آرشیو ‘سفرنامه: جغرافیای مَرد کلیدری’

۹) یک ماه بعد از سفر

جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۹۱

دیروز (۹ شهریور)، راس ساعت ۱۸، در کنج یک کافه، فرصتی ناگهانی پیش آمد تا با استاد “محمود دولت آبادی” دیدار کنیم.

همنشینی شیرین و در عین حال دردناکی بود.

ایشان از ویرانی خانه ی پدری اش، دل آزرده بود. پشت هم سیگار می کشید و ضمنا به حرف های بنده و بقیه دوستان گوش می کرد.

درد دل فراوان داشت…

یک جایی در میان حرف هایش، محکم با دست چپ به روی زانوی راستم زد و گفت: “آرش خان، نمی فهمند…”

و ادامه داد…

و اشاراتی کرد به دردهای پنهان وجود آدمی…

من دیگر ساکت شدم.

برخی از انگیزه هایم برای همایش گردشگری ادبی به هزاران دلیل که نمی توانم اینجا بنویسم از بین رفته است و دیروز هم…

۸) تراژدی

شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۱

هرچند که سفرنامه ی “جغرافیای مرد کلیدری” به پایان رسیده است، اما نکته ی آخر این سفرنامه هنوز باقی است.

بعد از اتمام کار تحقیق تهیه ی نقشه ی ادبی کلیدر، من در نیشابور ماندم تا پیگیر موارد اجرایی همایش گردشگری ادبی در نیشابور و مشهد باشم. اما سه همسفرم از نیشابور به سمت تهران برگشتند.

از دوستان درخواست کردم که در مسیر برگشت و در نزدیکی سبزوار به روستای دولت آباد بروند و طبق درخواست فرهاد دولت آبادی (فرزند استاد محمود دولت آبادی) از خانه ی پدری استاد دولت آبادی عکس بگیرند. دوستان رفتند و عکس گرفتند و دیدند آنچه را که شایسته نبود.

در زیر عکسهای نسیم اعتمادی را از خانه ی پدری استاد محمود دولت آبادی ملاحظه بفرمایید:

این است تراژدی خالق کلیدر.

این یعنی ویرانی ادبیات ما،

یعنی ویرانی میراث ما،

یعنی ویرانی گردشگری ادبی، قبل از اینکه پا بگیرد.

لعنت به خوابی که در آن فرو رفته ایم.

پی نوشت: طبق مدرکی که دوست عزیزم، شهرام شهریاری در اختیار بنده قرار داده است، اثر فرهنگی - تاریخی به قدمت پهلوی با عنوان خانه ی “محمود دولت آبادی”، واقع در روستای دولت آباد سبزوار به شماره ی ۹۳۲۰ در تاریخ ۷/۵/ ۸۲ ثبت شده بود.

بسیار بسیار بسیار متاسفم

۷) گل محمد و کلیدر را بیشتر بشناسید

سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۱

متن زیر از وبلاگ کهنیدر و آدرس http://kahnidar.persianblog.ir/post/52 گرفته شده است:

ادامه مطلب …

۶) آخرین روز سفر

سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۱

روز چهارم مصادف با آخرین روز سفر تحقیقاتی ما جهت تهیه ی نقشه ی ادبی کتاب کلیدر بود. در این روز سبزوار را ترک کردیم و به سمت نیشابور حرکت کردیم تا در این مسیر از بقیه ی مکان ها و روستاها بازدید کنیم.

ادامه مطلب …

۵) روز سوم سفر

دوشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۱

صبح روز سوم سبزوار را به سمت جنوب ترک کردیم. اولین مقصدمان سنگرد بود. قابل توجه اینکه، در کوه های اطراف سنگرد گل محمد کشته شد و لیلا، زن واقعی گل محمد از اهالی همین روستا بود.

ادامه مطلب …

۴) روز دوم سفر

یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۱

پنج شنبه صبح از خواب که بیدار شدیم، در منزل میزبانمان صبحانه خوردیم. بعد از اینکه از قبرستان روستا بازدید کردیم با بَرَکشاهی و مردمانش بدرود گفتیم.

ادامه مطلب …

۳) روز اول سفر

یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۱

تابستان است و رمضان. ما اما باید سفر کنیم. فرصت دیگری نیست…

چهار نفریم که در روز چهارشنبه (۴ مرداد) از تهران به سمت سبزوار حرکت می کنیم. صبحانه را در میانه ی راه خوردیم. برای ناهار خودمان را به مهمانسرای ایرانگردی و جهانگردی سبزوار رساندیم.

خسته بودیم اما با خودمان قرار گذاشتیم که فرصت را از دست ندهیم. بنابراین برای دیدار از اولین مکانی که مد نظرمان بود راهی شدیم.

از میان ما چهار نفر، من حدود ۱۰ سال پیش کلیدر را خوانده ام، حسین جندقی در حال خواندن است، نسیم اعتمادی نخوانده و نسرین احمدی به تازگی آن را تمام کرده. نسرین راهنمای ما در انتخاب نقاطی است که باید ببینیم.

از سبزوار به مسیر سلطان آباد می رویم. قصدمان سوزن ده است. با خودمان فکر می کنیم که این همان مسیری است که مارال پیموده. از همین ابتدا نسرین در داخل اتومبیل کلیدر را برایمان روایت می کند و ما شروع می کنیم به نیوشیدن و نوشیدن قصه.

ادامه مطلب …

۲) رمان کلیدر به روایت من

یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۱

سعی کردم تمام رمان کلیدر را در شش عکس و بدون شرح بگنجانم:

۱

۲

۳

۴

۵

۶

۱) سوار بدون افسار بر بال خیال

یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۱

پانزده سال است که سفر جزیی از زندگی ام است و هشت سال است که بیشینه ذهنم را سفر فراگرفته. در این سالها بسیار سفر کرده ام، فراوان شادمان شده ام و بارها و بارها حس شکوفایی داشته ام. با این حال، این سفر یکی از جذابترین و هیجان انگیزترین سفرهای زندگی ام بوده. می توانم آن را یک نقطه ی عطف به تمام معنی در عمر سفرهایم قلمداد کنم. توصیف کردن، شرح دادن و تحلیل آنچه در درونم اتفاق افتاده آسان نیست.

وقتی در یک روز در منزل کسی ناهار بخوری که پدربزرگش در رُمان کلیدر دست اندرکار کشتن گل محمد بوده، و عصر همان روز در محضر دختر گل محمد -که وقتی پدرش را کشتند ۶ ماهه بوده و حالا  ۶۵ ساله است- نشسته باشی، چیزی در درون تو عوض می شود.

در این زمان حداقل برای من یکی، دو دنیا وجود دارد: دنیای کلیدری و دنیای غیر کلیدری

گل محمد با لباس خون آلود در میانه ی تصویر مشخص است. در رابطه با این عکس بعدا توضیحات بیشتری ارائه خواهم داد.

همه ی وسایلی که از گل محمد باقی مانده.

به طور خلاصه ما در چهار روز از این روستاها و مکان ها بازدید کرده ایم. شرح سفرمان را در پُست های بعدی خواهید خواند:

سوزن ده - برکشاهی - چارگوشلی - کلیدر - بخش هایی از شهر سبزوار - سنگرد - نوبهار - قلعه میدان - خرسف - کوه گل محمد - هاشم آباد - علی آباد کالخونی - زعفرانی - دهنه (سنگ کلیدر) - قلعه غلامون

۰) زندگی در داخل رمان

جمعه ۶ مرداد ۱۳۹۱

وقتی برگردم سفرنامه ای خواهم نوشت با عنوان “جغرافیای مَرد کلیدری“.

به عنوان شماره ی صفر این سفرنامه برایتان می گویم که: در این دو روز من و همسفرانمان گویی در بطن رُمان کلیدر زندگی می کنیم. ما لذت ناب گردشگری ادبی را با دل و جانمان درک کرده ایم.

ما در پی مکان های نام برده شده در کلیدر هستیم.

و اینجا روستای زیبای کلیدر است.

ما به کوره راه ها قدم گذاشته ایم.

دختر و نوه ی گل محمد را یافته ایم.

نتیجه ی گل محمد را هم دیده ایم.

از هر پیرمرد و پیرزنی که حکایت گل محمد را شنیده باشد، پرس و جو می کنیم. حتی اگر او انگور فروش کنار خیابان باشد، یا …

… یا اگر در میان دیوارهای کوتاه باغی خلوت گزیده باشد…

هنوز در سفریم…

هنوز در لابه لای صفحات کلیدر غوطه وریم…