم.

شخصیت اصلی فیلم Midnight In Paris بر روی همین پله ها منتظر اتومبیل می ایستاد. اتومبیل از همین خیابانی که در تصویر مشخص است، می آمد.

اسم خیابان لوکیشنی که در تصویر بالا توضیح دادم.

فضای کافه piano Vache

دَه

جمعه ۳ شهریور ۱۳۹۱

مردی با بینی شکسته، دایانا، زمین و ماه، دست خدا، متفکر، بوسه، پائولو و فرانچسکا در میان ابرها، بالزاک و … واژه ها و عبارت هایی بودند که برای درک کردن و فهمیدنشان باید به موزه می رفتم. در سفرهای قبلی پاریس وقت نکرده بودم تا از موزه Rodin بازدید کنم. در این سفر این امکان را یافتم.

خیلی ها “آگوست رودَن” (۱۸۴۰-۱۹۱۷) را با مجسمه ی “متفکر” می شناسند. او به همراه “آنتونیو کانوا” برجسته ترین مجسمه سازان قرن نوزدهم میلادی هستند. آنها که به “لوور” رفته اند حتما مجسمه زیبای Psyche Revived by Cupid’s Kiss را که توسط “آنتونیو کانوا” ساخته شده، را دیده اند. این مجسمه در همان سالنی وجود دارد که مجسمه ی “مرگ بَرده” اثر میکل آنژ در آن حضور دارد.

کارشناسان عقیده دارند “رودن” همان کاری را با مجسمه ها می کرد که امپرسیونیست ها در نقاشی کرده اند. او سوژه ها و سبک های آکادمیک را به سخره گرفت و با فرم های خاصی که به مجسمه هایش داد، شور و احساس بشری را بیش از پیش در آنها نمایان ساخت.

ساختمان موزه Rodin

مجسمه “متفکر”

متفکر

“رودَن” مجسمه ی بالزاک را طراحی و ساخته است.

بالزاک

موزه “رودن” یک باغ هم دارد که مجسمه های برنزی (کُپی) از آثار او را در آن می توان تماشا کرد.

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

جزئیاتی از عکس قبلی

بدون شرح

مردی با بینی شکسته

باز هم بالزاک

سردیس بالزاک: امضای “رودَن” را می بینید.

قبلا این اثر را در موزه “اُرسی” هم دیده بودم. او سر و دست ندارد، فقط ابزار راه رفتن دارد.

“رودَن” از این فیگورهای عجیب و غریب زیاد در کارهایش دارد.

بدون شرح

بدون شرح

و این هم خود استاد: رودَن (Rodin)

نُه

جمعه ۳ شهریور ۱۳۹۱

تا همین حالا نفهمیدم که شهریور شده…

انگار سایه ای در من رسوخ کرده…

هشت

پنجشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۱

واقعا بدون اینکه در این مورد بخواهم خودم را بهتر از آنچه هستم نشان بدهم، باید عرض کنم گذراندن وقت در کتابفروشیها همچون پرسه زدن در طبیعت یا دیدار از جاذبههای شهری و برون شهری برایم جذاب است. همچنانکه خرید کردن برای بسیاری تفریح و سرگرمی و حتی درمان به شمار میرود برای بنده خرید کتاب ولو اینکه گاهی وقتی برای خواندنش نداشته باشم، لذتبخش است.

دیدار کتابها از این جهت برایم شورانگیز است که در حضور آنها همیشه میتوان به اندیشههای خلاق بشری و ایدههای هیجانانگیز دست یافت.

این است که چه در ایران و چه در خارج از ایران، در شرایط خوب یا بد روحی، گاهی کتابفرشیها را برای وقتگذرانی انتخاب میکنم. و در این میان هنگامیکه با یک ایدهی جالب توجه روبرو میشوم، شادیام افزون یا از دردم کاسته میشود.

واقعیت این است که همیشه یک اتفاق  یا یک پدیده جذاب در کتابفروشی منتظرم است.

و این باور من است.

مقدمهی کوتاه بالا را نوشتم تا بهانهای باشد برای شرح اندکی از کتاب کوچکی که در پاریس خریدهام:

اعضای علمی دپارتمان روانشناسی کالج “وسترن استیت” واقع در “کلورادو” اعتقاد دارند که “یک بوسه طپش قلب را در مدت ۴ ثانیه به اندازهای میرساند که به صورت طبیعی این طپش در مدت سه دقیقه اتفاق میافتد.” و اینگونه میاندیشند که “هر بوسه، سه دقیقه از عمر انسان میکاهد.”

بنابراین هز ۴۸۰ بوسه یک روز از زندگی میکاهد.

به همین دلیل در مقدمهی کتابی که Thierry Soufflard نوشته است، از قول او میخوانیم:

بنابراین اگر شما در پی زندگی طولانی هستید، خواندن این کتاب را همینجا متوقف کنید.”

و ادامه میدهد:

خوشامد میگویم به کسانی که به بوسههای مرگبار عشق میورزند و از اینکه شما را به اندکی عمر کوتاهتر دعوت میکنم، پوزش میطلبم.”

شاید وقتش رسیده که عرض کنم این نویسنده کتابی نوشته است با عنوان:

The best places to kiss in PARIS

و این همان کتابی است که عنوانش و مطالبش توجهم را جلب کرد و خریدمش. شاید برای بسیاری از خوانندگان این مطلب، عنوان و احتمالا (احتمالی که آنها میدهند) متن کتاب خیلی هم جالب نیست. اما به عقیدهی بنده هست.

بعد از ارائهی فلسفهی نوشتن این کتاب توسط نویسنده، نهایتا او مکانهایی که به عقیدهی مردم و حتی برخی از کارشناسان، بهترین محلها برای بوسیدن و در آغوش گرفتن عشاق است را در کتابش عنوان کرده و آدرس دقیق داده است.

مطالب جالب دیگری در این کتاب هست که خودتان باید بخوانید.

اما آنچه که برای بنده بسیار جالب است، روشی است که نویسنده این کتاب برای شناختن و دوست داشتن شهر و همچنین ایجاد احساس مطبوع نسبت به محیط در پیش گرفته است. درواقع نویسنده یک جغرافیای احساسی و عاطفی طراحی و از این لحاظ، معنای (Concept) جالبی را در بطن شهر تعریف کرده است.

حتی بنده فکر کردم که میتوان یک نقشهی شهری برای عشاق طراحی کرد.

این کتاب همچنین توجه بنده را به این موضوع سوق میدهد که در کشور ما عشقورزی بخش کوتاهی از زندگی را شامل میشود. تا قبل از ازدواج خبری از آن نیست و بعد از ازدواج هم محدود است و به سالهای طولانی نمیرسد. درواقع در بخش قابل توجهی از جوانی عشقورزی را از دست میدهیم و در سنین میانسالی و پیری نیز در فرهنگ ما اشاره و عملکرد چنین موضوعاتی قبیح شمرده میشود. اما در اینجا مردم اگر مردم پشت چراغ قرمز ایستادهاند، یا در صف موزهمنتظرند، برایشان فرقی نمیکند، همدیگر را در آغوش میگیرند و میبوسند. به نظرم، اینمردم تمام طول زندگی را فرصت دارند، تا عشق بورزند و برای عشق ورزیدن آداب قابل توجهی طراحی کردهاند.

اگر بیشتر در این مورد بنویسم، خوانندگان فکر خواهند کرد که بیش از حد تحت تاثیر این کتاب هستم. بنابراین همینجا نوشتن را متوقف میکنم و میروم تا با ایدههایی که از این کتاب به سراغم میآید کمی عشقورزی کنم.

هفت

سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۱

در سفر قبلی ام به بارسلون توانستم از Casa Mila، یکی از خانه هایی که توسط گائودی طراحی و ساخته شده است بازدید کنم که می توانید عکس ها و توضیحاتش را در آدرس http://nooraghayee.com/?p=14485 بخوانید. اما در این سفر از داخل یکی دیگر از خانه هایی که گائوئی طراحی کرده بازدید کردم. این خانه که به نام Casa Batllo شهرت دارد در فهرست میراث جهانی یونسکو نیز به ثبت رسیده است.

کارشناسان در رابطه با این خانه می گویند:

The most original work of ANTONI GAUDI

گائودی کار بر ساختمان خانهٔ خانوادهٔ باتیو که از تولیدکنندگان متمول پارچه بودند را در سال ۱۹۰۴ آغاز کرد و دو سال بعد بازسازی آن را به پایان رساند. در این زمان شهرت و محبوبیت گائودی به اوج رسیده بود و او به عنوان معمار نابغه‌ای که از همهٔ هم‌عصران خود برتر است شناخته می‌شد. این بنا مثال خوبی از طراحی‌های شهری این معمار به دست می‌دهد. خلاقیت گائودی نه فقط در خود ساختمان، که در طراحی داخلی و اثاثیه و مبلمان آن نیز به چشم می‌خورد و نشان از حساسیت و دقت معمار دارد. مقداری از اثاثیهٔ طبقهٔ اول و اتاق پذیرایی که اکنون دیگر وجود ندارد، در موزهٔ گائودی در پارک گوئل نگهداری می‌شوند.

سرامیک‌های آبی رنگی که دیوارهای داخلی بنا را پوشانده و راه‌پلهٔ خارق‌العاده و همچنین دودکش‌هایی با اشکال بدیع هر بیننده‌ای را به شگفت می‌آورد. شایان ذکر است که اتاق زیر شیروانی و تراس ساختمان توسط گائودی طراحی به بنا اضافه شدند. این قسمت از بیرون به شکل پشت اژدهایی دیده می‌شود که از فلس پوشید شده و ستون فقراتش از یک برجک به صلیبی پنج‌شاخه منتهی می‌شود.

شما را به چند تصویر از این بنای زیبا دعوت می کنم:

با پرداخت هزینه ورودی (فکر کنم ۱۸ یورو، که البته خیلی گران است) وارد خانه ای می شویم که در مکانی معروف از شهر بارسلونا به نام Passeige de Gracia واقع شده است. در نزدیکی این خانه چند خانه (ساختمان) زیبای دیگر هم دیده می شود که ظاهرا همچون خانه های طباطبایی ها و بروجردی ها در کاشان در نتیجه ی چشم و همچشمی آریستوکرات های آن زمان بارسلون ساخته شده است.

گائودی هم به ظاهر ساختمان اهمیت می داده و هم به طراحی داخلی خانه و همچنین به اسباب و اثاثیه.

انگار با خط راست هیچ میانه ای ندارد و گویی همه چیز می رقصد.

شیشه های رنگی در آثار گائودی نقش اساسی دارند.

نمایی از یک راه پله ی دیگر در همین خانه

نمایی دیگر از راه پله

دیوارهای این خانه کُنج ندارند.

فضای نورگیر

شبیه چنین طراحی که در طبقه آخر این خانه دیده می شود در Casa Mila وجود دارد.

همان فضای نورگیر ساختمان

طراحی پشت بام خانه

همان

می گویند این طزح شبیه ستون فقرات یک حیوان پیش از تاریخ (شاید اژدها) است.

همان

امروز (۲۱ آگوست) روز آزاد گروه بود. قبلا به آنها گفته بودم که اگر تمایل دارند برایشان یک تور اختیاری به خازج از بارسلون بگذارم که علاقه ای نشان ندادند. اما خودم به همراه دو تن از مسافران (یک زوج حوان) و راهنمای محلی امان که یکی از بهترین راهنمایان بوده که تا حالا با آنها کار کرده ام، به خارج شهر رفتیم تا از یکی از دل انگیزترین سواحل اسپانیا بازدید کنیم.

گزارش تصویری:

اینجا شروع ساحلی است که به سمت چپ تصویر ادامه می باید و با نام Costa Brava (ساحل وحشی) شهرت دارد. ساحل را که به سمت راست تصویر برویم، بعد از حدود یک ساعت و ۲۰ دقیقه رانندگی به بارسلونا می رسیم.

به اینجا می گویند Tossa DE MAR

بدون شرح

زلالی آب دریا از فاصله ۲۰۰ متری به خوبی نمایان است.

در Tossa DE MAR یک قلعه از قرن دوازده میلادی دیده می شود که قدم زدن در آن هیجان انگیز است. این ساحل یکی از توریستی ترین ساحل های اسپانیا محسوب می شود. در این محدود ۲۵۰۰۰۰ اتاق در هتل ها برای اسکان گردشگران وجود دارد.

یکی از برج های قلعه

بدون شرح

بدون شرح

درون قلعه

نمایی از ساحل که از درون قلعه دیده می شود.

او را می شناسید؟

مجسمه ی “اوا گاردنر” است. این هنرپیشه در این ساحل که قبلا عرض کردم به نام Tossa De MAR شناخته می شود، فیلم بازی کرده است و به همین خاطر مجسمه اش را در اینجا ساخته اند. تا جایی که بنده متوجه شدم نام فیلم “پاندورای هلندی سرگردان” Pandora y el holandés errante است. یکی از موضوعات جالبی که گفتنش خالی از لطف نیست این است که اشعاری از خیام در این فیلم خوانده می شود.

شرح فیلم: “هلندی سرگردان” دریانوردى‌ست که پس از یک سفر طولانى، هنگامى که به هلند باز مى‌‌گردد همسرش را به تصور این که به او خیانت کرده مى‌کشد. سپس به دریا باز مى‌گردد، اما دیگر سفر واقعى امکان ندارد. از آنجایى که او همسرش را بى‌گناه کشته از آن پس محکوم است که همیشه در روى آب زندگى کند. او مى‌تواند سالى یک بار به خشکى بیاید. اگر که همسر او دوباره زنده شده باشد او قادر است بمیرد. اما روشن است که زن بنا نیست زنده شود یا دوباره به دنیا بیاید. البته در فیلم زیباى هلندى سرگردان با بازیگرى اوا گاردنر و جیمز میسون، همسر هلندى بار دیگر به دنیا آمد. زن در میان مردان سرگردان است و نمى‌تواند مرد زندگى‌اش را انتخاب کند، تا شبى که کشتى هلندى سرگردان را روى آب مى‌بیند و بى‌اختیار به میان آب مى‌پرد و به سوى کشتى شنا مى‌کند.

باقى داستان فیلم شرح کشف احوال هلندى سرگردان و همسر اوست که در چهره پاندورا، زنى که صاحب جعبه بدبختى‌ها بود، ظاهر مى‌شود. در صحنه نهایى فیلم، هلندى و زن در کشتى نشسته‌اند و هلندى دارد رباعیات خیام را براى زن مى‌خواند. ساعت شنى از کار افتاده و این نشانه متوقف شدن زمان و فرا رسیدن زمان مرگ هلندى‌ست، مشروط بر این که زن رضایت بدهد با او بمیرد. زن رضایت مى‌دهد و آنان با کشتى خود غرق مى‌شوند.

نمایی دیگر از داخل قلعه

همان

بدون شرح

نمایی دیگر از قلعه

این هم تصویری از راهنمای محلی امان (اِنریک) که الحق خیلی صمیمی، قابل اعتماد و پرانرژی بود.

در این ساحل کمی شنا کردم و بعد به همراه همسفرانم (همان دو نفر) سوار قایق شدیم تا به یک ساحل دیگر به نام Fenals برویم.

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

نمونه ای از خانه ای که در سواحل این اطراف ساخته شده است.

تقریبا هر ساحلی یک قلعه باستانی دارد.

نمایی از یک ساحل دیگر

ساحل Fenals

اِنریک ما را به روستایی که خودش در آنجا زندگی می کند برد تا در یکی از بهترین رستوران های کاتالونیا غذا بخوریم. فقط می توانم بگویم در این رستوران سرویس و طعم غذا فوق العاده بود.

این استیک را در داخل نمک (نمک را در ظرف می بینید) درست می کنند. بسیار لذیذ است. به قول اِنریک انگار تکه ای از یک فرشته را در دهانت می گذاری و می خوری.

به یاد طعم این استیک که افتادم باز گرسنه ام شد.

اِنریک برای حُسن ختام برنامه ما را به خانه اش برد و بهمان قهوه و چای داد. یک زن کوبایی دارد که خانه نبود. زنش در یک رستورن کار می کند و ماهیانه ۱۱۰۰ یورو حقوق می گیرد.

نمایی از بالکن خانه ی اِنریک

کسی نام این گیاه را می داند؟

شش

دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۱

مردی بر شانه ام می زند و سخنی می راند زنش نگاهمان می کند نمی دانم چه می گوید شاید بغضم را که تنها می بلعیدم دیده در کنار مدیترانه که بقیه لمیده اند من نشسته ام و با انگشتانم اشک اقیانوس را آزمایش می کنم یقینا هر جاده ای ته دارد اما خاطره ها توان این را دارند که آدم را بدرند گوگل سایت خوبی است اما زهر دردناکی هم دارد که بهتر است کسی چیزی از این موضوع نداند سردرد گاهی به خاطر آفتاب است و گاهی به خاطر شراب نمی دانم بالا و پایین می روم باز هم بالا و پایین مثل همین موج های پرترانه ی مدیترانه اما این خوب نیست حداقل برای من خوب نیست می شمارم مهم نیست چه چیزی را همین که بدانید می شمارم کافی است یک دو سه باید به سی برسم اگر شروع کنم می رسم اما همیشه راهی پیدا می شود برای شروع نکردن آخ که گفتم راستش این که همیشه راهی پیدا می شود برای شروع نکردن به اندازه ی این که همیشه راهی هست برای تمام نکردن و یا برای فراموش نکردن بد نیست این یکی واقعا بدتر است حداقل من این طور فکر می کنم نباید فکر کنم نه نباید یکی از دلایل سردرد همین است کودکان شاید به این خاطر خوشبخت هستند که گریه اشان صدا دارد آخ خ خ

پنج

یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۱

اینجا بارسلون است و ساعت ۳:۱۳ صبح من نه به خاطر آرامش ساحل اما به دلیل آن از دست رفته باز بیدارم اینجا دریا نه به اندازه مهربانی اما جذاب است شهر شاید به اندازه شعر شورانگیز است مردم با کمی اغراق بی شباهت به قهرمان حماسه خویشتن نیستند

چهار

پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۱

قبل از هر چیز خبر خوب این است که چمدان همسفرم پیدا شد. این چمدان به جای اینکه به رُم بیاید، سر از قطر درآورده بود، اما نهایتا دیشب خودش را به هتل محل اقامتمان در رُم رساند.

امروز گشت نیمروزه که تمام شد به هتل آمدم و دوش گرفتم. بعد خیلی سریع لباس پوشیدم و پیاده به سمت ایستگاه اصلی ترن (Termini) رفتم تا بتوانم یکی از جاذبه های اطراف شهر رُم را ببینم که تا حالا از وجود آن بی خبر بودم.

از یکی از کیوسک های محوطه “ترمینی” بلیطی به ارزش ۸ یورو خریدم و سوار مترو خط B شدم و حدود ۲۰ دقیقه ای رفتم. از مترو که پیاده شدم، با همان بلیط سوار اتوبوس شدم و ۴۵ دقیقه دیگر رفتم تا به Tivoli رسیدم.

در “تیوُلی” چند فعالیت توریستی می توان انجام داد که عبارتند از: قدم زدن در خود شهر، بازدید از قلعه ی Rocca Pia، بازدید از Villa Gregoriana، بازدید از Hadrian’s villa و بازدید از Villa d’este. من تنها وقت کردم از همین آخری بازدید کنم. و این دیداری بود از یک باغ مطبق زیبا.

این شما و این هم گزارش تصویری از Villa d’este:

ادامه مطلب …

سه

پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۱

۴ صبح است و هوا تاریک. در خیابان Vittorio هیچ کس نیست. صدایی نمی آید. حتی برگی از درختی نمی افتد. و من در تنهایی کمی دلگیر، اما خوشایندِ اتاقِ هتل بر روی تخت نشسته ام. کمی گرسنه ام.

تنها پنجاه متر آنطرف تر از هتلی که در آن اقامت داریم، دیواری قرار دارد که روزگاری پیرامون شهر رُم را فراگرفته بود و امروز نیز حدود ۲۰ کیلومتر از آن باقی مانده است. این دیوار روزگاری متن دفتر رُم را از حاشیه جدا می کرده. دقیقا شبیه دوران دبستان که به فرمان معلمانمان دفتر مشقمان را خط کشی می کردیم، کارگران آن روزگاران نیز به دستور فرمانروایان، شهر را از ناشهر می گسستند.

آنها که در آن روزگاران می زیستند بر دفتر رُم نوشتند و من حالا بسان یک کتاب آن را می خوانم و به این می اندیشم که احتمالا در همین مکانی که بر بسترهای نرم آن لمیده ایم و لمیده ام، روزگاری نبردهای سختی درگرفته است.

دو

چهارشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۱

اِل گِرِکو خوب است، کاراواجیو کم نطیر است، اما اینها همه تا وقتی دوام دارند که در سالن های موزه Gelleria Nazionale d’Arte Antica واقع در خیابان چهار فواره قدم می زنم. البته گاهی هم می نشینم و حتی دقایقی را در یکی از سالن های طویل و آرام، روی یک کاناپه دراز می کشم و به سقف خیره می شوم. اما بعد به این می اندیشم که “آن از دست رفته” همه جا حضور دارد و این است که همیشه از نبودنش عجز احساس فرا می گیردم.

باید خو کنم، پس در کوچه پس کوچه ها با فکر این که حضور در هر شهری آدابی دارد خودم را گُم می کنم.

در همین شهر رُم بود که کاراواجیو نقاشی می کرد و بزهکاری هم. در میدان ناوونا بود که به رقیبش از پشت خنجر زد. او همانی است که سر بریده ی خود را به جای سر جالوت در دستان داوود، نقاشی کرد و از طرفی جسد یک فاحشه را به جای تن مریمِ خوابیده، به تصویر کشید.

هنوز به آداب حضور در شهر می اندیشم، اما با آداب فراموشی درد همیشگی “آن از دست رفته”، آشنا نمی شوم.

یک

چهارشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۱

دیروز فیلم DEAD MAN شاهکار Jim Jarmush را در اتاق شماره ۲۱۵ هتل Marriott تماشا کردم. چند صفحه ای هم کتاب خواندم. کتاب هایی که با خودم آورده ام تِم خاصی دارند که شاید بعدا راجع بهشان بنویسم.

دیروز روز آرامی نبود اما دیشب شب خوبی بود.

دیروز چمدان یک خانواده نیامد، برایم گفتند که داخلش طلا بوده. هنوز هم خبری از پیداشدنش نشده. جیب یک نفر از همسفرانم را زدند. ۹۰۰ یورو بود، پس گرفته شد. دیگری هم گفت، اینجا تریاک گیر می آید؟

حالا باید مسواک بزنم و بروم.

آمده ام رُم…