آرشیو ‘زير پوست شهر’

بدون شرح

دوشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۳

بهار- تهران

شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۲

هر دوی این عکس ها را با موبایل در شهر تهران و در فصل بهار (یکی در فروردین و دیگری در اردیبهشت) گرفته ام. با خودم فکر می کردم چه ارتباطی می تواند میان این دو عکس وجود داشته باشد و آنها بیانگر چه مفاهیمی برای ما هستند.

هیچ امکانات ویژه ای ندارد جز غریزه و هدف. بهار است و وظیفه ی او روییدن و سبز بودن است. این همان گیاهی است که ما فضاهای طبیعی برای رشد را از او دریغ داشته ایم. اما ما خود چگونه شده ایم. جواب این سوال را در عکس زیر بیابید.

ما تبدیل به کسی است شده ایم که:

بالاتنه ندارذ. قلبی برای احساس ندارد. دستی برای انجام کار ندارد.  سری برای اندیشیدن ندارد. از طرفی پایین تنه اش هم سیاه است. سیاه…

در حال انتظار است. ظاهرا گوش به فرمان هاتفی دارد. اما صدایی نیست و اگر هم باشد او گوشی برای شنیدن ندارد.

مرد سالار

چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۱

تصویری که در زیر مشاهده می کنید، بخشی از یک اطلاعیه ترحیم است:

بانویی فوت کرده و در معرفی او فقط نسبت او به مردان نوشته شده و از زنانی که با ایشان نسبتی دارند چیزی ذکر نشده.

مستنداتی که ناچیز می پنداریم

پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۱

این برگه را به صورت اتفاقی در جایی دیدم و برداشتمش. باورم این است که این برگه روزگاری ارزش یک سند تاریخی را پیدا خواهد کرد.

چه تابستانی است!

سه شنبه ۶ تیر ۱۳۹۱

بلوار کشاورز

شربت خانه

پنجشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۰

تصویر زیر آگهی یک مجله است که دوستی نشانم داد و با موبایلم از آن عکس گرفتم.

جدا معتقدم در کشوری که همه چیز و همه کار ممنوع باشد، همه چیز می توان یافت و همه کار می توان کرد. کلا همه داریم جلوی هم مَلٌَق می زنیم.

راه کمال از فارسی‌ وان می‌گذرد

سه شنبه ۹ شهریور ۱۳۸۹

 

 «راه کمال» نام یک نشریه است که تیتر روی جلد شماره ۳۸ (شهریور ۱۳۸۹) خود را این‌گونه انتخاب کرده است. جالب این‌که تمام پزشکان و متخصصان همکار این نشریه (۱۸ نفر) عنوان دکتر دارند.

متاسفم

دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۹

متاسفم. اما من در چهره‌ی این پسر نه معصویمت می‌بینم و نه درد. فقط یک بدبختی همه‌گیری را تشخیص می‌دهم که بدجوری گریبان‌گیر آدمیانی شده که خود را ایرانی می‌دانند و هر روز با یک ترفند جدید، حس دستمالی شده‌ی ترحم ایرانیان دیگر را انگولک می‌کنند و بدین ترتیب همه جلوی هم معلق‌ می‌زنیم و …

وقتی به طریقه‌ی شکسته شدن صفحه‌ی ترازو و چیدمان پایه‌‌ها دقت کردم و داستان را جویا شدم و جواب شنیدم که “کسی آن را شکسته و رفته و پولش را نداده” متوجه این فریب‌کاری تازه شدم. انگار دیگر نوشتن مشق در کنار این ترازوها جواب نمی‌دهد و حالا این طریقتی نو است. وقتی خواستم از این صحنه عکس بگیرم، پسرک خود را جمع و جور کرد و سعی داشت که دستش را حایل صحنه کند. من قبلا عکسم را گرفته بودم.